انتقام:(پارت:۱۰۴,۱۰۵,۱۰۶)
17 اسفند · · خواندن 7 دقیقه سلام سلام!
اومدم با یه پارت دیگه 😍
بپر ادامه 💖
#انتقام
#پارت_۱۰۴
با کمی تامل رفتم و کنارش نشستم. آب دهنم رو قورت دادم و آروم گفتم:
_اسم اون دختره چی بود؟
چشم هاشو ریز کرد و شمرده شمرده گفت:
_ونوس.. حوصله ندارم.
پوفی کشیدم. موهام رو پشت گوشم زدم. زبونی روی لب هام کشیدم و گفتم:
_داری پا سوز ما میشی... آره؟
با مکثی کوتاه، پوزخندی روی لب هاش نشست. سرشو تکون داد و گفت:
_پا سوز.. از چی حرف میزنی؟
پلکی زدم و خیره شدم تو چشم هاش. لبخندی زدم:
_چرا به بابا نمیگی برات بریم خاستگاری اون دختره؟ هر چقدر بخوای بیشتر صبر کنی، شانست برای داشتنش کمتر میشه.
غلتی زد و بالشت رو توی دستاش گرفت آروم گفت:
_نمیشه.
اوفا..
بالاخره نرمش کردم. داشت کم کم به حرف می اومد. پوست گوشه ی لبم رو
کندم و گفتم:
_چرا؟ هیچ چیزی نشد نداره اونم واسه ی تو. واسه ی تویی که همه ی مارو از اون زندگی لعنتی نجات دادی. یادته با اون وضعیت و بدبختی، چجوری نشستی درس خوندی؟ چجوری دانشگاه قبول شدی چجوری کار کردی؟ تو هنوزم همون امیرحسینی... به هر چیزی که بخوای می رسی. من مطمئنم.
چشم هاش رو بست و نفسش رو پر شدت بیرون داد. امیرحسین و این همه
عشق؟ تقریبا خنده ام گرفته بود چون چیز خیلی عجیبی بود برام! هیچ وقت
فکرش رو نمی کردم امیرحسین واسه دختر جماعت اینجوری دپرس بشه.
دستش رو گرفتم و سعی کردم توی تخت بنشونمش. همزمان گفتم:
_پاشو ببینم. غمباد گرفتن اصلا بهت نمیاد. دختره از خداشم باشه داداش من
بیاد بگیرش. این روزا شوهر کمه این چرا بد و خوب میکنه
دستم رو با بی حوصلگی پس زد:
_نکن ونوس حال ندارم.
اخمی کردم. الان تقریبا افسرده بود انقد میشد راحت و بدون ترس باهاش سر و
کله زد. اگر در مواقع عادی به پر و پاش می پیچیدم یه تودهنی میزد و خالص!
دست از تلاش برنداشتم، تا زمانی که روی تخت نشوندمش. کلافه زل زد توی
چشم هام و گفت:
_چته؟
زبونی روی لب هام کشیدم و آروم گفتم:
_میخوای من برم باهاش صحبت کنم؟
لبخندی محو روی لبش نشست. از اون لبخندای تمسخر آمیزش بود. با مکثی
کوتاه گفت:
_چی بری بگی مثلا؟
آب بینیم رو بالا کشیدم و همونطور که فکر میکردم گفتم:
_خب.. میرم ازش میپرسم کسی تو زندگیش هست یا نه.. اصلا قصد ازدواج داره یا نه! هوم؟
سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد:
_خودمم بلدم اینو بگم.
دستم رو زیر چونه ام زدم و گفتم:
_پس چرا چیزی نمیگی بهش؟
سرش تکون داد و با نگاهش اتاق رو از نظر گذروند و گفت:
_فرض کنیم قبول کرد. ما خودمونم اینجا اضافه ایم ونوس.
چشم هام درشت شد:
_وا.. این فکرای مزخرف چیه میاد تو ذهنت؟ میری یه جایی خونه اجاره میکنی برای خودت. اگر بگی توی این هما سال هیچ پولی پس انداز نکردی ازت ناامید میشم.
#انتقام
#پارت_۱۰۵
سرش رو کج کرد:
_اون وقت شما چی؟ تو، بابا؟ هوم.
با تحلیل حرفش توی ذهنم، ناخودآگاه لبخند گل و گشادی روی لبم نقش بست.
به طرفش متمایل شدم و بعد از چند ثانیه دست هاش بالا اومد و روی شونم نشست. آخ که چقدر خوب بود داشتن همچین برادری! رو نمی کرد مهربونی هاشو؛ دوست داشتن هاشو.
اروم با لبخند لب زدم:
_ما می تونیم از پس خودمون بر بیایم. تازه، تو که مارو ول نمیکنی... میکنی؟
نفسش عمیقی کشید:
_معلومه که نه..
و در پایان حرفش توی چشم هام زل زد و لب زد:
_ونوس... مطمئن باشم که حالت خوبه؟
خوب!
تا تعریف امیرحسین از واژه ی خوب چی باشه؛ سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم:
_آره.. خوب ترم میشم اینو بهت قول میدم. فعلا به جای این حرفا برو با بابا
صحبت کن.
سرش رو تکون داد و دوباره دراز کشید.
به در اتاق اشاره کرد:
_فعلا برو بیرون.
گوشه ی لبم بالا رفت!
هر چی تو دلم داشتم قربون صدقش می رفتم یهویی نظرم عوض شد. گند اخلاق!
از جام پریدم و بدو از اتاقش بیرون رفتم و در رو محکم بستم که صدای دادش بلند شد. محمدحسین خونه نبود و باباهم طبق معمول یا توی اتاقش بود، یا توی حیاط.
باید یه برنامه ی جدید میچیدم برای دیدن سامیار. سینمایی، پارکی چیزی. ازاینکه بهم احساس پیدا کرده مطمئن بودم. اما این احساس باید قوی تر و قوی تر می شد تا من به هدفم برسم...
همه چی اونجوری که من می خواستم پیش می رفت...
اما نمی دونستم سامیار اونقدر دیوونه میشه که......
دستی به شالم کشیدم و نگاه آخر رو به آینه انداختم. اونقدری آرایش نکرده
بودم که توی چشم بزنه. اما طبق معمول، رنگ رژ لبم جیغ جیغ بود.
کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم که بابا همزمان با من از اتاقش بیرون
اومد. سیگاری که بین لب هاش بود رو بیرون آورد و بعد از فوت کردن دودش گفت:
_این سرخاب سفیدابت خیلی پررنگه...
همونطور که آدامسم رو می جویدم، با دستمال توی دستم آروم روی لبم کشیدم تا بهانه ای نداشته باشه.
ازش دور شدم و خداحافظ بلندی گفتم. امیرحسین و محمدحسین خونه نبودن
وگرنه قطعا با این راضی نمیشدن و خودشون رژمو پاک می کردن. بند های
کتونیم رو بستم و از خونه بیرون زدم.
تا سر کوچه تقریبا می دویدم. دلم نمی خواست دیر برسم اما می دونستم بخوام نخوام چند دقیقه تاخیر رو دارم. محله ی ما کجا و اون کافی شاپی که با سامیار
قرار گذاشته بودم کجا.
تا وقتی رسیدم، مدام پام رو تند تند تکون می دادم. استرس داشتم و همین باعث شده بود دست هام عرق کنن.
وقتی رسیدیم، کرایه رو حساب کردم و پیاده شد.
آینه ی کوچیکم رو از کیفم درآوردم و نگاهی به خودم کردم. لب هام رو روی
م کشیدم و لبخندی روی لبم نشوندم. با قدم های بلند به طرف کافه رفتم و درش رو باز کردم.
چشمم رو دور تا دور کافه چرخوندم. با ندیدن سامیار، لب و لوچه ام آویزوون شد. هوفی کشیدم و به طرف یکی از میز ها رفتم و نشستم. نگاهی به ساعتم انداختم.
با اینکه من یک ربع دیرتر رسیده بودم، اما سامیار هنوز نیومده بود. کدوم گوری بود نمی دونستم. غرورمم اجازه نمیداد بهش پیام بدم.
#انتقام
#پارت_۱۰۶
سرش رو تکون داد و ماشین رو نگه داشت. بعد از حساب کردن کرایه سریع
پایین پریدم. نزدیک پارک بودیم و منم عجیب دلم بستنی میخاست.
داشتم به طرف دکه می رفتم که بازم گوشیم زنگ خورد. پوفی عصبی کشیدم
و با حرص برقراری تماس رو زدم و تند و تیز گفتم:
_بله؟
صدای نفس عمیقش توی گوشم پیچید. با مکثی کوتاه گفت:
_وای از دست تو ونوس... مردم از نگرانی. چرا گوشیتو جواب نمی دادی؟
پوزخندی عصبی زدم:
_وقتی ریجکت می کنم یعنی نمی خوام صداتو بشنونم. اوکی؟ کاری نداری؟
دلم نمی اومد قطع کنم. اون "کاری نداری" آخر هم محض این گفتم که بیشتر حرف بزنه.
مکثی کرد و گفت:
_ببخشید... بخدا یه کار فوری برام پیش اومد. خیلی منتظر موندی؟
حرصم صد برابر شد:
_کار فوری برات پیش اومد می مردی به من زنگ بزنی؟ این همه علاف نشم؟ مگه من مسخره ی توام سامیار؟
به دکه رسیدم. برای اینکه حرص سامیار رو در بیارم رو به فروشنده گفتم:
_یه بسته سیگار لطفا.
سیگار به من چه..
هوف!
فروشنده نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
_چه مارکی؟
زبونی روی لبم کشیدم. توی این مورد ماهر بودم:
_مارلبرو...
صدای تند سامیار اومد:
_ونوس؟
پوزخندی روی لبم نشست. انقدر بدم از این غیرتای الکی و خرکی می اومد.
گلوم رو صاف کردم و گفتم:
_بله؟
صدای بیرون دادن نفسش توی گوشم پیچید. توجهی نکردم. فروشنده بسته ی سیگار رو بهم داد.
لبخندی زدم و گفتم:
_چقد میشه؟
فروشنده سرش رو پایین انداخت و آروم گفت:
_بیست تومن.
سرم رو تکون دادم و از کیفم دوتا اسکناس ده تومنی بیرون کشیدم و به طرفش گرفتم. همون لحظه صدای سامیار اومد:
_کجایی؟
از دکه دور شدم و همونطور سرد گفتم:
_به تو ربطی داره؟
با شنیدن صدای دادش گوشی رو از گوشم فاصله دادم و متعجب به صفحش زل زدم:
_بهت میگم کجایی؟
آب دهنم رو قورت دادم و اخم هام رو توی هم کشیدم:
_منم گفتم به تو ربطی داره؟ ولم کن میخوام تنها باشم.
صداش باز هم آروم شد:
_ونوس... لجبازی نکن میخوام ببینمت..
روی چمن ها نشستم. زبونی روی لب های خشک شده ام کشیدم. نگاهم رو به بسته ی سیگار دوختم و گفتم:
_باهات قهرم.
الکی صدام رو غمگین کردم تا بیشتر روش تاثیر بذاره.
پوفی کشید و آروم گفت:
_بگو کجایی....
خب خب اینم از این ❤️
حمایت یادتون نره 🍓
تا پارت بعد بای بای 💕