سلام سلام 

اومدم با یه پارت جدید ❤️ 

بپر ادامه 💖 

#انتقام 

#پارت_۱۱۶

کتش رو کنار زد و دست هاش رو توی جیب شلوارش کرد. از شدت حرص و

عصبانیت قفسه ی سینه اش با شدت بالا و پایین می شد.

تقصیر خودش بود. هر روز هر روز همین حرفارو می زد و همین حرفارو هم می شنید!

_خستم کردی سامیار... دیگه نمی تونم تحملت کنم.

ابروهام بالا پرید:

_چقدرم که تا الان تحمل کردید! غیر اینه سالهاست راحتتون گذاشتم؟ گذاشتم

زندگی خودتونو داشته باشین؟

سرش رو تکون داد و با چشم های ریز شده خیره بهم نگاه کرد. بعد از مکثی

کوتاه به طرف در رفت و گفت:

_تو منو تنها گذاشتی پسر. فکر کردی تنهایی گذروندن توی اون خونه چقدر

برای من سخته؟ منم مجبورم یه همدم برای خودم بیارم. یه کسی که تا آخر

عمرم کنارم باشه.

پوزخندی روی لبم نقش بست. سرم رو کج کردم و گفتم:

_مگه من چی گفتم؟ دارم میگم با هم سن خودتون! نه کسی که حتی ازپسرتونم کوچیک تره؛ اینو متوجهین یا نه؟

انگشت اشاره اش رو بالا آورد: 

_اینو دیگه تو تشخیص نمیدی سامیار. من پدرتم بنابراین تو حق نداری برای

من تعیین تکلیف کنی. اگر خواستی می تونی بیای مراسم ازدواجمون و در پایان حرفش، در رو باز کرد و از خونه زد بیرون و محکم پشت سرش بستش؛ مراسم ازدواج! هه

عصبانی ضربه ای به لیوان روی میز زدم که پرت شد و افتاد روی زمین.

 بی حوصله نگاهی به خرده های شیشه، و حجم شیری کردم که روی زمین ریخته بود.

به طرفش قدم برداشتم و آروم نشستم. نفسم رو پر شدت بیرون دادم و زیر لب گفتم:

_من حال خودمم ندارم. بعد پاشم بیام مراسم ازدواج تو؟

تکه ی شیشه ای رو برداشتم و خیره شدم بهش. حقیقتا حال جمع کردنشون رو هم نداشتم! 

 

سری تکون دادم و پرتش کردم روی زمین و بی تفاوت از جام بلند شدم و به طرف اتاق رفتم. گوشیم رو از روی عسلی برداشتم و شماره ی سام رو گرفتم.

بعد از سه تا بوق، صدای گرفته اش توی گوشم پیچید:

_الو؟

روی تخت دراز کشیدم و نگاهم به رو عقربه های روی ساعت دیواری دوختم و گفتم:

_سلام خوبی؟

_مرسی... تو خوبی؟

زبونی روی لبم کشیدم و ساعدم رو روی پیشونیم گذاشتم و گفتم:

_نه؛ بابام اینجا بود. باز دوباره مثل همیشه اومد و گند زد به اعصاب من.

دیگه حال و حوصله اش رو ندارم.

سرفه ای کرد و آروم گفت:

_مجبوری تحملش کنی.. مثل من که دارم نقره رو رو تحمل می کنم. خیلی سخته ولی عادت می کنی

توی جام نشستم:

_راستی... رابطتون چطوره؟

#انتقام 

#پارت_۱۱۷

 _حقیقتا چشم دیدنشو ندارم. لحظه به لحظه، ثانیه به ثانیه باعث میشه بیشتر ازش متنفر بشم.

لبخندی محو روی لبم نشست:

_پس چرا میگی عادت؟ وقتی متنفر باشی میتونی به یه چیزی عادت کنی؟

صدای نفسش توی گوشم پیچید:

_آره... یاد میگیری که هر روز مثل روز قبل ازش متنفر باشی... این یه عادته. باورت میشه حتی نگاه کردن بهش باعث میشه حس انزجار بهم دست بده؟

تک خنده ای کردم:

_عجب رویی داری تو بشر! به جای اینکه اون این حرفارو بزنه، تو داری میگی؟

پوزخندی زد:

_آخه اصلا بدم نشده براش. کور از خدا چی میخواد؟ دو چشم بینا!

ابروهام بالا پرید. توی حرفاش به منظوری بود که اصلا متوجه نمی شدم. لب هام رو با زبونم تر کردم و برای عوض کردن بحث گفتم:

_پایه ای بریم بیرون؟

_امروز که تا عصر مطبم. اگه شب میای، خب بریم.

ابروهام بالا پرید:

_نقره رو هم میاری؟

صدای قهقهه ی بلندش توی گوشم پیچید: 

_دیوونه ایا. اونو برای چی باید بندازم دنبال خودم؟

تعجب کردم. فکر نمی کردم با ترسی که توی دل نقره بود، شب تنهاش بذاره؛

ولی مشخص بود نمی خواد چیزی بگه، بنابراین گفتم:

_اوکی. ساعت هشت خوبه؟

"آره" ای گفت. گلوم رو صاف کردم و با خداحافظی کوتاه قطع کردم. گوشیم رو روی تخت انداختم و از جام بلند شدم و به طرف کمد رفتم. نگاهی به لباس هام انداختم.

پیرهن مشکی رنگم رو بیرون آوردم و نیم نگاهی بهش انداختم و روی تخت انداختمش. کت و شلوار مشکیمم بیرون آوردم و مشغول پوشیدن شدم.

تعجب کردم. فکر نمی کردم با ترسی که توی دل نقره بود، شب تنهاش بذاره؛ ولی مشخص بود نمی خواد چیزی بگه، بنابراین گفتم:

_اوکی. ساعت هشت خوبه؟

"آره" ای گفت. گلوم رو صاف کردم و با خداحافظی کوتاه قطع کردم. گوشیم رو روی تخت انداختم و از جام بلند شدم و به طرف کمد رفتم. نگاهی به لباس هام انداختم.

پیرهن مشکی رنگم رو بیرون آوردم و نیم نگاهی بهش انداختم و روی تخت انداختمش. کت و شلوار مشکیمم بیرون آوردم و مشغول پوشیدن شدم. 

حقیقتا خیلی وقت بود از پوشیدن رنگای روشن خسته شده بودم!

***

دست هام رو توی هم قفل کردم و توی چشم هاش خیره شدم. شمرده شمرده گفتم:

_میتونی با من حرف بزنی؟

نگاه خیره اش رو بهم دوخته بود. داشتم اذیت می شدم. 

با اینکه سال ها از طبابتم می گذشت، از این نگاه خیره ی اکثر بیمارا متنفر بودم. یه حس بدی تمام وجودمو فرا می گرفت؛ صدای آرومش اومد:

_شبیه شون شدی.

ابروهام بالا پرید:

_من؟ شبیه چی؟

آب دهنش رو صدا دار قورت داد و به پشت سرم اشاره کرد و گفت:

_همونایی که پشت سرت وایسادن. اونا هم مثل تو سیاه پوشیدن.

برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. هوف! نگاهم به دیوار خالی گره خورد.

روزانه کم از این بیمارا نداشتم؛ کسایی که غرق عالم ماوراء شده بودن و این وسط تنها قربانی خودشون بودن!

زبونی روی لب هام کشیدم و گفتم:

_اذیتت می کنن؟

سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد. گردنش کاملا سرخ شده بود. اون پسربچه فقط 11 سالش بود؛

چرا باید همچین بلایی سرش می اومد؟

_نه... نگاه می کنن.

سرم رو تکون دادم. از جام بلند شدم و به طرفش رفتم و کنارش نشستم؛ لبخندی به روش زدم و گفتم:

_اگر دلت می خواد دیگه پیشت نیان باید هر کاری که بهت میگم انجام بدی! باشه؟

نگاهی به همون قسمت دیوار انداخت و آروم گفت:

_میخوای بهم دعا بدی؟

لبخندم پررنگ تر شد. سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم و صورتشو نوازش کردم و گفتم:

_نه پسر خوب. من که دعا نویس نیستم.

#انتقام 

#پارت_۱۱۸

سرش رو آروم تکون داد. باز هم لبخندی به روش زدم. از جام بلند شدم و دستش رو گرفتم. بلند شد. همراهش از اتاق رفتم بیرون و گفتم پدر مادرش بیان داخل.

داروها رو براشون نوشتم و بهشون گفتم چجوری باید باهاش رفتار کنن. بعد از رفتنشون، نگاهی به ساعت انداختم. هنوز ساعت شیش بود و من دیگه بیمار نداشتم. 

وسایلم رو جمع کردم و از مطب زدم بیرون. همونطور که وارد پارکینگ می شدم، شماره ی ونوس رو گرفتم. بعد از چند بوق جواب داد:

_الو؟

از شنیدن صداش، لبخندی محو روی لبم نقش بست. دزدگیر ماشین رو زدم و گفتم:

_سلام بانو... خوبی؟

سرد گفت:

_از کلمه ی بانو متنفرم سامیار. لطفا نگو.

ابروهام بالا پرید. گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم:

_اوکی عزیزم

توی ماشین نشستم. کیفم رو پرت کردم عقب. حرفی نمی زد. نمی دونست من چقدر زود به زود دلم برای صداش تنگ میشه؟ دستی توی موهام کشیدم و آروم گفتم:

_میای ببینمت؟

با مکثی کوتاه گفت:

_الان؟ شبه که من اجازه ندارم از خونه بزنم بیرون. 

سرمو تکون دادم. راست می گفت؛ ماشین رو روشن کردم:

_خب... فردا چی؟ میای؟

خنده ی آرومی کرد که احساس کردم وجودم پر از خوشحالی شد. گفت:

_صبح یا عصر؟

لبخندی زدم:

_نمیشه هر دوتاش؟

_باید قول بدی منو ببری کافی شاپ و یه لاته ارت درست و حسابی بهم بدیا. باش؟

لبخندم پررنگ تر شد:

_باش...

خندید و چیزی نگفت. لب هام رو تر کردم و آروم گفتم:

_دوستت دارم.

آروم تر از من زمزمه کرد:

_من بیشتر

لبخندی عمیق و از ته دل روی لبم نقش بست. بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه، گوشی رو قطع کردم. تلفن رو از کنار گوشم فاصله دادم و نگاهی به صفحه اش انداختم.

گوشی رو روی داشبورد گذاشتم و از پارکینگ زدم بیرون. سیستم رو روشن کردم و سرعتم رو زیاد کردم تا قبل از اینکه بخورم به ترافیک، به خونه برسم و لباسام رو عوض کنم.

"باز دوباره میزنه قلبت تو سینه سازمو 

تو سکوتت میشنوی زمزمه ی آوازامو حس دلتنگی که میگیره تمام جونتو

هرجا میری منو میبینی و کم داری 

منو تو دلت تنگه ولی انگار تو جنگ با دلم

 میزنی و میشکنی با خودت لج کردی گلم 

راه با تو بودنو سخت کردی که آسون برم

چشم خوش رنگت چرا خیسه دوباره خوشگلم

حالا بگو کی دیگه, اخماتو میگیره, با تو میخنده,

 تب کنی واست میمیره 

دست کی شبا لای موهاته, آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته

 این عشق, تو وجودت, توی جونت, ریشه کرده, 

دلت دوباره بیقراره داره دنبال من میگرده

(این عشقه | سامی بیگی)"

با شنیدن آهنگ، درد عمیقی توی سرم پیچید. اولین عکس العملی که از خودم نشون دادم، این بود که پامو گذاشتم روی ترمز. دستم رو به سرم گرفتم.

از شدت درد به نفس نفس افتاده بودم.

شیشه رو پایین دادم. آب دهنم رو به سختی قورت دادم. متن آهنگ و تصاویر مبهمی مدام توی ذهنم رژه می رفت. در رو باز کردم و به سختی پیاده شدم. دستم رو به ماشین تکیه دادم تا بلکه پهن زمین نشم!

تصاویر مختلف از اشخاص مختلف، صداهای مختلف توی ذهنم مثل یه فیلم با سرعت زیاد رد می شدن. صدای مردی باعث با کمی به خودم بیام:

_آقا... حالتون خوبه؟

مکثی کردم و با تجزیه ی حرفش توی ذهنم، سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم. خوب نبودم! پاهام به گزگز افتاده بودم. دستام بی حس شده بودن. لعنتی!

_اما از بینی تون داره خون میاد..

دستم رو بالا آوردم و زیر بینیم کشیدم. با دیدن رد قرمزی خون روی سر انگشت هام، فحشی نثار خودم کردم. زبونی روی لب های خشک شده ام کشیدم و گفتم:

_خوبم آقا... ممنون.

و بدون اینکه بذارم حرف دیگه ای بزنه، سوار ماشین شدم و حرکت کردم. چندتا دستمال از توی جعبه اش درآوردم و زیر بینیم گرفتم و در همون حال، بلند بلند مشغول حرف زدن با خودم شدم:

_لعنتی... خسته شدم دیگه.

و در پایان حرفم، دستمال رو بیشتر فشار دادم. تا خونه کلی راهم طولانی تر شد و اواخرشم به ترافیک خوردم اما هنوز زیاد سنگین نبود. ماشین رو جلوی در پارک کردم و رفتم داخل.

خب خب اینم از این پارت قشنگمون 🍓 

حمایت یادت نره هاا ✨

بابای ❤️