سلام ؛ من دیوانه ام ! P40
29 تیر 08:28 · · خواندن 8 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : لوسی کلافه میشود 🙎♂️💢
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
لبخندی به شیرینی تمام شکلات های دنیا زد . کمی از آن گیسوان سرخش را که همیشه آرزو داشت بتواند ببیند ، در روسری آبی رنگش فرو برد و با چشمان عمیق و دل ربایش به او خیره شد .
دهانش را باز کرد و با شیرین زبانی ایی که داشت ، شروع کرد به حرف زدن ؛ ولی صدایی از دهانش خارج نمی شد و کسی نمی شنید .
به دختر زیبا و محجوبی که روبه رویش بود خیره شد و قلبش محکم تر از قبل به تپش افتاد . دردی شیرین و دلنشین که فقط با دختر روبه رویش ، هنگام صحبت های روزانه در قلبش ایجاد میشد .
دستش را به سمت صورت رویاگونه و مهربان دختر دراز کرد . دستانش به شکل رقت انگیزی می لرزید و نمی توانست جلوی این لرزش را بگیرد .
وقتی دستانش می خواست به آن صورت رویایی و مهربان بچسبد ، زنگ ساعت او را از رویا بیرون کشید .
چشمانش با چنان سرعتی باز شدند که خودش نیز تعجب کرد . دستی در موهایش کشید و چانه اش را کمی خاراند .
صدای خرناس عجیبی در کنار تخت می آمد . خم شد و دیوید را دید که بر روی زمین دراز کشیده است . بالش زیر سر دیوید فرو رفته و خراب شده بود و ملحفه سفیدی که بر روی بدنش بود ، حسابی چروکیده شده بود .
چند ثانیه ایی طول کشید تا به یاد بیاورد کجاست و چرا دیوید روی زمین خوابیده بود .
بعد از یاد آوری خاطرات شب قبل ، لبخند ملایمی زد و آسوده خاطر از روی تخت بلند شد و به سمت چمدانش رفت تا لباسی بپوشد .
از روی تخت بلند شد لباس صورتی رنگی با طرح درختان نخل سبز رنگی پوشید . این پیراهن را دو سال پیش مادرش به او هدیه داده بود .
وقتی به خودش در آینه خیره شد ، ناسزایی بی دلیل به خودش گفت و بعد لگد ملایمی به شکم گنده دیوید زد و گفت :
_ بیدار شو دیوید ، باید طبق نقشه پیش بریم .
البته ، نقشه ایی که حالا به لطف دختر اوتیسمی ایی که همراهشان به سانتا کاتالینا آمده بود نصفه نیمه شد .
قرار بود مِی و مایک را به این جزیره دوست داشتنی بیاورد تا با لیزی ، روان شناس و یکی دیگر از همسر های سابقش آشنا کند ؛ ولی بلیت لیزی ، به این دخترک اوتیسمی رسید .
شنیده بود ، گاهی برای بهتر شدن روابط عاطفی یک زوج ، بهتر است یک روانشناس به آنها کمک کند و او نیز همین کار را میخواست بکند ؛ ولی حضور دوست اوتیسمی مِی و مایک در این سفر ، همه چیز را خراب کرد .
دیوید با اکراه بیدار شد و خمیازه ایی طولانی کشید و با خستگی گفت :
_ صبح بخیر ...
و بعد از سر جایش بلند شد .
لوسی همراه با دیوید از اتاق بیرون رفتند و به سمت اتاق مِی و مایک روانه شدند . وقتی به اتاق رسیدند ، زوجی را دیدند که وارد آن اتاق شدند .
لوسی چند باری پلک زد و با تعجب به آن اتاق خیره شد . مطمئن بود که مِی و مایک در همین اتاق بودند .
صدای ملایم و ترسویی از پشت سرشان آمد که می گفت :
_ تعجب نکنین . اون ها رفتن ...
لوسی سرش را برگرداند و با درماندگی به جین ، دوست اوتیسمی مِی خیره شد که عینک آفتابی عجیبش را بر صورت زده بود .
جین کتاب آشپزی غذا های دریایی زیبایی در دست داشت و با استرس آن را فشار میداد . انگشت هایش محکم به یکدیگر کشیده میشدند . نگاه خیره اش به زمین و گاهی به دیوار ها بود .
جین ادامه داد :
_ از مسئول اتاق ها پرسیدم که اونها کجا رفتن و اون گفت که خیلی زود و با عجله از هتل رفتن .
لوسی با تعجب به جین خیره شد و پرسید :
_ تو ... میدونی کجا رفته ؟
جین چیزی نگفت . لوسی دستش را بر روی پیشانی اش گذاشت و سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند . ناسزایی به مِی گفت و سپس ، با لحنی که قرار بود خونسرد باشد گفت :
_ خیلی خب ... سوار یه کشتی میشیم و برمیگردیم .
جین با لحنی یک نواخت گفت :
_ تا فردا هیچ کشتی ایی در کار نیست .
لوسی زیر لب ناسزایی فرستاد . این موضوع را فراموش کرده بود ؛ ولی خوشبختانه ، هنوز یک راه برای رفتن از این جزیره مانده بود .
لوسی با خونسردی ساختگی گفت :
_ میتونیم با هیلکوپتر بریم .
ولی جین به سرعت رنگ از صورتش پرید و با استرس و نگرانی ، خیلی سریع گفت :
_ نه ، نمی تونیم بریم . صدای پره های هلیکوپتر خیلی بلند و وحشتناک هستن و ارتفاع زیر پاهامون خیلی زیاد میشه !
لوسی صورتش را با دستانش پوشاند و اخم غلیظی کرد . حالا باید چطور بر می گشت ؟ تا فردا که خبری از کشتی ها نبود و جین نیز از هلیکوپتر میترسید ، پس نه از راه دریایی میتوانستند برگردند ، نه از راه هوایی .
در همین گیر و دار ، تلفنش زنگ خورد . لیزی بود که به او زنگ زده بود . نفس عمیقی کشید و خودش را آماده یک کَل کَل حسابی کرد ، سپس تماس را جواب داد و گفت :
_ سلام ...
ولی قبل از اینکه حرفش را کامل کند ، لیزی با صدای نازک و جیغ جیغویش فریاد زد :
_ لوسی ! تو بی شرم ترین و احمق ترین کسی هستی که توی زندگیم دیدم . چند روز پیش بهم زنگ زدی و گفتی قراره بریم سانتا کاتالینا تا به دوتا معلوم الحال کمک کنم ؛ ولی دیروز بهم زنگ زدی و خیلی بی ادبانه گفتی به من نیازی نداری . تو ... تو یه بی شعور به تمام معنا هستی ... من به تمام بیمار هام گفتم تا سه روز نمیتونم بهشون کمکی کنم .
لوسی تلفن همراهش را کمی از گوشش دور کرد و اخم غلیظی کرد . حالا فهمیده بود چرا از لیزی طلاق گرفته بود .
بی آنکه توضیحی بدهد گفت :
_ چند روز دیگه توی خونه من باش . ساعت نه شب .
سپس بی آنکه چیز دیگری بدهد ، تماس را قطع کرد و تلفن را در جیب جلویی لباس صورتی اش گذاشت .
رو به جین کرد و گفت :
_ جین ، یه لطفی بهم میکنی ؟
جین سرش را کج کرد و درحالی کرد به فرش زیر پایش خیره شده بود پرسید :
_ چه لطفی ؟
لوسی لبخند دوستانه ایی زد و گفت :
_ وانمود کن هیچ چیزی از حرف های من و دیوید رو نمیشنوی ! اگه هم شنیدی ، نباید به کسی جز من و دیوید راجبشون بگی . فهمیدی ؟
جین سرش را تکان داد و چیز دیگری نپرسید .
دیوید درحالی که شکم گنده اش را میخاراند گفت :
_ شاید باید بزاریم خودشون کم کم به همدیگه حس پیدا کنن .
لوسی اخم کرد و گفت :
_ به هیچ عنوان دیوید . اون دوتا اینقدر ابله و نادون هستن که متوجه نمیشن ... اگه هم متوجه بشن هر دوتاشون منتظر میمونن که طرف مقابل بهش اعتراف کنه !
دیوید اخم کرد و با لحن احمقانه ایی گفت :
_ اینطوری که دیگه هیچ وقت متوجه نمیشن همدیگه رو دوست دارن ...
لوسی با تندی گفت :
_ برای همین از لیزی کمک گرفتم . اون یه روانشناس خبره هست و میتونه بهشون کمک کنه که زودتر به همدیگه حس پیدا کنن ...
جین درحالی که نگاهش را بین آن دو رد و بدل میکرد پرسید :
_ چرا شما میخواین اون دوتا رو به هم برسونین ؟
لوسی بی آنکه به جین نگاه کند جواب داد :
_ چون یکی از من خواسته این کار رو انجام بدم .
***
صبح روز بعد ، وقتی کشتی به بندر لس آنجلس رسیده بود ، لوسی ، دیوید و جین به سمت خانه مِی رفتند .
وقتی وارد ساختمان شدند و به سمت خانه مِی می رفتند ، دیوید با بی حوصلگی گفت :
_ کار هایی که میکنی خیلی احمقانه هست لوسی ... جزیره ، روانشناسی که قراره به ملی و مایک تحمیل کنی ، رستوران کلاسیکی که تو سرت هست اون ها رو ببری اونجا و کلی نقشه های دیگه .
لوسی پشت چشمی نازک کرد و زمزمه کرد :
_ بهتر از ایده های تو هستن ...
سپس وارد آسانسور شدند . موسیقی ملایمی پخش شد و برای چند ثانیه کسی چیزی نگفت ، تا اینکه دیوید حرف احمقانه ایی زد :
_ چرا بهش همه چیز رو درباره خودت و خواهرش و هدفت بهش نمیگی که خودش هم تصمیم بگیره ...
ولی قبل از اینکه دیوید حرفش را کامل کند ، لوسی یقه لباس احمقانه دیودی را گرفت و سرد و کش دار گفت :
_ هرگز ، تهت هر شرایطی ، مِی ، نباید ، متوجه ، این ، موضوع بشه . فهمیدی ابله ؟
سپس قبل از اینکه دیوید چیزی بگوید ، مانند حیوانی وحشی به دیوید حمله کرد ( حتی از دهانش کمی کف نیز بیرون آمد ! ) . مشت هایش را به سمت صورت و بدن دیوید روانه می کرد ، گاهی لگد محکمی به شکم دیوید میزد و گاهی کف دهانش را پاک میکرد .
وقتی در آسانسور باز شد ، دیوید با وحشت به سمت در خانه مِی رفت و خودش را با صدای وحشتناکی به آن کوبید و با مشت و لگد به در ضربه زد و با ترس داد زد :
_ مِی ... مِی ... کمک ! لطفا کمکم کن ، مِی ...
و لوسی دوباره به دیوید حمله برد و صدای جیغ جیغ گوش خراش دیوید ، تمام ساختمان را دربر گرفت .
همه اینها درحالی بود که جین با وحشت گوشه ایی ایستاده بود و شاهد این صحنه بود و میدانست اگر درباره تمام چیز هایی که شنیده است به مِی بگوید ، عاقبتش مانند دیوید میشود .
در خانه باز شد . مِی وحشت زده به آنها خیره شده بود . لوسی با خشم دیوید را رها کرد . دستی در موهایش کشید و با کلافگی گفت :
_ سه روز مرخصی داری مِی ... مطمئن هستم نمیخوای جایی بری و یا کاری کنی ، پس فردا شب ، همراه با مایک و یا هرکس دیگه ایی که میخوای بیاری ، ساعت نُه بیا خونه من !
سپس نگاه عصبی و کلافه ایی به دیوید انداخت و رفت . دیوید نیز با بی میلی و ترس به دنبال او راه افتاد .