انتقام:(پارت:۱۳۱,۱۳۲,۱۳۳)
16 ساعت پیش · · خواندن 7 دقیقه سلام سلام
ببخشید بابت تاخیر ولی خب موبایلم به خاطر حافظه زیاد خراب شده بود و از اون طرفم مجبور شدم که ریست کنم و هیچی دیگه حسابم کلا پرید و بعد از کلی ور رفتن با گوشی بلاخره حسابم رو پیدا کردم خلاصه سرتونو درد نیارم خیلی اتفاقات دیگهای افتاد که نتونستم براتون پارت بزارم😒😣
خب خب حالا بپر ادامه 💖
#انتقام
#پارت_۱۳۱
تمام قلبم، وجودم و روحم از خدا می خواست که سامیار زنده بمونه. من قرار
نبود این کار رو بکنم. قرار نبودم بزنم ناکارش کنم.
میخواستم وابسته اش کنم؛ به خودم، به حضورم. اما بعد حقیقت رو بهش بگم و
رهاش کنم. تا هم زجر گذشته رو بکشه هم عذاب از دست دادنم رو.
اما من، دستی دستی به کشتنش داده بودم. نمی دونستم محمدحسین خودش رو زود میرسونه یا نه! نمی دونستم سامیار تا بیمارستان دووم میاره یا نه.
ناخواسته، با صدای بلند شروع به حرف زدن کردم. انگار می خواستم خودم
رو خالی کنم. اونجا فقط من بودم و خلوت خودم و جسم سامیاری که بهوش نبود.
_سامیار. اگر زنده موندی هیچ وقت سراغم نیا. بذار اگر منم قصد زنده موندن دارم، بدون حضور تو باشه. این جوری نه من اذیت میشم نه تو. و نه خانوادم.
تقریبا یک ساعت کنار سامیار نشسته بودم. هر چند دقیقه یک بار، نبضش رو
چک میکردم تا از زنده موندنش مطمئن بشم.
با شنیدن صدای زنگ آیفون، از جام پریدم و به طرفش دویدم. بدون اینکه به صفحش نگاهی کنم، دکمه رو زدم.
به طرف در ورودی رفتم و بازش کردم. باز کردن همانا و خوردن سیلی محکم به صورتم همانا. با ترس، وحشت زده به صورت امیرحسین خیره شدم.
عربده ای که کشید، باعث شد چند قدم به عقب بردارم:
_آدمت میکنم ونوس... هم تو هم محمدحسین احمق رو. زیر به زیر نقشه ی انتقام میریزی؟ محمدحسین بی غیرت رو بگو که عین بز فقط وایساده بود و
نگات می کرد تا تو هر غلطی دلت می خواد انجام بدی.
دستم رو توی جیب مانتوم کردم و شماره ی سامیار رو گرفتم. امیرحسین شروع کردن به غر غر کردن. بی توجه، گوش تیز کردم بلکه صدای گوشیش
رو بشنوم.
با شنیدن صدای ریزی از توی اتاق، به طرفش دویدم. گنگ و سردرگم به اتاق
نگاه کردم. نگاهم به روی میز افتاد. سریع گوشیش رو برداشتم. خدا خدا می کردم رمز نداشته باشه.
با دیدن صفحه ی بدون رمزش، لبخندی پررنگ و از روی خوشحالی روی لبم
نقش بست. به طرف سالن دویدم. گوشیش رو دست امیرحسین دادم و گفتم:
_میخوای چیکار کنی؟
لب های خشک شده اش رو با زبون تر کرد و گفت:
_باید به یه نفر پیام بدیم بیاد دنبالش.
چشم هام درشت شد:
_یعنی ولش کنیم تا ببینم کی کسی میاد دنبالش؟ میمیره امیرحسین.
فریاد کشید:
_به درک.
از فریادش تقرییا بند بند وجودم لرزید. نمی دونم با چه دل و جرئتی جیغ زدم:
_ولی من نمی خوام قاتل باشم.
یقه ام رو گرفت و کنارم زد. به طرف سامیار رفت. سرش رو روی سینه اش
گذاشت و وقتی از زدن قلبش مطمئن شد، رو بهم گفت:
_بیا کمکم کن.
بلافاصله به طرفش رفتم و کمکش کردم که بذاریمش روی کولش. با اون هیکلی
که سامیار داشت، مطمئن بودم امیرحسین اذیت میشه. اما به روی خودش هم نیاورد.
از جاش که بلند شد، من هم بلند شدم و قدم به قدم باهاش راه اومدم که داد زد:
_برو در رو باز کن احمق.
هول شده بودم. دست هام یخ زده بودن و در عین حال، عرق هم کرده بودن.
در رو باز کردم. امیرحسین بیرون رفت.
چند لحظه ایستاد و گفت:
_سویچ رو از توی جیبم در بیار.
#پارت_۱۳۲
برآمدگی سویچ رو توی جیب راستش دیدم. دست کردم توش و درش آوردم.
در حیاط رو باز کردم و دزدگیر پژوی جلوی در رو زدم. سریع در عقب رو باز کردم. امیرحسین به سختی سامیار رو توی ماشین گذاشت و در رو بست.
سویچ رو از توی دستم بیرون کشید و خواست سوار ماشین بشه که یادش اومد در حیاط رو نبسته؛ در رو که بست، سوار شد و رو به من هم اشاره کرد که سوار بشم.
در جلو رو با کردم و نشستم. سریع ماشین رو روشن کرد و شروع کرد به
حرکت؛ از همون آغاز، پرسرعت!
دستم رو روی گلوم گذاشتم و گفتم:
_آروم تر.
عصبانی نگاهی بهم کرد و غرید:
_مگه نگفتی نمیخوای قاتل بشی؟ پس خفه شو.
این بار دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و سفت چسبیدم به صندلی.
توی این بین، صدای آهنگ بود که بدجور روی مخم رفته بود.
"فک کنم آخراشه دیگه کارم تمومه
خودمو نمیشناسم هیچی ازم نمونده
در و دیوار خونه قهرن بام انگار
بیا بهشون بگو که تقصیر من نبوده
یه روزی حقمو از این دنیا میگیرم
بیا که آرزوهام بدون تو میمیرن
هیچ جایی بدون تو انگار جام نیست
تموم خیابونا بهونتو میگیرن
از تکرار روزای مثل هم خستم
کاش نمیدیدمت توی بی عاطفه رو اصلا
همه چی واسم یه حس غریبی داره
از این پیره مرده تو آینه میترسم
( افسردگی | علی یاسینی) "
چشمه ی اشکم باز هم جوشید. من همونی بودم که فکر می کردم با انتقام گرفتن از سامیار آروم میگیرم؟ چه خیال خامی! قرار بود روزام دوباره بشه پر از گریه؟
صدای امیرحسین اومد:
_اینو که بیمارستان، می ریم خونه و حسابی از خجالتت در میام ونوس. به خیال افسردگی داشتنت، ولت کردم. گفتم بذار خوش باشه هر جا دلش می خواد بره. بلکه حالش خوب بشه. نمی دونستم وقتایی که میگی با نازنین میری بیرون، میری پیش این مرتیکه.
آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. می دونستم اگر وسط حرف زدن گریه کنم، اعصابش بیشتر خراب میشه.
_پس محمدحسین همه چی رو بهت گفته.
نفسش رو که پر شدت و عصبی بیرون داد، بیشتر از قبل توی خودم جمع شدم. چند لحظه ای آروم بود که یک هو دست هاش رو بالا برد و محکم کوبید توی فرمون و فریاد کشید:
_از بی غیرتی منه که تو به این بدبختی کشیده شدی.
حرفی نزدم.
اون مقصر نبود؛ مقصر فقط خودم بودم خودم. شاید اگر هیچ وقت قبول نمی کردم برم پیش روانپزشک، الان این حال و روز رو نداشتم.
بی صدا به اشک ریختنم ادامه دادم. برگشتم و نگاهی به صورت خونی سامیار انداختم. همیشه فکر می کردیم امیرحسین و محمدحسین قاتل کسین که با من اونکار رو کرده.
هیچ وقت، به ذهنمون هم خطور نمی کرد که خودم قاتل کسی بشم که زندگیم رو نابود کرده. کمی بالاتر از بیمارستان، ماشین متوقف شد. برگشتم و سوالی
به امیرحسین نگاه کردم که گفت:
_اگر بخوایم ببریمش داخل بیمارستان، قطعا زنگ میزنن پلیس. اون موقع حسابمون با کرام الکاتبینه. همین جا میذاریمش.
چشم هام درشت شد. بازوم رو توی دست هام گرفتم و وحشت زده و ملتمس گفتم:
_نه توروخدا امیرحسین. ما که تا اینجا آوردیمش. خب ببریمش داخل.
#انتقام
#پارت_۱۳۳
خشمگین بازوش رو از توی دست هام بیرون کشید و در حالی که سعی داشت
مانع بالا رفتن صداش بشه گفت:
_تا الان هر چی گفتی گفتم چشم. اما دیگه نه.
از ماشین پیاده شد و در عقب رو باز کرد. سامیار رو بیرون آورد و آروم روی زمین گذاشت.
سریع سوار ماشین شد و پاش رو روی گاز گذاشت. سرم رو برگردوندم و به جسم بی جون سامیار نگاه کردم که لحظه به لحظه ازش دور می شدیم. لبم رو گزیدم. دیگه گریه کافی بود. بالاخره یکی میدیدش و میبردش توی بیمارستان.
نه؟
امیرحسین کلید به در خونه انداخت و هلی به کمرم داد. با شونه های خمیده
وارد خونه شدم. محمدحسین و بابا توی حیاط ایستاده بودن. بابا با دیدنم به طرفم هجوم آورد.
محمدحسین جلوم ایستاد و رو به بابا با لحنی جدی گفت:
_الان وقتش نیست بابا. لطفا.
بعد، دستم رو گرفت و بردم داخل. صدای داد امیرحسین اومد:
_الان نه، فردا؛ به حساب هر دوتاتون می رسم.
همراه محمدحسین رفتیم توی اتاقم. در رو بست و با کلید قفلش کرد. دستش رو دور شونه هام انداخت و من رو به آغوشش کشید و آروم گفت:
_نمی خواستم بگم... مجبور شدم.
سرم رو تکون دادم و دست هام رو دورش حلقه کردم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم. معلوم نبود اگر الان، محمدحسین خونه نبود چه بلایی سر من می اومد. هر چند فرقی نداشت؛ خودم رو آماده ی هر چیزی کرده بودم.
خودم رو عقب کشیدم. دستم رو به سرم گرفتم و آروم به طرف تختم قدم برداشتم و دراز کشیدم.
صدای محمدحسین اومد:
_نمیخوای حرف بزنی؟
چشم هام رو بستم و زمزمه کردم:
_الان نه.
نفسش رو پر شدت بیرون داد. دلم می خواست بره بیرون و تنها باشم. اما نرفت. همون جلوی در نشست و خیره شده بهم. پتو رو کشیدم روی سرم تا نتونه حال خرابمو ببینه.نگران بودم.
کاش می تونستم یه جوری بفهمم چه اتفاقی برای سامیار افتاده. الان مرده اس یا زنده؟
اونقدر با خودم کلنجار رفتم که بالاخره چشم هام گرم شد و خوابم گرفت. وقتی بیدار شدم، اتاق تاریک تاریک بودم. بلند شدم توی جام نشستم. نگاهم به محمدحسین افتاد که همون جلوی در خوابش گرفته بود.
خب خب اینم از این پارت💫
حمایت یادتون نره تا پارتای بعدی بابای♥️