انتقام:(پارت:۱۲۸,۱۲۹,۱۳۰)
6 خرداد 12:22 · · خواندن 8 دقیقه سلام سلام
اومدم با یه پارت جدید ❤️
بپر ادامه 💖
#انتقام
#پارت_۱۲۸
جلوی در ورودی منتظرم ایستاده بود. لبخندی بهم زد و گفت:
_خوش اومدی.
همونطور که سرم رو دور تا دور حیاط می چرخوندم، سعی کردم توی چهره
ام چیزی از حال بدم نمایش ندم.
سرم رو تکون دادم و به ناچار من هم لبخندی روی لبم نشوندم. از جلوی در کنار رفت. چشم هام رو لحظه ای روی هم فشار دادم و بعد وارد شدم.
تقریبا احساس حالت تهوع سر تا سر وجودمو گرفته بود و واقعا نمی تونستم تحمل کنم. دست هام رو توی جیب پالتوم کردم و بعد از کشیدن یک نفس
عمیق، گفتم:
_خونه ی قشنگی داری.
لبخندش پررنگ تر شد:
_خونه ی خودته. راحت باش. چی میخوری برات بیارم؟
گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم و گفتم:
_یه لیوان آب لطفا.
سرش رو تکون داد و به طرف آشپزخونه رفت. من هم پشت سرش راه افتادم
و رفتم توی آشپزخونه. لیوانی از توی کابینت در آورد و روی میز گذاشت.
پشتش بهم بود. آوردم دستم رو به طرف مجسمه ی روی اپن بردم و برش
داشتم. ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود.
در یخچال رو باز کرد و در همو حال گفت:
_راستی اصلا فکرش رو....
حرفش تموم نشده بود که از پشت، با تمام قدرتی که داشتم مجسمه رو توی
سرش کوبیدم.
حتی فرصت "آخ" گفتن هم نداشت. پارچ آب از دستش ول شد و خودش هم در کسری از ثانیه روی زمین افتاد. مجسمه رو رها کردم. دست هام، بدنم، روحم مثل بید می لرزیدن!
شاید بهتر بود خودم برم کمکمش کنم. بی نهایت استرس داشتم. به طرفش رفتم و زیر شونه هاش رو گرفتم و کمی کشیدمش بالا و کمرش رو به دیوار تکیه دادم.
عقب کشیدم و بهش نگاه کردم. دستش رو به سختی بالا آورد و روی سرش گذاشت. چشم هاش رو نیمه باز کرد؛ با دیدنم، گفت:
_ونوس... چی شده؟
لبخندی زدم و سرم رو کج کردم:
_خودت چی فکر میکنی؟
صبر کردم. صبر! نباید وقتی توی حالت گیج و منگ بود چیزی بهش می گفتم.
جوابی به سوالم نداد. سرش رو با دوتا دستاش گرفت و گفت:
_سرم.. درد میکنه.
لب و لوچه ام رو آویزون کردم:
_من که آروم زدم.
چشم هاش رو که از فرط درد بسته بود، باز کرد و خیره شد بهم. مبهوت گفت:
_منظورت چیه؟
از جام بلند شدم. شالم رو از سرم در آوردم و به گوشه ای پرت کردم. دست به سینه ایستادم. بغض کم کم داشت گلوم رو می گرفت. با خشم، آروم لب زدم:
_خفه شو و نگاه کن.
مشغول باز کردن دکمه های مانتوم شدم و اون مات کارای من بود. درش آوردم. فقط یه تاپ بندی تنم بود. سرش رو پایین انداخت و پر درد فریاد کشید:
_چیکار میکنی ونوس؟
تاپم رو هم درآوردم. رفتم جلو و با خشونت سرش رو بالا آوردم و جیغ زدم:
_نگاه کن لعنتی. منو یادت نمیاد؟ من چیزیم عوض نشده فقط جثه و هیکلم بزرگ شده.. اون شبی رو که زیر دست و پات جیغ میزدم رو یادت نمیاد؟
#پارت_۱۲۹
بغضم ترکید و اشکام راه خودشون رو به گونه هام باز کردن. با خشونت اشکامو پاک کردم و گفتم:
_باید یادت بیاد. اون شبی رو که زندگی منو نابود کرد.
مبهوت پرسید:
_از چی حرف میزنی؟
میون گریه، خندیدم! سرم رو تکون دادم و زیر لب حرفش رو تکرار کردم:
_از چی حرف میزنم... از چی حرف میزنم....
با دستم، به اتاقش اشاره کردم و گفتم:
_توی همون اتاق... روی همون تخت... پنج سال پیش... توی یه شب نحس،
زندگی منو نابود کردی. من شونزده سالم بیشتر نبود.
خیره شدم بهش تا تاثیر حرفام رو، روش متوجه بشم. به نقطه ای نامعلوم خیره
شده بود. رفتم جلوی پاش نشستم. صورتش رو به طرف خودم چرخوندم.
صدام از بغض می لرزید:
_زل بزن توی چشمام. این چشما اون شبم اشکی بودن. پر از درد بودن.
حرفی نمیزد و فقط خیره شده بود بهم. نمی دونم! شاید نقشه هام اونجوری که
باید پیش نرفت. الان قطعا باید حافظش برمیگشت...
عقب عقب رفتم و تکیه ام رو به دیوار دادم. سرم رو روی زانوهام گذاشتم و
با صدای بلند زدم زیر گریه.
انگار دوباره داغم تازه شده بود.
با صدای باز شدن در، سرم رو بالا آوردم و خیره شدم به سامیار که توی چهارچوب در اتاقش ایستاده بود. حرفی نمیزد. تقریبا ده دقیقه همونطور ایستاد. با فریاد که کشید، از ترس تکون خوردم.
به طرف تخت هجوم برد. از جام بلند نشدم که ببینم چیکار میکنه. با صدای
شکستن هر چیزی، دست هام رو بیشتر روی گوشام فشار میدادم تا کمتر بشنوم.
از اتاق بیرون اومد. نگاهم به چشم های سرخ شده اش افتاد. اونقدر تند تند
نفس میکشید که قفسه ی سینش به شدت بالا پایین میشد. با گام های سنگین به طرفم اومد.
تهدید وار گفتم:
_به من نزدیک نشو کثافط. حالم ازت به هم میخوره.
بی توجه به حرفم، جلوتر اومد. بالای سرم ایستاده بود و خیره نگاهم می کرد.
آروم نشست. برق اشک رو توی چشم هاش می تونستم. چقدر سنگ شده بودم که گریه ی یه مرد جلوم، آه از نهادم بلند نمی کرد؟ تنها خیره شدم بهش.
دستش رو بالا آورد و روی گلوش گذاشت. انگار نمی تونست حرف بزنه و در تقلا کردن بود. با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد لب زد:
_و... ونوس..
جوابی بهش ندادم و عقب تر رفتم. سامیار دوباره برام مثل کابوس شده بود.
دستش رو روی دهنش گذاشت. نه لعنتی نه!
چشم هام رو بستم تا گریه هاش رو نبینم.
دست هام رو بیشتر از قبل روی گوش هام فشار دادم.
اما بی فایده بود. بغضم ترکید و این بار من هم همراهش شدم. صداش از بغض
می لرزید:
_من... خدایا من چیکار کردم.
آب دهنم رو مدام پشت سر هم قورت میدادم بلکه دیگه گریه نکنم. این بغض
لعنتی رو فرو بدم. بیشتر از اینی که هستم، جلوش ضعیف نشون داده نشم.
خیره شدم بهش. قطره های خون کم کم روی پیشونیش می ریخت. اما هیچ
عکس العملی نشون نمی داد. انگار اصلا درد نمی کشید! به سختی گفت:
_یعنی... همه ی اون صحنه هایی که میدیدم... همشون...
ادامه نداد. از جاش بلند شد و ایستاد. دستش رو به سرش گرفت و کمی لق زد.
لبم رو به دندون گرفتم. من هم از جام بلند شدم، وقت رفتن بود!
#انتقام
#پارت_۱۳۰
به طرف تاپم رفتم و پوشیدمش. صدای گنگ سامیار، باعث شد به طرفش
برگردم. منتظر نگاهش کردم. چشماش کاملا برگشت و تعادلش رو از دست داد. ناخواسته به طرفش دویدم و قبل از اینکه بیوفته گرفتمش.
اونقدر سنگین بود که مجبور شدم بشینم. خیسی خون رو روی دست هام
احساس میکرد. چند کلمه ی نامفهوم از بین لب هاش خارج شد. قبل از اینکه
بخوام ازش بپرسم چی میگه، بیهوش شد.
دست پاچه و هول شده بودم. دست هام رو از زیر سرش و شونه هاش برداشتم
و روی زمین درازش کردم. تاپم رو پوشیدم و با عجله و استرس، مشغول
پوشیدن مانتوم شدم.
شالم رو سرم کردم و به طرف در رفتم و بازش کردم. مغزم میگفت فرار کنم و نمونم. اما قلبم! می گفت بمونم و ببرمش بیمارستان. زنده موندن براش بزرگ ترین زجر بود.
به طرفش رفتم. گیج و منگ مونده بودم که چیکار کنم. باید زنگ می زدم اورژانس. ولی نمیشد؛ می اومدن و وضع خونه رو میدیدن. و قطعا می پرسیدن باهاش چه نسبتی دارم.
باید سویچ ماشینش رو پیدا می کردم. به طرف اتاقش رفتم و در کمد هاش رو
باز کردم. دست توی جیب همه ی لباس هاش کردم. بلکه پیداش کنم. اما نبود
که نبود.
سردرگم وسط اتاق ایستاده بودم. عصبی و کلافه جیغ کشیدم:
_لعنتی.
تنها کاری که از دستم بر می اومد، این بود که به محمدحسین زنگ بزنم.
مجبور بودم پای عواقبش بایستم!
هنوز بوق اول نخورده بود، صدای نگران محمدحسین توی گوشم پیچید:
_الو... ونوس؟
دستم رو روی دهنم گذاشتم. بغضم ترکید. به سختی میون گریه گفتم:
_محمدحسین به دادم برس.
دست پاچه شده بود. این رو از لحنش به راحتی می تونستم بفهمم. بلافاصله
گفت:
_چی شده؟ کجایی تو ونوس؟
آب بینیم رو بالا کشیدم:
_خونه سامیار..
مکثی کردم و ادامه دادم:
_نپرس چرا. فقط یه ماشین جور کن و بیا. زود بیا توروخدا.
قبل از اینکه جوابی بده، گوشی رو قطع کردم. روی زمین نشستم و با صدای بلند به گریه کردنم ادامه دادم.
چرا گریه می کردم؟
از این می ترسیدم که سامیار بمیره؟ از این که قاتل بشم و تا پای چوبه ی دار برم؟ من که خودم می خواستم بعد از انتقامم خودم رو راحت کنم.
پر حرص و عصبی، با پشت دستم اشک هام رو پاک کردم و رفتم توی سالن.
کنار سامیار نشستم. دستم رو جلوی بینیش بردم تا ببینم نفس میکشه یا نه.
وقتی از زنده بودنش مطمئن شدم، سرم رو جلو بردم و کنار گوشش زمزمه کردم:
_سامیار...
دلم می خواست الان جوابم رو بده.
خب خب اینم از این پارت قشنگمون 🍓
(یکی نیست بگه بابا چرا میزنی تو سر بچه مردم که الان حرص بخوریی)
تا پارت بعدی بابای 🎀