سلام سلام 

ببخشید دیر گذاشتم براتون 💛 

بپر ادامه 💖 

#انتقام 

#پارت_۱۱۳

بی تفاوت شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:

_خب بیوفتی..

چشم غره ای بهش رفتم و با حرص گفتم:

_اون وقت باید مریض داری کنی؟

لبخندی فوق مصنوعی بهم زد. شیشه رو بالا داد و دست به سینه، بعد از چند ثانیه گفت:

_فکر میکنی این کارو میکنم؟

لعنتی! همیشه اینقدر خشک و نچسب بود؟ لبخندی زدم و همه ی شیشه ها رو پایین دادم و گفتم:

_به امتحان کردنش می ارزه.

نگاه خیره اش رو بهم دوخت و کمی توی خودش جمع شد. حالا به جای یه پنجره چهارتا پنجره باز بود و امکان مریض شدنمون چهار برابر می شد.

با اینکه می دونستم مریض شدنم چه مکافاتی داره، اما باید به این خانم می فهموندم فقط حرف، حرف منه!

جلوی یه پارک ایستادم. شیشه ها رو بالا دادم و از ماشین پیاده شدم. بعد از چند ثانیه اونم پیاده شد و در رو بست. انتظار داشت با این حاضرجوابیش برام درو براش باز کنم؟

هه؛ زهی خیال باطل!

با صدایی که تقریبا از شدت سرما میلرزید گفت:

_داریم کجا می ریم؟

رفتم جلوش ایستادم و همونطور که عقب عقب قدم بر میداشتم گفتم:

_می ریم بستنی بخوریم.

دست هاش رو توی جیب مانتوش کرد و گفت:

_تو این سرما سگ بستنی می خوره که تو میخوای بخوری؟

ابروهامو بالا انداختم و با نیشخند لب زدم:

_نه تنها من، بلکه توام باید بخوری.

 

سرش رو کج کرد و فقط نگاهی خیره بهم انداخت. می دونستم الان داره با خودش میگه تیکه تیکه بشم لب به بستنی نمی زنم. ولی من یه جور دیگه به خوردش می دادم.

خیلی داشت مقاومت می کرد در برابر سرما کم نیاره و نلرزه. تا وقتی که خودش اعتراف نمی کرد سویشرتمو بهش نمی دادم! 

اولین صندلی خالی که دید، رفت و نشست و دست به سینه به رو به روش خیره شد. سرم رو نزدیک گوشش کردن و گفتم:

_بستنی قیفی می خوری یا چوبی؟

زبونی روی لب هاش کشید و کمی خودش رو عقب داد و گفت:

_اگر احساس میکنی خیلی بامزه ای باید بگم سخت در اشتباهی.

ابروهامو بالا انداختم و "هومی" گفتم.

ازش دور شدم و به طرف دکه رفتم. دوتا بستنی قیفی خریدم و به طرفش برگشتم. داشت می مرد از سرما. بهتر!

بستنی رو به طرفش گرفتم و گفتم:

_بفرما...

نیم نگاهی به بستنی انداخت و گفت:

_نمی خورم.

لبخندی زدم:

_ولی من دیگه خریدم و باید بخوری.

چشم هاشو ریز کرد و با تمسخر گفت:

_جدا؟ کسی مجبورم نکرده. اگرم فکر میکنی با گوشه و کنایه می تونی حرص منو در بیاری باید بگم سخت در اشتباهی. 

خیلی ناگهانی از جاش بلند شد و باعث شد بزنه زیر دستم و بستنی بیوفته روی زمین. چند ثانیه ایستاد و به زمین خیره شد. چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:

_حیوون..

صورتش در صدم ثانیه سرخ شد و تقریبا جیغ زد:

_من حیوونم یا تو؟ زندگیمو نابو...

دستم رو جلوی دهنش گذاشتم و غریدم:

_خفه شو...

چند ثانیه همونطور موندم و بعد دستم رو برداشتم و با یقه ی مانتوش کشیدنش دنبال خودم.

بستنی خودم رو هم انداختم توی سطل آشغالی. همه ی مردم با تعجب بهمون خیره شده بودن. حقش بود آبروش بره. 

دست از جیغ زدن بر نمیداشت:

_یقه امو ول کن کثافط.

دیگه داشت تند می رفت.

دستم شل شد و یقه اش رو رها کردم. به طرفش برگشتم و چنان محکم کوبیدم توی صورتش، که دست خودم به گزگز افتاد. چونه اش رو با دستم محکم گرفتم و غریدم:

_تو آدم نیستی... لیاقت ملایمت نداری... لیاقت محبتم نداری. حقته بندازمت زمین اونقدر بزنمت که صدای سگ بدی..

قطره اشکی از چشمش چکید. زل زد توی چشم هام و از بین دندون های کلید شده اش گفت:

_سگی که من باشم شرف دارم به توی بی اصل و نسب..

#انتقام 

#پارت‌ــ۱۱۴

احساس میکردم آتیش داره از بدنم بلند میشه. باید چنان می زدم توی دهنش که دندوناش خرد بشه؛ اما سکوت کردم و دستش رو دنبال خودم کشیدم.

در ماشین رو باز کردم و پرتش کردم داخل. خودمم بلافاصله سوار شدم. خواست در رو باز کنه که قفل مرکزی رو زدم. به طرفم برگشت و با گریه گفت:

_می خوام برم.

پوزخندی زدم و همونطور که ماشین رو روشن می کردم گفتم:

_اول تکلیف منو روشن میکنی بعد هر قبرستونی که دلت خواست میری..

و حرکت کردم. تا خونه فقط بی صدا اشک می ریخت و هیچی نمی گفت.

یکی نبود بهش بگه مگه مجبوری  حال و احوال آدم رو خراب کنی بعد آبغوره بگیری. باز هم ماشین رو نبردم توی پارکینگ. پیاده شدم و دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشیدم.

با غیظ گفت:

_خودم بلدم بیام.

سرمو تکون دادم اما بازم دستشو ول نکردم. سوار آسانسور شدیم. هیچی نمی گفت و فقط تلاش می کرد دستش رو از حصار دستم بیرون بکشه.

آسانسور که ایستاد رفتیم بیرون. در خونه رو باز کردم و پرتش کردم داخل. در رو محکم بستم و بدون اینکه لامپ هارو روشن کنم گفتم:

_وقتی داشتی رضایت می دادی قرار نبود بیای واسه من زبون درازی کنی. قرار نبود چپ میری راست میری کنایه بزنی. من یه روانشناسم ولی در برابر کنایه ها و رفتارای تو نمیتونم به اعصاب خودم مسلط باشم. هی سعی میکنم بهت محبت کنم، سعی می کنم کاری کنم منو ببخشی! به جای فکر به گذشته، به آینده ات فکر کنی. ولی تو نمیخوای.

چشم هام به تاریکی عادت کرده بود. 

آب دهنم رو قورت دادم و دستی به گردن عرق کرده ام کشیدم و زمزمه کردم:

_هنوزم میتونی بزنی زیر حرفت. بگی آقا نشد، طاقت نیاوردم.

قدمی برداشتم و جلوی پاش زانو زدم. سرم رو نزدیک بردم و آروم لب زدم:

_بگی نتونستم کنار کسی زندگی کنم که باهام اون کارو کرد... زندگیمو به لجن کشید.

سرمو عقب کشیدم. زل زدم توی چشم هاش و گفتم:

_بگی نشد کنار مردی زندگی کنم که سعی داشت منو دوست داشته باشه. نشد!

خودش رو عقب کشید و با صدایی که می تونستم بغض رو به راحتی توش حس کنم گفت:

_برو عقب

سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم:

_برای چی باید برم عقب؟ دارم باهات حرف می زنم. دوست دارم توام جوابمو بدی.

لپ پایینش رو گزید و آروم گفت:

_جوابی ندارم

ابروهام بالا پرید:

_خوبه... حرف حساب هیچ وقت جواب نداشته.

چند ثانیه صبر کردم و بعد از جام بلند شدم.

به طرف در رفتم که صداش اومد:

_کجا میری؟

بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم، پوزخندی زدم و گفتم:

_کجا دوست داری برم؟ قبرستون؟

احساس کردم پشت سرم ایستاده. با این حال تغییری توی حالت صورت و ایستادنم ایجاد نکردم. گفت:

_همیشه حرف تو دهن مردم میذاری؟

این بار برگشتم. 

لبخندی مصنوعی زدم و دست هام رو توی جیب شلوارم کردم و با کنایه گفتم:

_اینم یکی از کاراییه که از دست این آدمای  بر میاد...

صورتش در یک آن قرمز شد. با صدای بلند گفت:

_تو به من گفتی حیوون.. گفتی سگ.. حرفای خودتو یادت رفته؟

ابروهام بالا پرید. با حرص از بین دندونای کلید شدم غریدم:

_خیر سرم خواستم بستنی بهت بدم کوفت کنی.

تک خنده ی بلندی کرد:

_ها ها.. کی از تو بستنی خواست؟ 

چشم هام رو ریز کردم. دستم رو بالا آوردم و با سر انگشت هام ناخنم رو نشون دادم و گفتم:

_اینقدرم شعور نداری متاسفانه.

#انتقام 

#پارت_۱۱۵

حرفی نزد و فقط خیره شد توی چشم هام. دستم رو به نشانه ی بای بای کردن

بالا آوردم و گفتم:

_به هر حال.. من دارم میرم.

اومد جلوی در ایستاد و گفت:

_الان نه...

گوشم رو نزدیک دهنش بردم:

_چی؟ نشنیدم؛ الان نه؟ وقتشو تو تعیین نمی کنی.

هلی به قفسه سینه ام داد و گفت:

_من از اینکه شب توی خونه تنها باشم متنفرم.

چشم هام رو ریز کردم. حس بدی داشتم نسبت به حرفش؛ اخمی غلیظ بین دو

ابروم نشوندم و جدی گفتم:

_ولی تو اون شب توی خونه تنها بودی.

چند ثانیه ای مات حرفم موند. دیگه یقین پیدا کردم چیزی رو داره ازم پنهان می کنه. انگشت اشاره مو تهدید وار بالا آوردم و شمرده شمرده گفتم:

_اون شب منتظر کی بودی؟

بلافاصله سرش رو به طرفین تکون داد و همزمان گفت:

_هیشکی.

نفس هام از شدت عصبانیت تند شده بود:

_داری دروغ میگی..

و در پایان حرفم شونه هاشو گرفتم و پرتش کردم رو زمین.  

رفتم بالا سرش ایستادم. توی چشم های ترسیدش زل زدم و فریاد کشیدم:

_اون شب منتظر کی بودی؟ چرا وقتی برگشتم خونه ات نبودی؟ کی اومده

بالای سرت؟ ها؟

"ها" آخر رو اونقدر بلند گفتم که احساس کردم شیشه های خونه به لرزه در اومدن. قفسه ی سینه ام به شدت بالا پایین می شد. دستم رو به سرم گرفتم.

زبونی روی لب هام کشیدم و همونطور که سعی می کردم توی ته مونده های

ذهنم دنبال یه نشونه باشم گفتم:

_تو... تو اون شب گریه می کردی؟ نه... نه معلومه که نه.

بلافاصله به طرفش هجوم بردم و یقه اش رو توی مشت هام گرفتم و نعره

زدم:

_حرف بزن نقره... چرا خانوادت بهت سر نمیزنن؟ چرا باهاشون ارتباط خوبی نداری

دست هاش رو روی دست هام گذاشت و با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد گفت:

_یقه ام رو ول کن

"ســــــامــــیــــار"

حوله رو روی موهای خیسم انداختم و از اتاق بیرون زدم. طبق معمول، بابا روی مبل منتظرم نشسته بود. کم کم داشت اعصابم رو خرد می کرد. هر صبح راس ساعت نه می اومد اینجا و می رفت روی مخم.

سلامی آروم کردم که از جاش بلند شد و پشت سرم اومد توی اتاق. تکیه اش

رو به چهارچوب در داد و گفت:

_عافیت باشه پسرم.

به تکون دادن سرم اکتفا کردم. حوله رو از روی سرم برداشتم و پرت کردم

روی تخت و دستی توی موهای خیسم کشیدم. دستی به ته ریشم کشیدم؛ دلم می خواست شیش تیغ کنم، اما می دونستم اصلا بهم نمیاد! 

بابا خواست حرف بزنه که از اتاق زدم بیرون. می دونم دلش می شکست از

این حرکاتم؛ اما حوصله ی حرفای تکراریش رو نداشتم. باز هم دنبالم راه

افتاد:

_نمی خوای این مسخره بازیت رو تمومش کنی؟

در یخچال رو باز کردم و پاکت شیر رو در آوردم. توی لیوان برای خودم ریختم و گفتم:

_کدوم مسخره بازی؟

قلپی از شیر خوردم. اومد کنارم ایستاد و عصبی لیوان رو ازم گرفت و کوبید روی میز:

_نه خودت به زندگیت میرسی، نه میذاری من برسم.

ابروهام بالا پرید. با کنایه و نیشخند گفتم:

_عجب.. شاید من الان نخوام ازدواج کنم. شما با خیال راحت برو با زن مورد

علاقت عقد کن. بیارش تو خونت. نگران نباش منم به پر و پات نمی پیچم...

خب خب اینم از این پارت قشنگمون 🍓 

حمایت یادتون نره 😘 

مراقب باشید...

بابای 😙