طلوع دوباره
26 تیر 22:31 · · خواندن 4 دقیقه P17
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان مرینت
تمام شب، به اتفاقات آن روز فکر میکردم.
به خندههایمان...
به اجرای خیابانی...
و به لحظهای که دستم را روی دست آدرین گذاشتم.
هر بار یادش میافتادم، بیاختیار لبخند میزدم.
با خودم زمزمه کردم:
«نه... این فقط یه دوستیه.»
اما ته دلم مطمئن نبودم.
...
صبح روز بعد، ساعت ده، مقابل ساختمان مرکزی شرکت اگرست ایستاده بودم.
برجی بلند با نمای شیشهای که زیر نور آفتاب میدرخشید.
منشی با احترام مرا تا اتاق جلسات همراهی کرد.
وقتی وارد شدم، آدرین از قبل آنجا بود.
کتوشلوار سرمهای پوشیده بود و مثل همیشه مرتب و آراسته به نظر میرسید.
تا مرا دید، لبخند زد.
لبخندی که این بار فقط مخصوص من بود.
«صبح بخیر.»
«صبح بخیر.»
هنوز مشغول صحبت بودیم که درِ اتاق باز شد.
گابریل اگرست و پدرم، تام دوپنچنگ، همراه چند مدیر وارد شدند.
همه دور میز بزرگ کنفرانس نشستند.
جلسه شروع شد.
اما برخلاف تصورم، موضوع قراردادها نبود.
گابریل پوشهای را باز کرد و گفت:
«سه هفته دیگه، جشن پنجاهمین سال تأسیس شرکت اگرست برگزار میشه.»
یکی از مدیرها ادامه داد:
«تمام مدیران بزرگ اروپا، سرمایهگذارها و رسانهها حضور دارن.»
بعد گابریل مستقیم به من و آدرین نگاه کرد.
«شما دو نفر میزبان اصلی مراسم خواهید بود.»
نگاهی به آدرین انداختم.
او هم مثل من چندان از این خبر خوشحال نبود.
اما چیزی نگفت.
جلسه بیش از دو ساعت طول کشید.
وقتی بالاخره تمام شد، از اتاق بیرون آمدیم.
همین که وارد راهرو شدیم، هر دو همزمان نفس راحتی کشیدیم.
با خنده گفتم:
«فکر کردم هیچوقت تموم نمیشه.»
آدرین هم خندید.
«من از دقیقه بیستم، دیگه نفهمیدم درباره چی حرف میزنن.»
در همان لحظه، صدای زنی از پشت سرمان آمد.
«آدرین؟»
هر دو برگشتیم.
دختری حدود بیستودو ساله با موهای قهوهای بلند و لباس رسمی و شیک به طرفمان میآمد.
لبخندش بیش از حد صمیمی بود.
بدون هیچ مکثی، روبهروی آدرین ایستاد و گفت:
«باورم نمیشه بعد از این همه وقت میبینمت.»
بعد... بدون اینکه منتظر واکنشی بماند، آدرین را در آغوش گرفت.
من بیاختیار همانجا ایستادم.
نمیدانستم او کیست...
اما برای اولین بار، احساس عجیبی در دلم پیچید.
حسی که تا آن روز تجربهاش نکرده بودم...
حسادت.
---
از زبان آدرین
قبل از اینکه حتی فرصت عکسالعمل داشته باشم، لایلا از من فاصله گرفت و با همان لبخند همیشگی گفت:
«هنوزم مثل قبل غافلگیر میشی.»
لبخند مؤدبی زدم.
«لایلا... خیلی وقته ندیده بودمت.»
او سری تکان داد.
«چهار سال.»
«از وقتی برای ادامه تحصیل به لندن رفتم.»
نگاهم ناخودآگاه به مرینت افتاد.
کاملاً ساکت ایستاده بود.
لبخندش از بین رفته بود.
سریع گفتم:
«مرینت، ایشون لایلاست.»
«دختر آقای ژان مارتین؛ دوست قدیمی پدرم.»
لایلا با دقت مرینت را از سر تا پا نگاه کرد.
لبخندی زد، اما چیزی در آن لبخند واقعی نبود.
دستش را جلو آورد.
«پس تو مرینتی...»
مرینت هم با احترام دستش را فشرد.
«از آشناییت خوشبختم.»
لایلا گفت:
«منم همینطور.»
اما لحنش طوری بود که انگار دقیقاً برعکسش را میگفت.
...
در همان لحظه، گابریل از اتاق جلسه بیرون آمد.
با دیدن لایلا، برای اولین بار در آن روز لبخند واقعی زد.
«لایلا! بالاخره رسیدی.»
لایلا جلو رفت و گابریل را در آغوش گرفت.
«دایی گابریل، دلم براتون تنگ شده بود.»
مرینت با تعجب نگاهم کرد.
آرام برایش توضیح دادم:
«پدر لایلا و بابای من از زمان دانشگاه با هم دوست بودن.»
«لایلا هم از بچگی زیاد به خونمون میاومد.»
مرینت فقط سری تکان داد.
اما میشد فهمید که هنوز معذب است.
گابریل رو به لایلا گفت:
«از امروز مدیریت بخش روابط بینالملل شرکت رو به عهده میگیری.»
«مطمئنم حضور تو برای مراسم سالگرد هم خیلی کمک میکنه.»
لایلا با لبخند گفت:
«تمام تلاشم رو میکنم.»
بعد دوباره رو به من برگشت.
«آدرین، بعد از این همه سال، باید کلی حرف بزنیم.»
قبل از اینکه جواب بدهم، خودش ادامه داد:
«امشب شام خونه شما میام.»
چند لحظه سکوت کردم.
«امشب؟»
گابریل با لحنی قاطع گفت:
«بله.»
«من دعوتش کردم.»
راهی برای مخالفت نداشتم.
فقط گفتم:
«باشه.»
وقتی لایلا و گابریل جلوتر رفتند، من و مرینت پشت سرشان حرکت کردیم.
چند قدم بعد، خیلی آرام صدایش زدم.
«مرینت...»
بدون اینکه نگاهم کند، گفت:
«هوم؟»
«چیزی شده؟»
لبخند کوتاهی زد.
«نه...»
اما این بار، برخلاف همیشه، میدانستم که دروغ میگوید.
و برای اولین بار...
این فکر که شاید مرینت از دیدن لایلا ناراحت شده باشد، باعث شد ته دلم حس عجیب و شیرینی پیدا کنم.
این رمان جدیدم هست خوشحال میشم یه سر بزنید