سلام سلام!

اومدم با پارت جدید ❤️ 

بپر ادامه 💖 

#انتقام 

#پارت_۱۱۰

 

زبونی روی لب هاش کشید. نگاهم رو به لب هاش دوختم. ترک ترک شده بود و رد خون لا به لاشون بود. اصلا خیال خوب شدن نداشت!

زندگی با یه دختر افسرده چیزی نبود که من می خواستم. اونم افسردگی که خودم باعث و بانیش بودم. نفسم رو پر شدت بیرون دادم و کمی بیشتر به طرفش متمایل شدم.

دستم رو بالا آوردم و آروم با پشت دستم گونه اش رو نوازش کردم. سرش به طرفم چرخید. زل زد توی چشم هام. دستم رو پایین آوردم و گفتم:

_می خوای بریم بیرون شام بخوریم؟

چند ثانیه مکث کرد.

و بعد سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد. نفسم رو پر شدت بیرون دادم و ز جام بلند شدم. دکمه های پیرهنم رو باز کردم و در همون حال گفتم:

_زندگی رو هم به کام من زهر کردی هم به کام خودت. بس کن دیگه. صد دفعه بهت گفتم بیا مثل دوتا آدم، یه روز رو خوب زندگی کنیم. مثل کسایی که به زور قانون و اسلام و هر کوفت دیگه ای ازدواج نکردن با هم. نمی خوای بفهمی یا خودتو زدی به نفهمی!

صدای آرومش اومد:

_من از تو بدم میاد.

پوزخند محوی روی لبم نقش بست. پیرهنم رو در آوردم و روی تخت پرت کردم و به طرفش برگشتم و گفتم:

_باور کن منم عاشقت نیستم.

نگاهش رو به طرف پیرهنم کشید و گفت:

_کلفت نیاوردی توی این خونه. لباساتو ننداز این ور اون ور

ابروهام بالا پرید. بالاخره نمردیم و یکی از حس های زنانه رو توی وجود این خانم دیدیم!

نیشخندی زدم:

_عه؟ ناراحت میشی؟

چیزی نگفت و با همون صورت بدون حالتش بهم خیره شد. شونه هامو بالا انداختم و شلوارمم در آوردم و پرت کردم روی زمین. شلوارکمو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون.

دختره ی احمق.

حقش بود هر چیزی از دهنم در میاد بارش کنم. 

گوشی رو از روی اپن برداشتم و زنگ زدم رستوران و جوجه سفارش دادم.

می رفتم جلوش می خوردم تا بمیره! دیگه داشت حرصم رو بالا می آورد. پوف؛

رفتم و روی کاناپه دراز کشیدم. تی وی رو روشن کردم و با تمرکز به صفحه اش خیره شدم. فیلم now is good بود.

صدها بار دیده بودمش ولی خب خسته نمی شدم. با شنیدن صدای نقره، نگاهم رو از تی وی گرفتم و بهش دوختم:

_من گرسنمه...

لعنتی اونقدر مظلومانه گفت که نتونستم  در مقابلش جبهه بگیرم.

توی جام نشستم و دستی توی موهام کشیدم و گفتم:

_زنگ زدم برات بیارن.

روی زمین نشست و آروم لب زد:

_پس خودت چی؟

نگاهم رو به نقطه ای نامعلوم دوختم و گفتم:

_گرسنم نیست.

سرش رو تکون داد و زانوهاش رو توی شکمش جمع کرد. تقریبا یک ربع گذشته بود که صدای در اومد.

از جام بلند شدم و به طرف در رفتم. کیف پولم رو از اپن برداشتم و در رو باز کردم. بعد از حساب کردن پول غذا، تشکری کردم و غذارو ازش گرفتم و در رو بستم.

رفتم توی آشپزخونه و قاشق چنگالی برداشتم و رفتم پیشش. ظرف غذارو گذاشتم جلوش و گفتم:

_اگر نوشابه میخوای برات بیارم.

سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و با ولع مشغول خوردن شد.

#انتقام 

#پارت_۱۱۱

هوف!

خودمم گرسنه ام بود اما تا وقتی که نقره بیدار بود نمی تونستم چیزی بخورم. نگاه خیره ام رو بهش دوختم. اونقدر خوشگل غذا میخورد که آدم اشتهاش باز میشد.

تا دونه ی آخر برنج رو خورد. از جاش بلند شد و زیر لب "دستت درد نکنه" ای گفت. سرم رو تکون دادم؛ رفت توی آشپزخونه و لیوان آبی برای خودش خالی کرد و گفت:

_مطمئنی گرسنت نیست؟

نفسم رو پر شدت بیرون دادم. سرم رو کج کردم و با چشم های ریز شده گفتم:

_چقدر برات مهمه مثلا.

شونه هاش رو بالا انداخت:

_کم..

از جام بلند شدم و رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم. اومد و لامپ رو روشن کرد و گفت:

_غذارو واسه خوت سفارش داده بودی؟

وای که چقدر باهوش بود این عقل کل!

سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم. توی تخت نشستم و گفتم:

_اگر بخوام الان برم بیرون، تنها تو خونه نمی ترسی؟

گوشه ی لبش رو به دندون گرفت و آروم گفت:

_کجا بری؟

شونه هام رو بالا انداختم:

_نمی دونم.

کمی این پا و اون پا کرد و گفت:

_دیگه نمیای؟

اوف خدایا. می ترسید یعنی؟ حتما می ترسید که پرسید دیگه!

شلوارم رو از روی تخت برداشتم و گفتم:

_معلوم نیست. اگر میخوای باهام بیای سریع آماده شو نقره. اگرم که میخوای بمونی خونه همه ی لامپارو روشن بزار..

نفس عمیقی کشید:

_آپارتمان که دزد نمیتونه بیاد.

نزدیکش رفتم و با خنده گفتم:

_جن که میتونه بیاد.

با صورتی بی حالت بهم خیره شد. خانم خانما انگار از هر چی می ترسید، از جن نمی ترسید.

گلومو صاف کردم و گفتم:

_میای؟

شونه هاش رو بالا انداخت. در طول روز از چند کلمه بیشتر حرف نمی زد؛ اعصابمو خرد کرده بود. سویشرتمو برداشتم و گفتم:

_پنج دقیقه دیگه میرم.

و رفتم توی پذیرایی. شلوارمو پوشیدم و سویشرتمم تنم کردم. رفتم جلوی آینه و دستی توی موهام کشیدم. کاملا از قیافه امم معلوم بود گرسنمه!

نگاهی به ساعت انداختم. اوف خدا لباس پوشیدنم چقدر زود تموم شد. هنوز دو دیقه هم نگذشته بود. روی مبل نشستم و بلند گفتم:

_نقره میای یا برم؟

صداش اومد:

_صبر کن.

پوف.. پس می خواست بیاد. بهتر یه کم باهاش حرف می زدم از این حال و هوا در بیاد. گوشیمو در آوردم و نگاهی بهش کردم. 

نه زنگی نه پیامی!

ماشالله همه به فکر خودشون بودن. باید می رفتم یه سری به سامیار می زدم ببینم چیکارا میکنه. مطمئن بودم هنوزم درگیر ونوسه!

ده دقیقه ای گذشت که در اتاق باز شد و نقره اومد بیرون. نگاهی به سر تا پاش کردم و با ابروهای بالا پریده گفتم:

_خانوم خانوما واسه ی کی این همه چیتان پیتان کرده؟

دست هاش رو توی جیب مانتوش کرد:

_اگر ناراحتی نیام.

سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم:

_نه این چه حرفیه.. چیزی نمی پوشی؟ هوا سرده ها! 

#انتقام 

#پارت_۱۱۲

دست هاش رو توی جیب مانتوش کرد:

_اگر ناراحتی نیام.

سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم:

_نه این چه حرفیه.. چیزی نمی پوشی؟ هوا سرده ها!

سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد. جلوتر از م از خونه زد بیرون. نگاهی کلی به خونه انداختم و بعد از خاموش کردن لامپا، منم زدم بیرون و در رو قفل کردم.

دکمه ی آسانسور رو زدم. زبونی روی لب هاش کشید و گفت:

_کجا می ریم؟

شونه بالا انداختم:

_نمی دونم. تو خونه هواش گرفته است. به لطف تو پرده های خونه که همه افتادن. لامپا هم همه خاموش. شوفازم تا ته زیاد.

در آسانسور که باز شد رفتیم داخل و دکمه همکف رو زدم. آروم لب زد:

_من پرده هارو کنار نمی زنم؛ خب تو بزن.

سری تکون دادم:

_خب اینم حرفیه.

دیگه تا وقتی رسیدیم پایین، چیزی نگفت و فقط به خودش توی آینه ی آسانسور خیره شده بود.

از آسانسور که زدیم بیرون، گفت:

_ماشین کو؟

دست هام رو توی جیب سویشرتم کردم و گفتم:

_بیرون.

در تصمیمی ناگهانی دستم رو به طرفش گرفتم و منتظر موندم دستم رو بگیره. نگاهی مردد به چشم هام و بعد به دستم انداخت.

نفسم رو پر شدت بیرون دادم و خواستم دست رو عقب بکشم که گرمای انگشت هاش رو توی دوستم حس کردم.

لبخندی روی لبم نشست با این حال جلوش رو گرفتم. از ساختمون زدیم بیرون، دزدگیر ماشین رو زدم و در رو براش باز کردم.

این اصول روانشناسی اینجا به درد می خورد. کاملا مشخص بود از این حرکتم خوشش اومده.

بعد از اینکه سوار شد در رو بستم و دور ماشین رو زدم و خودمم سوار شدم. ماشین رو که روشن کردم، بلافاصله پنجره رو داد پایین.

متعجب نگاهش کردم و گفتم:

_هوا سرده. سرما میخوری

سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و تکیه اش رو به صندلی داد و به بیرون خیره شد.

شونه ای بالا انداختم و حرکت کردم. اونقدری غرق توی افکارش بود که به هیچی توجهی نمی کرد. دستش رو از پنجره بیرون برده بود.

مشخص بود که از برخورد باد با انگشت هاش غرق لذت میشه. سیستم رو روشن کردم تا بلکه حوصله ی خودم سر نره. به من که توجهی نمی کرد!

صدای بلند آهنگ توی ماشین پیچید. آروم سرش رو به طرفم چرخوند و گفت:

_اینا چین گوش میدی؟

آروم لب زدم:

_به تو چه

نشنید ولی مطمئنن لب خونی کرد که اخم هاش توی هم رفت.

"می نشینم با تو و دورت حصار میکشم 

ناز چشمان تو را بی اختیار میکشم

مینشینی پیش مهتاب و تو ناز میکنی 

کام این دیوانه را هر شب تو باز میکنی

نیمه ی جانم ای نیمه ی جانم 

چه حالی دارم امشب

روح و روانم آرام جهانم 

هواتو دارم امشب

نیمه ی جانم ای نیمه ی جانم

چه حالی دارم امشب

روح و روانم آشوب زمانم 

چه یاری دارم امشب

یارم ای یار یار 

یارم یار ای یار یار

جانم ای جان جان ای 

یارم یار ای یار یار

(حمید هیراد | نیمه ی جانم)"

{نویسنده: چقدر دلم برا حمید هیراد تنگ شده}

لبخندی روی لبش نشست و گفت:

_چه قشنگه.

بادی به غبغب انداختم و با غرور گفتم:

_سلیقه ی من خوبه میدونی که.

ابروهاشو بالا انداخت:

_سلیقت خوب نیست. خوش اشتهایی.. خیلیم زیاد.

نفسم رو پر شدت بیرون دادم. حرفشو با گوشه و کنایه می زد و این بیشتر منو اذیت می کرد. یکی نبود که مسلمون مگه من دست خودم بوده؟ چیزی نمی فهمیدم وگرنه صد سال سیاه از هزار فرسخی تو هم رد نمی شدم.حیف که می ترسیدم بهش بگم و دوباره بره تو خودش؛ اون موقع بیشتر اعصابم خرد می شد.

دستی توی موهام کشیدم و گفتم:

_نگران خودت نیستی عیبی نداره، ولی من اگر سرما بخورم، یک ماهی میوفتم تو خونه ها. 

خب اینم از این پارت💕

تا پارت بعد بای بای ❤️