P26

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

ممنون از کسانی که حمایت می کنند 🩷

این پارت رو طولانی دادم😁😁

 از زبان مرینت

صبح آن روز، برخلاف همیشه، با لبخند از خواب بیدار شدم.

از وقتی من و آدرین احساسمان را به هم گفته بودیم، انگار دنیا رنگ دیگری گرفته بود.

همه‌چیز...

حتی آسمان ابری پاریس هم برایم زیباتر به نظر می‌رسید.

...

چند دقیقه بعد، وارد شرکت اگرست شدم.

هنوز داخل لابی بودم که صدای آشنایی را شنیدم.

«صبح بخیر.»

برگشتم.

آدرین با کت سرمه‌ای و پیراهن سفید، چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود.

لبخندش مثل همیشه آرامش‌بخش بود.

لبخند زدم.

«صبح بخیر.»

هم‌زمان به سمت آسانسور رفتیم.

وقتی در آسانسور بسته شد، برای اولین بار هیچ محافظ، خبرنگار یا کارمندی کنارمان نبود.

فقط من و او.

آدرین با شیطنت گفت:

«فکر کنم این اولین باره که واقعاً تنها شدیم.»

خندیدم.

«آره...»

«عجیبه، نه؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام، دستم را گرفت.

ناخودآگاه به صفحه نمایش آسانسور نگاه کردم.

«اگه یکی ببینه...»

با لبخند گفت:

«الان فقط ما دوتاییم.»

نگاهم را به دست‌هایمان دوختم.

گرمای دستش هنوز همان حس امنیت را به من می‌داد.

لبخند زدم.

«هنوز باورم نمی‌شه...»

«چی؟»

آرام گفتم:

«اینکه دیگه لازم نیست احساسم رو ازت قایم کنم.»

آدرین نگاهم کرد.

«منم همین حس رو دارم.»

«هر بار که می‌بینمت... ناخودآگاه لبخند می‌زنم.»

گونه‌هایم از خجالت داغ شد.

خواستم چیزی بگویم که ناگهان آسانسور ایستاد.

در باز شد.

چند نفر از کارکنان وارد شدند.

هر دو سریع دست‌هایمان را رها کردیم.

یکی از خانم‌های کارمند با لبخند گفت:

«صبح بخیر، آقای اگرست. صبح بخیر، خانم دوپن‌چنگ.»

«صبح بخیر.»

...

چند ساعت بعد، تمرین‌ها تمام شد.

من و آدرین از ساختمان خارج شدیم.

او گفت:

«امروز وقت داری؟»

«می‌خواستم یه جا ببرمت.»

متعجب پرسیدم:

«کجا؟»

لبخند مرموزی زد.

«سورپرایزه.»

خواستم جواب بدهم که ناگهان صدایی از پشت سرمان آمد.

«آدرین!»

هر دو برگشتیم.

لایلا با لبخندی کاملاً دوستانه به طرفمان می‌آمد.

اما وقتی نگاهش برای لحظه‌ای روی دست‌های نزدیک به هم ما افتاد...

در عمق چشم‌هایش چیزی دیده می‌شد که آن لبخند نمی‌توانست پنهانش کند.

حسادت.

و همان لحظه، مرینت بی‌آنکه بداند، احساس کرد طوفانی در راه است.

 از زبان آدرین

«آدرین!»

با شنیدن صدای لایلا، قدم‌هایم را متوقف کردم.

او با همان لبخند همیشگی به سمتمان آمد.

«بالاخره پیدات کردم.»

نگاهی کوتاه به مرینت انداختم.

«کاری داشتی؟»

«آره.»

چند پوشه را در دستش جابه‌جا کرد.

«عمو گابریل گفته قراردادهای هفته آینده رو قبل از رفتنت امضا کنی.»

سری تکان دادم.

«باشه، تا ده دقیقه دیگه میام.»

لایلا لبخند زد، اما نگاهش روی مرینت ماند.

«سلام مرینت.»

مرینت هم با احترام گفت:

«سلام.»

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد لایلا با لحنی کاملاً دوستانه گفت:

«شنیدم توی مراسم خیریه، آدرین برای نجاتت زخمی شده.»

مرینت نگاهش را پایین انداخت.

«خوشبختانه چیز مهمی نبود.»

لایلا لبخندش را حفظ کرد.

«آره... خوشبختانه.»

اما نمی‌دانم چرا، لحنش طوری بود که انگار از این اتفاق خوشحال نشده است.

بعد رو به من کرد.

«منتظرتم.»

و از کنارمان رد شد.

...

وقتی از ما دور شد، مرینت آهسته گفت:

«فقط منم که حس می‌کنم ازم خوشش نمیاد؟»

آهی کشیدم.

«نه...»

«منم این حس رو دارم.»

«ولی امیدوارم اشتباه کنیم.»

مرینت لبخند محوی زد.

«منم.»

...

بعد از اینکه مرینت سوار ماشینش شد و رفت، به سمت دفتر پدرم رفتم.

در زدم.

«بیا داخل.»

گابریل پشت میزش مشغول بررسی چند پرونده بود.

کنارش، لایلا ایستاده بود.

همین که وارد شدم، پدرم بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:

«بشین.»

روی صندلی روبه‌رویش نشستم.

چند برگه را جلویم گذاشت.

«امضا کن.»

مشغول امضا کردن بودم که لایلا ناگهان گفت:

«آدرین...»

سرم را بلند کردم.

«بله؟»

لبخند آرامی زد.

«خوشحالم که این روزا خوشحالی.»

تشکر کوتاهی کردم.

اما جمله بعدی‌اش باعث شد دستم روی خودکار متوقف شود.

«فقط امیدوارم... آدم‌ها همیشه همون‌طور که نشون میدن باشن.»

اخم کردم.

«منظورت چیه؟»

لبخندش عمیق‌تر شد.

«هیچی...»

«فقط میگم بعضی وقتا، گذشته آدم‌ها از چیزی که فکر می‌کنیم پیچیده‌تره.»

پدرم سرش را از روی پرونده بلند کرد.

«لایلا.»

او فوراً سکوت کرد.

«ببخشید.»

اما وقتی از دفتر بیرون آمدم...

آن جمله هنوز در ذهنم می‌چرخید.

«گذشته آدم‌ها...»

نمی‌دانستم چرا...

اما برای اولین بار، احساس کردم لایلا فقط یک حرف معمولی نزده بود.

انگار...

چیزی را می‌دانست که من از آن خبر نداشتم.

از زبان لایلا

دو روز بعد...

روی صندلی دفترم نشسته بودم و بی‌قرار با خودکار روی میز ضرب گرفته بودم.

هنوز خبری از مردی که مأمور تحقیق کرده بودم، نشده بود.

هر چند دقیقه یک‌بار به ساعت نگاه می‌کردم.

تا اینکه تلفنم زنگ خورد.

لبخند زدم.

«بله؟»

صدای مرد از پشت خط آمد.

«خانم، فکر کنم چیزی که دنبالش بودین رو پیدا کردیم.»

صاف روی صندلی نشستم.

«مطمئنی؟»

«بله.»

«می‌تونم بیام؟»

«همین الان.»

...

نیم ساعت بعد، داخل یک دفتر خصوصی نشسته بودم.

مرد، لپ‌تاپش را روی میز چرخاند و چند پوشه باز کرد.

«اسم الکس درست بود.»

روی صفحه، عکس پسری حدوداً هم‌سن آدرین دیده می‌شد.

موهای قهوه‌ای، چشم‌های سبز و لبخندی آرام.

مرد گفت:

«اسمش الکسه. از بستگان مرینته.»

عکس بعدی را باز کرد.

مرینت و الکس کنار هم روی نیمکتی نشسته بودند.

هر دو خیلی کم‌سن‌تر به نظر می‌رسیدند.

می‌خندیدند.

بعد عکس دیگری...

الکس دسته‌گلی به مرینت داده بود.

بعد...

چند اسکرین‌شات از پیام‌های قدیمی.

مرد توضیح داد:

«این پیام‌ها مربوط به چند سال پیشه.»

«از یک حساب کاربری قدیمی که حذف شده بود.»

با دقت به صفحه خیره شدم.

یکی از پیام‌ها نوشته بود:

Alex: I miss you already.

و جواب مرینت:

Me too... ❤️

لبخند آرامی روی لبم نشست.

«همین کافیه.»

مرد با تردید گفت:

«ولی خانم...»

«طبق چیزی که فهمیدیم، این رابطه خیلی قدیمیه.»

«و ظاهراً مدت‌ها پیش تموم شده.»

با بی‌تفاوتی شانه بالا انداختم.

«مهم نیست.»

«آدرین تاریخ پیام‌ها رو نگاه نمی‌کنه...»

«اول احساسش جریحه‌دار می‌شه.»

پوشه را بستم.

«همه فایل‌ها رو برام بفرست.»

مرد سری تکان داد.

«چشم.»

...

وقتی از ساختمان بیرون آمدم، آسمان پاریس ابری شده بود.

گوشی‌ام را درآوردم و دوباره به عکس‌ها نگاه کردم.

بعد زیر لب زمزمه کردم:

«مرینت...»

«تو از آدرین چیزی رو پنهان نکردی...»

«اما من کاری می‌کنم که اون فکر کنه کردی.»

لبخند سردی روی لب‌هایم نشست.

بازی تازه داشت شروع می‌شد...

و این بار، هدفم فقط جدایی نبود.

می‌خواستم کاری کنم که آدرین، خودش از مرینت فاصله بگیرد

از زبان مرینت

سه روز بعد...

آن روز بالاخره یک روز آزاد داشتیم.

نه جلسه‌ای بود...

نه تمرینی...

نه خبرنگاری.

صبح، گوشی‌ام لرزید.

آدرین:

> امروز برنامه‌ای داری؟

 

لبخند زدم و سریع جواب دادم.

> نه، چرا؟

 

چند ثانیه بعد پیامش آمد.

> آماده شو. ساعت چهار میام دنبالت.

 

متعجب نوشتم:

> کجا؟

 

اما فقط یک ایموجی خندان فرستاد.

> 😉

 

 

---

ساعت چهار، ماشین مشکی آدرین جلوی خانه‌مان توقف کرد.

با یک مانتوی سفید، شلوار جین آبی روشن و کتانی‌های سفید از خانه بیرون آمدم.

همین که سوار شدم، آدرین لبخند زد.

«سلام.»

«سلام.»

نگاهی به لباس‌هایم انداخت و گفت:

«مثل همیشه... قشنگ شدی.»

چند لحظه ماتش شدم.

بعد گونه‌هایم از خجالت سرخ شد.

با خنده گفتم:

«ممنون...»

او هم کمی خجالت کشید.

«ببخش... ناخودآگاه گفتم.»

لبخندم عمیق‌تر شد.

«خوشم اومد که ناخودآگاه گفتی.»

هر دو خندیدیم.

...

نیم ساعت بعد، ماشین کنار رود سن توقف کرد.

آدرین در را برایم باز کرد.

«بیا.»

کنار رودخانه قدم می‌زدیم.

زوج‌های زیادی آنجا بودند.

بعضی‌ها بستنی می‌خوردند...

بعضی‌ها روی نیمکت نشسته بودند...

و بعضی‌ها فقط دست در دست هم قدم می‌زدند.

بی‌اختیار به دست آدرین نگاه کردم.

چند ثانیه بعد، انگشتانش آرام انگشتانم را پیدا کردند.

دستم را گرفت.

این بار...

نه از روی اجبار.

نه برای نمایش.

فقط چون دلش می‌خواست.

لبخندی زدم و دستش را آرام فشردم.

او هم نگاهم کرد.

«می‌دونی...»

«قبلاً از قدم زدن متنفر بودم.»

متعجب پرسیدم:

«چرا؟»

«چون همیشه تنها بودم.»

بعد به من نگاه کرد.

«ولی الان...»

لبخند گرمی زد.

«کاش این خیابون هیچ‌وقت تموم نشه.»

قلبم از شنیدن حرفش گرم شد.

سرم را روی شانه‌اش تکیه دادم.

برای چند دقیقه...

هیچ‌کدام حرفی نزدیم.

سکوت بینمان، از هزار جمله قشنگ‌تر بود.

اما چند متر آن‌طرف‌تر...

داخل یک خودروی مشکی که کنار خیابان پارک شده بود...

لایلا دوربین عکاسی را پایین آورد.

روی صفحه دوربین، عکس آدرین و مرینت که دست در دست هم قدم می‌زدند، دیده می‌شد.

لبخند تلخی زد.

«خوشحال باشید...»

«چون به‌زودی، همین دست‌ها از هم جدا می‌شن.».


خوب بفرمایین پارت و اگه تا دوازده امشب لایک به پنج و کامنت به ده برسه دوباره پارت میدم حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷