طلوع دوباره
2 مرداد 09:11 · · خواندن 6 دقیقه P20
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
زبان آدرین
برای چند ثانیه فقط به صفحه گوشی خیره شدم.
واقعاً دلم نمیخواست جواب بدهم.
مرینت آرام گفت:
«بردار... شاید کار مهمی باشه.»
آهی کشیدم و تماس را وصل کردم.
«بله، پدر؟»
صدای گابریل مثل همیشه آرام، اما قاطع بود.
«کجایی؟»
«بیرون.»
«تا نیم ساعت دیگه خودت رو به شرکت برسون.»
اخم کردم.
«الان؟»
«یه جلسه اضطراری با سرمایهگذارها داریم.»
«مرینت هم باید باشه.»
بدون اینکه اجازه بدهم حرف دیگری بزند، فقط گفتم:
«باشه.»
تماس قطع شد.
چند لحظه به صفحه خاموش گوشی نگاه کردم.
بعد سرم را پایین انداختم.
مرینت لبخند تلخی زد.
«باز تموم شد.»
سری تکان دادم.
«متأسفم...»
او آرام از روی اسکله بلند شد.
«اشکالی نداره.»
«به هر حال، عادت کردیم.»
همین جمله بیشتر از هر چیزی دلم را فشرد.
عادت کردیم...
نباید عادت میکردیم.
نباید زندگیمان اینطور میگذشت.
کت را برداشتم و به سمت ماشین رفتیم.
تمام مسیر، هر دو ساکت بودیم.
اما این بار، سکوت از جنس آرامش نبود.
از جنس حسرت بود.
...
وقتی به شرکت رسیدیم، گابریل و تام دوپنچنگ از قبل در سالن کنفرانس منتظر بودند.
هنوز وارد اتاق نشده بودیم که لایلا با لبخند به طرفمان آمد.
«سلام!»
نگاهش اول روی من افتاد، بعد روی مرینت.
ناگهان با تعجب گفت:
«وای، مرینت... چه گلهای قشنگی!»
مرینت لبخند زد.
«یه دختر کوچولو بهمون هدیه داد.»
لایلا با لبخندی که بیش از حد مصنوعی بود، گفت:
«چه بامزه...»
اما نگاهش روی گلها ثابت ماند.
بعد رو به من کرد.
«آدرین، میشه یه لحظه بیای؟ یه فایل باید بهت نشون بدم.»
قبل از اینکه جواب بدهم، مرینت گفت:
«من میرم داخل.»
نگاهش را دنبال کردم تا وارد اتاق جلسه شد.
وقتی در بسته شد، لایلا آرام گفت:
«داری زیادی بهش نزدیک میشی.»
اخم کردم.
«منظورت چیه؟»
دست به سینه ایستاد.
«آدرین، تو همیشه منطقی بودی.»
«یادت نره این نامزدی برای قرارداده.»
با آرامش جواب دادم:
«این موضوع به تو ربطی نداره.»
لبخندش محو شد.
«من فقط نگرانتم.»
«نمیخوام آخرش آسیب ببینی.»
نگاهش کردم.
«ممنون از نگرانیات.»
«ولی خودم میتونم درباره زندگیم تصمیم بگیرم.»
برای اولین بار، لحنم آنقدر جدی بود که خودش هم چیزی نگفت.
از کنارش رد شدم و وارد اتاق جلسه شدم.
پشت سرم، لایلا همانجا ایستاده بود.
و برای اولین بار...
فهمید که دیگر نمیتواند به راحتی روی من تأثیر بگذارد.
از زبان لایلا
از پشت شیشه اتاق کنفرانس، آدرین را نگاه میکردم.
حتی یک بار هم به عقب برنگشت.
لبهایم را روی هم فشار دادم.
«پس این راه جواب نمیده...»
آدرین دیگر آن پسری نبود که هر چه پدرش یا اطرافیانش میگفتند، بدون سؤال قبول کند.
و دلیلش فقط یک نفر بود...
مرینت.
گوشیام را از کیفم بیرون آوردم.
همان شماره ناشناس دوباره روی صفحه ظاهر شد.
تماس را وصل کردم.
«همه چیز رو پیدا کردی؟»
صدای مرد از آن طرف خط گفت:
«تقریباً.»
«مرینت دوپنچنگ هر سهشنبه عصر بعد از دانشگاه، به یک مرکز خیریه برای آموزش موسیقی به بچهها میره.»
متعجب شدم.
«مرکز خیریه؟»
«بله.»
«هیچ خبرنگاری هم از این موضوع خبر نداره.»
لبخند آرامی روی لبم نشست.
«خوبه... خیلی خوب.»
تماس را قطع کردم.
به پنجره خیره شدم.
«مرینت...»
«نقطهضعفت پیدا شد.»
---
از زبان مرینت
جلسه نزدیک به سه ساعت طول کشید.
وقتی بالاخره تمام شد، احساس میکردم دیگر توان ایستادن ندارم.
همراه آدرین از ساختمان بیرون آمدیم.
آفتاب کمکم غروب میکرد.
نفسی عمیق کشیدم.
«بالاخره تموم شد.»
آدرین با خنده گفت:
«اگه پنج دقیقه دیگه ادامه پیدا میکرد، فکر کنم همونجا خوابم میبرد.»
خندیدم.
«منم.»
همین موقع گوشیام زنگ خورد.
لوکا
تماس را جواب دادم.
«سلام لوکا.»
صدایش از آن طرف خط آمد.
«سلام، مرینت. امشب بچههای مرکز خیریه یه اجرای کوچیک دارن، ولی مربی پیانو نیومده. میتونی بیای؟»
لبخند زدم.
«حتماً.»
«نیم ساعت دیگه میرسم.»
تماس را قطع کردم.
آدرین با کنجکاوی پرسید:
«جایی باید بری؟»
سری تکان دادم.
«آره.»
«هر هفته میرم یه مرکز خیریه.»
«به بچهها موسیقی یاد میدم.»
چشمهای آدرین از تعجب گرد شد.
«جدی؟»
لبخند زدم.
«آره.»
«هیچوقت به کسی نگفتم.»
چند لحظه ساکت ماند.
بعد با لبخندی گرم گفت:
«میتونم منم بیام؟»
متعجب نگاهش کردم.
«تو؟»
«آره.»
«اگه مزاحم نباشم... دوست دارم ببینم مرینت دوپنچنگ وقتی بین بچههاست، چه شکلیه.»
بیاختیار خندیدم.
«باشه.»
«ولی یه شرط داره.»
«چه شرطی؟»
«اونجا خبری از آدرین اگرستِ معروف نیست.»
«فقط آدرینی که دوست داره پیانو بزنه.»
لبخندش عمیقتر شد.
«قبوله.»
آن دو نمیدانستند...
چند متر آنطرفتر، خودروی مشکی لایلا آرام پشت سرشان حرکت میکرد.
و او تصمیم گرفته بود...
همه چیز را با چشم خودش ببیند.
از زبان مرینت
سه روز بعد...
تقریباً هر روز، بعد از دانشگاه مستقیم به شرکت اگرست میرفتم.
جشن پنجاهمین سال تأسیس شرکت، هر روز نزدیکتر میشد و ظاهراً پدرهایمان تصمیم گرفته بودند همهچیز بینقص باشد.
از سخنرانی گرفته...
تا نحوه ایستادن کنار هم...
حتی لبخند زدنمان هم برنامهریزی شده بود.
---
درِ سالن تمرین را باز کردم.
سالن بزرگی با کف چوبی براق، پیانوی بزرگ مشکی، چند دوربین آزمایشی و یک سن کوچک وسط آن قرار داشت.
آدرین از قبل آنجا بود.
آستینهای پیراهن سفیدش را تا آرنج بالا زده بود و پشت پیانو نشسته بود.
چند نت آرام مینواخت.
آنقدر غرق موسیقی بود که متوجه ورودم نشد.
بیصدا جلو رفتم.
کنار پیانو ایستادم.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
نور عصر از پنجرههای بلند روی موهای طلاییاش افتاده بود.
لبخند کوچکی روی لبم نشست.
همین موقع قطعه را تمام کرد و سرش را بالا آورد.
چشمش که به من افتاد، لبخند گرمی زد.
«سلام.»
«سلام.»
از روی صندلی بلند شد.
«فکر کردم امروز دیر میرسی.»
کیفم را روی یکی از صندلیها گذاشتم.
«استادم پنج دقیقه بیشتر کلاس نگه داشت.»
آدرین با خنده گفت:
«پس تقصیر استادته، نه تو.»
خندیدم.
«دقیقاً.»
هنوز مشغول حرف زدن بودیم که مربی مراسم وارد سالن شد.
مردی حدود چهل ساله با کت سرمهای و یک پوشه قطور در دست.
«خوش اومدین.»
بعد مستقیم سر اصل مطلب رفت.
«امروز باید ورودتون به سالن، رقص افتتاحیه و سخنرانی مشترکتون رو تمرین کنیم.»
همزمان من و آدرین زیر لب گفتیم:
«رقص؟»
مربی لبخند زد.
«بله.»
«قرار نیست یه رقص حرفهای باشه.»
«فقط یک والس کوتاه برای افتتاح مراسم.»
نگاهی به آدرین انداختم.
او هم دقیقاً به همان اندازه من غافلگیر شده بود.
مربی وسط سالن ایستاد.
«آقای اگرست... دست راستتون.»
آدرین به سمتم آمد.
آرام دستش را جلو آورد.
برای لحظهای مکث کردم.
بعد دستم را داخل دستش گذاشتم.
گرمای دستش مثل همیشه آرامم کرد.
مربی ادامه داد:
«دست چپتون روی شونه آقا...»
دستم را آرام روی شانه آدرین گذاشتم.
او هم با احترام، دست دیگرش را روی کمرم قرار داد.
هر دو همزمان کمی معذب شدیم.
مربی با خنده گفت:
«اگه اینقدر خشک وایسین، مهمونا فکر میکنن از هم میترسین!»
بیاختیار هر دو خندیدیم.
همان خنده باعث شد کمی از استرسمان کم شود.
موسیقی والس در سالن پیچید.
«یک... دو... سه...»
اولین قدم را برداشتیم.
اما هنوز دو قدم نرفته بودیم که پای من به کفش آدرین گیر کرد.
تعادلم را از دست دادم.
«اوه!»
قبل از اینکه زمین بخورم، آدرین محکم دور کمرم را گرفت.
فاصلهمان به چند سانتیمتر رسید.
نگاهش درست در چشمهایم گره خورد.
لبخند شیطنتآمیزی زد و آهسته گفت:
«فکر کنم امروز باید از اول شروع کنیم... خانم دوپنچنگ.»
با خنده آرامی جواب دادم:
«شاید هم تقصیر آقای اگرسته که بلد نیست درست راه بره.»
آدرین خندید.
«پس ببینیم آخر تمرین، کدوممون بهتر میرقصه.»
از آن طرف سالن...
لایلا که برای تحویل چند پرونده آمده بود، پشت در نیمهباز ایستاد.
نگاهش روی دست آدرین که هنوز دور کمر مرینت بود، ثابت ماند.
لبخندش آرامآرام محو شد.
بیصدا در را بست و از راهرو دور شد.
اما در ذهنش، اولین جرقه یک نقشه جدید شکل گرفته بود...