طلوع دوباره
26 تیر 10:07 · · خواندن 7 دقیقه P16
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان مرینت
وقتی از پارک بیرون آمدیم، هوا کمکم رو به تاریکی میرفت.
چراغهای خیابان یکییکی روشن میشدند و انعکاس نورشان روی رود سن منظره زیبایی ساخته بود.
همراه آدرین آرام قدم میزدیم.
این بار هیچکدام عجلهای برای تمام شدن روز نداشتیم.
در همین حین، چشمم به ویترین یک مغازه کوچک افتاد.
داخل ویترین، چند تولهسگ و گربه در حال بازی بودند.
بیاختیار ایستادم.
«وای...»
آدرین هم کنارم ایستاد.
«چی شده؟»
به ویترین اشاره کردم.
«ببین چقدر نازن.»
خم شدم و به یک بچهگربه سفید و خاکستری که پشت شیشه نشسته بود نگاه کردم.
گربه هم انگار متوجه من شده بود و با پنجه کوچکش آرام به شیشه ضربه میزد.
لبخند زدم.
«کاش میشد ببرمش خونه.»
آدرین با تعجب پرسید:
«گربه دوست داری؟»
«خیلی.»
بعد با لبخند ادامه دادم:
«البته بابام اجازه نمیده حیوان خونگی داشته باشم.»
آدرین چند لحظه به گربه نگاه کرد و گفت:
«منم از بچگی یه گربه سیاه داشتم.»
متعجب نگاهش کردم.
«جدی؟»
لبخند گرمی روی لبش نشست.
«آره... وقتی بچه بودم، یه روز توی حیاط خونمون پیداش کردم. یواشکی بهش غذا میدادم و هر روز باهاش بازی میکردم.»
«الان کجاست؟»
نگاهش برای لحظهای غمگین شد.
«چند سال پیش پیر شد و از دنیا رفت.»
آرام گفتم:
«متأسفم...»
لبخند کمرنگی زد.
«ولی هنوز هر وقت گربه میبینم، یادش میافتم.»
چند ثانیه هر دو به بچهگربه خیره شدیم.
بعد من با شیطنت گفتم:
«فکر نمیکردم آدرین اگرست اینقدر احساساتی باشه.»
او هم با همان لحن جواب داد:
«و منم فکر نمیکردم مرینت دوپنچنگ پشت اون اخمهای همیشگیش، اینقدر عاشق حیوانات باشه.»
اخم ساختگی کردم.
«من اخمو نیستم!»
خندید.
«هستی.»
«نیستم.»
«هستی.»
بدون اینکه فکر کنم، آرام به شانهاش ضربه زدم.
او هم با خنده یک قدم عقب رفت.
همان موقع، مرد مسنی که صاحب مغازه بود، از داخل بیرون آمد و با لبخند گفت:
«ظاهراً مسابقه بحث راه انداختین.»
هر دو با خجالت خندیدیم.
پیرمرد نگاهی به ما انداخت و با مهربانی گفت:
«خدا حفظتون کنه... زوجهای جوون وقتی اینطوری با هم میخندن، دنیا قشنگتر میشه.»
من و آدرین همزمان ساکت شدیم.
برای اولین بار...
هیچکدام عجلهای برای رد کردن حرف او نداشتیم.
از زبان آدرین
مرینت با خجالت نگاهش را از پیرمرد گرفت.
گونههایش کمی سرخ شده بود.
آرام گفت:
«ما...»
اما جملهاش را کامل نکرد.
پیرمرد با خنده گفت:
«عیبی نداره دخترم، لازم نیست توضیح بدی.»
بعد رو به من کرد.
«قدر خندههای همدیگه رو بدونین. زندگی همیشه اینقدر آروم نمیمونه.»
هر دو با احترام خداحافظی کردیم و از مغازه دور شدیم.
چند دقیقه اول، هیچکدام حرفی نزدیم.
بعد مرینت زیر لب گفت:
«امروز چندمین نفر بود که فکر کرد واقعاً همدیگه رو دوست داریم؟»
لبخندی زدم.
«شاید پنجمین نفر.»
او هم خندید.
«کمکم خودمونم باورمون میشه.»
با شیطنت گفتم:
«نکنه شده؟»
چشمهایش گرد شد.
«نه!»
بعد سریع ادامه داد:
«منظورم این بود که...»
دیدم دستپاچه شده، دیگر ادامه ندادم.
فقط خندیدم.
«باشه، باور کردم.»
با اخم ساختگی بازویم را آرام هل داد.
«داری اذیتم میکنی.»
«شاید یکم.»
...
به ایستگاه مترو رسیدیم.
این بار تصمیم گرفتیم بهجای ماشینهای تشریفاتی، مثل بقیه مردم با مترو برگردیم.
کلاه هودیام را روی سرم کشیدم و مرینت هم یک عینک آفتابی به چشم زد.
وقتی وارد واگن شدیم، خوشبختانه کسی ما را نشناخت.
روی دو صندلی کنار هم نشستیم.
روبهرویمان مادری با دختر کوچکش نشسته بود.
دخترک مدام یواشکی به ما نگاه میکرد.
بعد آرام از مادرش اجازه گرفت و به طرف ما آمد.
یک نقاشی کوچک در دستش بود.
آن را به مرینت داد و گفت:
«این برای شماست.»
مرینت با تعجب نقاشی را گرفت.
روی کاغذ، دو آدم دست در دست هم زیر یک خورشید بزرگ کشیده شده بودند.
مرینت با لبخند پرسید:
«این رو خودت کشیدی؟»
دخترک با افتخار سر تکان داد.
«آره.»
بعد به من اشاره کرد و گفت:
«فکر کردم شما دو تا خیلی خوشحالین.»
مرینت چند لحظه به نقاشی خیره ماند.
بعد خم شد و دخترک را بغل کرد.
«خیلی ممنون، قشنگه.»
دخترک دوباره پیش مادرش برگشت.
به نقاشی نگاه کردم و آرام گفتم:
«میدونی...»
مرینت سرش را بلند کرد.
«چی؟»
«شاید از بیرون، واقعاً خوشحال به نظر میایم.»
او لبخند آرامی زد.
«شاید چون...»
مکث کرد.
«وقتی کنار تو هستم، این روزا بیشتر از قبل میخندم.»
حرفش باعث شد برای چند ثانیه چیزی نتوانم بگویم.
فقط به او نگاه کردم.
و برای اولین بار، ته دلم آرزو کردم...
کاش این مسیر مترو، هیچوقت به ایستگاه آخر نرسد.
از زبان مرینت
قطار در ایستگاه آخر توقف کرد.
درها با صدای آرامی باز شدند.
من و آدرین همراه بقیه مسافرها پیاده شدیم.
هنوز نقاشی کوچکی که دختر بچه به من داده بود، داخل دستم بود.
هر چند دقیقه یک بار نگاهم به آن میافتاد و بیاختیار لبخند میزدم.
آدرین متوجه شد.
«هنوز داری نگاش میکنی؟»
سرم را تکان دادم.
«آره...»
«به نظرم قشنگترین هدیهای بود که امروز گرفتم.»
او لبخند زد.
«قابش کن.»
خندیدم.
«جدی میگم.»
«میخوام بذارمش روی میز اتاقم.»
با شیطنت گفت:
«پس هر روز منم توی نقاشی جلوی چشمت هستم.»
با خنده گفتم:
«آدرین!»
او هم خندید.
...
از ایستگاه بیرون آمدیم.
هوا کاملاً تاریک شده بود.
چراغهای شهر، پاریس را مثل همیشه رؤیایی کرده بودند.
همین که به پیادهرو رسیدیم، صدای موسیقی خیابانی توجهمان را جلب کرد.
چند نفر دور یک نوازنده ویولن جمع شده بودند.
ملودی آرام و دلنشینی در فضا پیچیده بود.
بیاختیار ایستادم.
آدرین هم کنارم ایستاد.
مدت زیادی بدون حرف زدن به اجرای او گوش دادیم.
وقتی قطعه تمام شد، مردم شروع به تشویق کردند.
آدرین چند اسکناس داخل جعبه نوازنده انداخت.
مرد با لبخند تشکر کرد.
بعد نگاهش بین من و آدرین چرخید.
«شما موزیسین هستین؟»
متعجب پرسیدم:
«از کجا فهمیدین؟»
لبخند زد.
«از طرز گوش دادنتون.»
«کسی که موسیقی رو فقط میشنوه، یه جور نگاه میکنه.»
«ولی کسی که موسیقی رو زندگی میکنه... یه جور دیگه.»
من و آدرین ناخودآگاه به هم نگاه کردیم.
مرد ویولنش را پایین آورد.
«دو نفری یه آهنگ اجرا نمیکنین؟»
خندهام گرفت.
«اینجا؟»
«چرا که نه؟»
آدرین با لبخند گفت:
«اگه تو بخوای...»
چند ثانیه فکر کردم.
بعد آرام سر تکان دادم.
«باشه.»
نوازنده ویولن، میکروفنش را به طرف من گرفت.
آدرین کنار پیانوی کوچکی که برای اجرای خیابانی گذاشته بودند نشست.
چند نت آرام نواخت.
من هم نفس عمیقی کشیدم و شروع به خواندن کردم.
مردم کمکم دورمان جمع شدند.
بعضیها فیلم میگرفتند.
بعضیها فقط لبخند میزدند و گوش میدادند.
وقتی آهنگ تمام شد، صدای تشویق خیابان را پر کرد.
یکی از تماشاگرها گفت:
«شما دو نفر فوقالعادهاین!»
برای اولین بار، این تشویقها برایم حس اجبار نداشت.
چون این اجرا را...
نه پدرهایمان خواسته بودند...
نه خبرنگارها.
بلکه فقط خودمان انتخاب کرده بودیم.
از زبان آدرین
تشویق مردم هنوز ادامه داشت.
از پشت پیانو بلند شدم و با لبخند برایشان تعظیم کوتاهی کردم.
مرینت هم کنارم ایستاد.
یکی از خانمهای مسن جلو آمد و چند اسکناس داخل جعبه نوازنده انداخت.
با خنده گفت:
«این اجرا ارزشش خیلی بیشتر از ایناست.»
نوازنده خیابانی با خوشحالی رو به ما گفت:
«ممنون... امشب باعث شدین مردم بیشتر از همیشه لبخند بزنن.»
مرینت فقط لبخند زد.
وقتی از جمعیت فاصله گرفتیم، هر دو برای چند لحظه ساکت بودیم.
بعد ناگهان صدای خندهی مرینت بلند شد.
با تعجب نگاهش کردم.
«چی شده؟»
میان خنده گفت:
«الان اگه باباهامون میفهمیدن وسط خیابون اجرا کردیم...»
نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم.
«فکر کنم سکته میکردن.»
هر دو آنقدر خندیدیم که چند رهگذر با تعجب نگاهمان کردند.
...
کمی جلوتر، کنار رود سن نیمکتی خالی پیدا کردیم.
روی آن نشستیم.
نسیم خنکی میوزید و صدای آرام آب شنیده میشد.
مرینت به آسمان نگاه کرد.
«امشب قشنگه...»
من هم سرم را بالا گرفتم.
ستارههای کمی میان نور شهر دیده میشدند.
آرام گفتم:
«مرینت...»
«هوم؟»
«اگه یه روز...»
مکث کردم.
«همهی این قراردادها تموم بشه... اولین کاری که میکنی چیه؟»
چند لحظه فکر کرد.
بعد لبخند زد.
«یه کولهپشتی برمیدارم و بدون محافظ، بدون راننده و بدون اینکه کسی برنامهریزی کنه، سفر میکنم.»
«تو چی؟»
نگاهم را به آب دوختم.
«یه کنسرت برگزار میکنم.»
«ولی نه برای آدمهای مهم...»
لبخند زدم.
«برای آدمهای عادی که فقط برای لذت بردن از موسیقی میان.»
مرینت با تحسین نگاهم کرد.
«این آرزوت قشنگه.»
همان لحظه، گوشیام لرزید.
نگاهی انداختم.
پیامی از بابا بود:
> «فردا ساعت ده جلسه مهمی در شرکت داریم. تو و مرینت هم باید حضور داشته باشید.»
آهی کشیدم و گوشی را خاموش کردم.
مرینت با نگرانی پرسید:
«باز باباته؟»
سرم را تکان دادم.
«آره.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام، دستش را روی دستم گذاشت.
«فردا هم میگذره.»
به دستش نگاه کردم.
نه از روی اجبار...
نه برای گرفتن عکس...
اولین بار بود که خودش، با اختیار خودش، دستم را گرفته بود.
لبخند آرامی زدم.
«آره...»
«وقتی تو کنارمی، انگار تحملش آسونتره.»
مرینت چیزی نگفت.
فقط دستش را چند ثانیه دیگر روی دستم نگه داشت.
و هیچکدام متوجه نبودیم که این لمس کوتاه...
قرار بود آغاز تغییر بزرگی در قلب هر دوی ما باشد.