دست نوشتهP1
16 اردیبهشت · · خواندن 1 دقیقه بیا تو پشیمون نمیشی😉
داخل کافه ای نشسته بودم که صندلی ها و میزش چوبی بودند لامپ هایی با نور زرد که داخل حباب شفاف شیشه بودند از سقف آویزون شده بودند. روبروم پسری نشسته بود که چشماش خرمایی بود و موهاش قهوه ای روشن
داشتم به قطرات باران که روی شیشه برخورد میکردند نگاه میکردم که کمی از قهوه اش را خورد و گفت:
گاهی اوقات میخوام دست بکشم از همه چی
در جواب بهش گفتم: هروقت خواستی این کار بکنی به یاد بیار که چه سختی هایی برای رسیدن به خواسته هات کشیدی و چقدر تلاش کردی تا به این جا برسی
+ حرف هات خیلی دلنشین هستند درست مثل تماشا کردن قطرات باران چطور میتونی آنقدر خوب آدمو دلداری بدی؟
- من فقط حرف هایی میزنم که دوست داشتم بقیه بهم بگن
بچه ها این قسمتی از رمانم هست امید وارم دوستم داشته باشید و لطفاً نظر بدین ممنون