P25

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

 از زبان آدرین

چند دقیقه بعد، از درمانگاه بیرون آمدیم.

هوا خنک شده بود.

باران عصر، خیابان‌های پاریس را شسته بود و نور چراغ‌ها روی سنگفرش‌های خیس می‌درخشید.

راننده در ماشین را باز کرد.

اما قبل از اینکه سوار شویم، رو به او گفتم:

«پنج دقیقه بهمون وقت بده.»

راننده با احترام سر تکان داد و کمی دورتر ایستاد.

مرینت با تعجب نگاهم کرد.

«چیزی شده؟»

آرام لبخند زدم.

«بیا.»

همراه هم چند قدم تا کنار رود سن رفتیم.

صدای آرام جریان آب، سکوت بینمان را پر کرده بود.

چند قایق کوچک از دور رد می‌شدند و نسیم خنکی میان شاخه‌های درختان می‌پیچید.

کنار نرده‌های سنگی ایستادم.

دستم هنوز به خاطر بخیه‌ها کمی درد می‌کرد، اما مهم نبود.

تمام فکرم پیش مرینت بود.

چند لحظه به آب خیره شدم.

بعد آرام گفتم:

«می‌دونی...»

«اون لحظه که پروژکتور داشت می‌افتاد...»

«اصلاً به خودم فکر نکردم.»

مرینت با نگرانی نگاهم کرد.

«آدرین...»

نفسم را بیرون دادم.

«فقط یه فکر توی سرم بود.»

«اینکه نذارم هیچ اتفاقی برای تو بیفته.»

سکوت کرد.

چشم‌های آبی‌اش زیر نور چراغ‌های کنار رودخانه برق می‌زد.

ادامه دادم:

«اولش از این نامزدی متنفر بودم.»

«فکر می‌کردم فقط یه قرارداد بین دو خانواده‌ست.»

لبخند کوتاهی زدم.

«ولی حالا...»

نگاهم را به او دوختم.

«هر روزی که کنارتم، می‌فهمم دیگه نمی‌تونم نبودنت رو تصور کنم.»

قلبم آن‌قدر محکم می‌زد که فکر می‌کردم صدایش را می‌شنود.

مرینت آرام زمزمه کرد:

«آدرین...»

یک قدم به او نزدیک‌تر شدم.

«نمی‌دونم اسم این حس رو باید چی بذارم...»

«ولی فقط می‌دونم وقتی می‌خندی، حالم خوب می‌شه.»

«وقتی ناراحتی، دلم می‌گیره.»

«و امروز...»

نگاهی به بانداژ دستم انداختم.

«وقتی دیدم ممکنه اتفاقی برات بیفته... فهمیدم حاضر نیستم تو رو از دست بدم.»

مرینت دیگر اشک‌هایش را پنهان نکرد.

قطره‌ای آرام روی گونه‌اش لغزید.

با صدایی لرزان گفت:

«پس فقط من این‌طوری نبودم...»

متعجب نگاهش کردم.

لبخند زد؛ همان لبخندی که از اولین روز، آرامشم می‌داد.

«منم...»

نفسش لرزید.

«از خیلی وقت پیش عاشقت شدم، آدرین.»

برای چند ثانیه، انگار تمام دنیا از حرکت ایستاد.

فقط صدای رود سن بود...

و نفس‌های نامنظم ما.

لبخند زدم؛ عمیق‌ترین لبخندی که سال‌ها بود روی صورتم ننشسته بود.

آرام گفتم:

«منم عاشقتم، مرینت.»

بدون فکر، دست سالمم را دور دستانش حلقه کردم.

پیشانی‌ام را آرام به پیشانی‌اش تکیه دادم.

هر دو چشم‌هایمان را بستیم.

نه دوربینی آنجا بود...

نه خبرنگاری...

نه پدرهایمان...

فقط دو نفر که بالاخره حقیقت دلشان را گفته بودند.

همان لحظه، صدای زنگ گوشی آدرین سکوت را شکست.

هر دو با خنده از هم فاصله گرفتیم.

آدرین به صفحه گوشی نگاه کرد و با لبخند خاموشش کرد.

مرینت با خنده پرسید:

«جواب نمی‌دی؟»

آدرین شانه بالا انداخت.

«الان نه...»

«الان مهم‌ترین آدم زندگیم روبه‌روم ایستاده.»

مرینت از خجالت سرش را پایین انداخت و لبخند زد.

در دوردست، بی‌خبر از آن دو...

خودروی مشکی لایلا آرام از کنار خیابان عبور کرد.

او فقط چند ثانیه صحنه را دید؛ دست‌های در هم گره‌خورده و لبخندهایشان.

انگشتانش روی فرمان محکم شد.

و زیر لب زمزمه کرد:

«پس... دیر رسیدم.»

از زبان لایلا

سه روز از اعتراف عشق آدرین و مرینت گذشته بود.

سه روز...

و من در تمام این مدت، حتی یک شب هم نتوانسته بودم راحت بخوابم.

هر بار چشم‌هایم را می‌بستم، همان صحنه جلوی چشمم می‌آمد.

آدرین...

که دست مرینت را گرفته بود.

و با نگاهی که هیچ‌وقت نصیب من نشده بود، به او لبخند می‌زد.

...

صبح زود، وارد شرکت اگرست شدم.

کارمندان یکی‌یکی سلام می‌کردند.

لبخند می‌زدم...

اما ذهنم جای دیگری بود.

وقتی به دفترم رسیدم، پرده‌ها را کنار زدم.

از پنجره، حیاط شرکت کاملاً دیده می‌شد.

چند دقیقه بعد، یک ماشین مشکی وارد محوطه شد.

آدرین از ماشین پیاده شد.

چند ثانیه بعد، ماشین دیگری کنار او توقف کرد.

مرینت بود.

قبل از اینکه هر دو وارد ساختمان شوند، آدرین با لبخند چیزی گفت.

مرینت خندید.

بعد خیلی طبیعی، دستش را برای چند لحظه گرفت.

فقط چند ثانیه...

اما همان چند ثانیه کافی بود.

فنجان قهوه را آن‌قدر محکم در دستم فشار دادم که کمی از قهوه روی میز ریخت.

زیر لب گفتم:

«نه...»

«این نباید ادامه پیدا کنه.»

در همان لحظه، درِ دفتر زده شد.

«بفرمایید.»

مردی حدود چهل ساله وارد شد.

همان کسی که چند هفته قبل برایم درباره گذشته مرینت تحقیق کرده بود.

پاکت کرم‌رنگی روی میز گذاشت.

«خانم، اطلاعات جدید.»

نگاهم روی پاکت ثابت ماند.

«چی پیدا کردی؟»

مرد پوشه را باز کرد.

«هنوز چیز قطعی‌ای نیست.»

«اما اسم یک نفر چند بار تکرار شده.»

برگه‌ای را جلویم گذاشت.

روی آن فقط یک اسم نوشته شده بود.

Alex Dupain.

ابرویم بالا رفت.

«کیه؟»

«یکی از بستگان مرینت.»

«طبق اطلاعات ما، چند سال پیش رابطه خیلی نزدیکی با هم داشتن.»

برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

لبخند واقعی روی لبم نشست.

«ادامه بده.»

مرد سری تکان داد.

«داریم تلفن قدیمی، عکس‌ها و حساب‌های کاربری قدیمیشون رو بررسی می‌کنیم.»

«اگه چیزی پیدا بشه... تا چند روز دیگه روی میز شماست.»

آرام از روی صندلی بلند شدم.

به سمت پنجره رفتم.

آدرین و مرینت از ورودی ساختمان عبور می‌کردند.

از این فاصله هم می‌شد دید که کنار هم چقدر راحت شده‌اند.

نگاهم سرد شد.

«بخندین...»

«تا وقتی که می‌تونین بخندین.»

«چون من قول می‌دم...»

«این لبخندها برای همیشه روی لبتون نمی‌مونه.»

در همان لحظه، بی‌خبر از نقشه‌ای که در حال شکل گرفتن بود...

آدرین و مرینت، شانه‌به‌شانه، وارد آسانسور شدند.