I Cartoon 2.2
14 خرداد 08:51 · · خواندن 6 دقیقه من کاریکاتوری ۲.۲
+
- اگه این حکومت دیکتاتوری نیست پس چیه؟!
طبق معمول تنبیه شدم. بنده در حال ساییدن ظرف و ظروف هستم با وجود اینکه کمرم نصف شده و ساعت یازده و ربع هست، سه چهارم و باقی ظرفها به من چشمک میزنند. من بدبختانه داخل خانواده پر جمعیت و تنبلی هستم. گرگها هم که علاقهی شدیدی به قبیلهای و گروهی زندگی کردن دارند و جوری خاله و داییام به اضافه بچههایشان از اینجا رفت و آمد میکنند و استراحت میکنند که هر کس از بیرون ببیند، فکش باز میماند. خب دیگر معلوم هست وقتی هم پرجمعیت باشیم هم تنبل، همچنین فاجعهای از ظرف و ظرفهای نشسته پیش روی آدم ظاهر میشود!
برای اولین بار از ته دلم خدا خدا میکنم که مهمونها بیان تا از شر این مخمصه خلاص شوم!
پدرم لحظهای خمیازه کشان وارد آشپزخانه جنگ زده شد و سمت یخچال رفت. آنقدر خسته بود که گمانم حتی کبریتها برای باز نگهداشتن چشمهایش هم کافی نبودند!
کمی تن صدام را از حد معمول بالاتر میبرم: «بابا؟! سلام!»
پدر همونطور که در یخچال را باز میکند و بینیش از بوی ناخوشایند گوشتهای فاسد چین میخورد، آب را بیرون میکشد و برایم دست بالا میآورد.
از دلایل ترسناک بودن یخچال تمیز کردن، بوی گند و فاسد وحشتناکی بود که ازش ساطع میشد.
گرگها خوشبختانه یا بدبختانه چنان حس بویایی داشتند همین بوی کوچک هم برای ما حکم جسد را داشت. بنابراین بهترین تنبیه حساب میشد.
البته جای سوال دارد که چطور به آن افتضاح میرسیم؟! چیزی نبود که هر روز به آن برخورد بکنیم. فقط هر یک ماه دو ماهی، مجبور به خانه تکانی اجباری یخچال بودیم! من رو نگاه نصفه شبی رد دادم در مورد یخچال فکر میکنم!
پدر که تازه شرایط را درک کرده با چهرهای گیجی میپرسد: «مرینت! اینجا چیکار میکنی؟»
اشاره به کوهِ انبوهی ظرف و مرفها میکنم.
- معلوم نیست؟! تنبیه شدم و تا اطلاع ثانوی باید بشینم اینا رو بسابم!
- برو تو اتاقت!
لحظهای با هیجان از جام پریدم و گفتم: «بابا مطمئن؟»
دفعهای اولی هم نبود و میدونستم از چی صحبت میکنه.
- آره بهت میگم برو تو اتاق! با مامان بزرگت حرف میزنم تا راضیش بکنم...
از هیجان و خوشحالی به بغل ناجيام پریدم و صورتش رو بوسه بارون کردم. «وای خدا عاشقتم!» پدرم نیز طبق معمول با کمی لرز ناشی از چندش و انزجار لرزید یا دست هایش قفل دست هایم را که دور کمرش حلقه شده بودند را شکاند.
با نوعي افسوس لب زد:«بسه دیگه آنقدر چاپلوسی نکن!»
- يعني ميگید. بغلتون نكنم؟ آخه چرا؟! کی دلش میاد بابای مهربونش رو بدون یک بغل داره، بذاره بره؟
بعد دو سه ماچ اندار از گونههاش گرفتم. پدرم دیگر با همه توان و قوایش مرا که مثل کوالا بهش چسبیده بودم، جدا کرد. «دیگه انقدر شورش رو در نیار!»
با اینکه ازش جدا شده بودم و به اندازه کافی بوسیده بودمش، گونه هایش را محکم کشیدم.
بالاخره داد پدرم در آمد: «مرینت!»
با نیش باز به گونههای سرخ پدرم نگاه کردم و گفتم: «ده بیخیال وانا ابراز علاقهی گرگي خودتونه!»
و بعد هم با ریتمی درهم برهم، ولی متعادل راه رو رفتم. یکی از آهنگ های راک جگر استون رو زیر لب خواندم و قبل از اینکه دست پدرم به من برسد فلنگ رو بستم و از اشپزخانه دور شدم. از شدت خوشحالی و شور و شوقی که بدانم را وارد او می کرد از هیجان روی با بند نشوم. پله ها را يكی دوتا، دوتا یکی بالا رفتم.
این پروسه بدن بیقرار رو تا موقع/زمان رسیدن به اتاق و نشستن روی صندلی میز تحریم ادامه داشت.
اگر مامانبزرگ مثل همیشه اینجا بود، سری از روی تاسف تکان میداد و زیر لب میگفت: «میمون رقصنده!»
پدرم هم که می دانست من سرعت بهبودی به اندازه آنها را ندارم، التماس کنان دنبالم راه می افتاد: «مرینت تو رو خدا آروم بگیر!»
به هر حال انقدر از این خرشانسی و در رفتن از زیر کار و تمیز کردن یخچال خوشحال بودم که برخلاف همیشه این تفکرات سمی رو کنار زدم.
الان مرینت درسخون و به نوعی خرخون وجودم بیدار شده بود بدبختی اینجا بود که چشمهای من مشکلی عجیب و غریبی داشتن که میگفتند، چشمهای من دوربینـه. یعنی میتونستم چیزهای دور را ببینم. در کنارش، نمیتونستم چیزهای نزدیک به خودم و اطرافم را ببینم.
مثلا میتونستم از پنجره اتاقم گربهی خاکستری رنگ خانم ارنست یکی از همسایه هایمان را ببینم؛ ولی در عین حال با قدرت این ديدِ فضایی نمیتونستم كلمه های روی کاغذ که دقیقا جلوی چشمهام هست رو بخونم.
آره متأسفانه، من مجبور بودم برای درسخوندن عینکی با دستهی فلزی نقره ای رنگ بگذارم.
من معمولا شبها از هر کاری کردن بیزار می شدم و کمیک های غمگین و عاشقانه میخواندم. گرچه به زور میتونستم دو کلام از حرف هایشان را بفهمم.
از عینک زدن هم در اتاق خودم هم وقتی تنهام خوشم نمیاد، چه برسه به اینکه چه برسه به اینکه در مدرسه بزنم. خب وقتي عينك میزنم قيافهم شبیه به همین منشیهای مطب دندانپزشکی میشد.
با وجود همه اینها در کمال تعجب، حس و حال خوبی برای جمع كردن افتضاحات درسهام پیدا کرده بودم.
کتابها را باز کردم و دفترچهام را از تَه کوله پشتی بیرون کشیدم. چیزی کمتر از دفترچه نصفِه
جون و درب و داغون شده بود. با اینحال، با وجود دست خط خرچنگ قورباغهم حتي اشتهام براي بلعيدن کتاب ته نکشید و با ولع مثل اینکه خوراکی خوشمزه میخورم: « مورد اولی لیست! خانم مندلیف گزارش یک ازمایش گروهی رو می خواد!»
دست از چرخیدن های مداوم با صندلیم برداشتم و سمت ميز چرخیدم و با انرژیای باور نکردنی، ازمایش را سریع و سه نوشتم. گرچه خواندن دستخط چند هفته پیشم به سختی رمزگشایی زبان هیرو گلیف بود.
مورد دوم و سوم همه همین طور تمام شد و تا رسیدم به مورد چهارم. «نوشتن متن سخنرانی برای جشن فارغ التحصیلی که از قضا ماه قرمز اونشب هست!» يك فلش زیر کشیده بودم و با خطی ریزتر و درهم برهمتر نوشته بودم: «موضوع می خوای چیکاره بشي؟» زیرش هم چند باری نوشته بودم مسخره اس. -البته با صدای مسخره تر کلونی بورژو در دهنم پخش شد!-
«اخه کدوم خری برای سخنرانی میاد بگه شغل من اینه؟!» کمی بعد یادم آمد که کسی که این تکلیف مسخره قرن را به من داده بود خانم بوستیه بود. لحظه از شدت شرم و حرف ناخواسته ای که از دهانم در آمده بود، چند چند دقیقه سکوت کردم. سکوت کردم و سکوت و سکوت... تنها نشانی هم که اطرافم ساکتی بیش از حد اتاق بود. انگار جهان به یک درک فرا طبیعی رسیدند بودند و حتی صدای بلند تلویزیونی هم به گوش نمیرسید.
معذب روی صندلیم تكان خوردم و با دستهام خودم را باد زدم: «اینجا همیشه انقدر گرم و پر از سکوتی دلنشینیه؟»
گرم که بود احتمالا ولی سکوتی عذاب آور حاکم شده و جوی سنگین اطراف خودم حس کردم.
میدونستم که بالاخره یک جایی باید باهاش روبرو بشم و چه بهتر که الان، زمانی که هیچ کاری ندارم و سرم خلوته باهاش سر و کله نزنم.
ادامه دارد...
+
سلام چه خبر؟ حالتون چطوره؟ :>
مثل همیشه پارت بعدی هفته دیگه، پنجشنبه میاد.
و حتما لایک❤️ و کامنت💬 یادتون نره!