P24

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

از زبان مرینت

صبح روز بعد...

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار نشدم.

نور آفتاب از لابه‌لای پرده‌های سفید داخل اتاق می‌تابید.

چشم‌هایم را که باز کردم، اولین چیزی که دیدم، صفحه‌ی گوشی‌ام بود.

پیام دیشب آدرین هنوز روی صفحه بود.

«خواب‌های قشنگ ببینی. فردا می‌بینمت. 😊»

بی‌اختیار لبخند زدم.

چند ثانیه فقط به همان پیام خیره ماندم.

بعد گوشی را روی میز گذاشتم و به سقف اتاق نگاه کردم.

لوکا راست می‌گفت...

من عاشق آدرین شده بودم.

و دیگر نمی‌توانستم انکارش کنم.

...

بعدازظهر، مثل همیشه به شرکت اگرست رفتم.

امروز آخرین تمرین قبل از مراسم خیریه بود.

وقتی وارد سالن شدم، آدرین از قبل رسیده بود.

همین که مرا دید، لبخند زد.

«سلام.»

«سلام.»

نمی‌دانم چرا...

اما امروز هر دویمان کمی خجالت می‌کشیدیم.

انگار بعد از حرف‌های دیشب، چیزی بینمان عوض شده بود.

هنوز مشغول صحبت بودیم که گابریل اگرست وارد سالن شد.

همه‌ی کارکنان با احترام ایستادند.

او نگاهی کوتاه به ما انداخت و گفت:

«امروز چند خبرنگار برای تهیه گزارش از تمرین می‌آیند.»

«رفتارتان باید کاملاً رسمی باشد.»

بعد نگاهش روی من ثابت ماند.

«مرینت.»

«بله، آقای اگرست؟»

«فاصله‌ات را با آدرین حفظ کن.»

برای لحظه‌ای سکوت کردم.

«منظورتان؟»

با همان لحن سرد همیشگی گفت:

«رسانه‌ها نباید تصور کنند احساسات شخصی روی این همکاری تأثیر گذاشته.»

نگاهی کوتاه به آدرین انداختم.

او هم اخم کرده بود.

گابریل ادامه داد:

«از امروز تا پایان مراسم، فقط در زمان تمرین با هم باشید.»

«بعد از آن، هر کدام برنامه‌ی خودتان را دارید.»

بدون اینکه منتظر جواب بماند، از سالن بیرون رفت.

چند ثانیه سکوت سنگینی برقرار شد.

آرام گفتم:

«انگار حتی دوستی هم از نظر ایشون زیادیه...»

آدرین با ناراحتی مشتش را گره کرد.

«همیشه همین‌طوره.»

سعی کردم لبخند بزنم.

«بی‌خیال... تمرین کنیم.»

اما درست وقتی خواستم به سمت پیانو بروم، آدرین آرام مچ دستم را گرفت.

نگاهش جدی‌تر از همیشه بود.

«نه.»

متعجب نگاهش کردم.

«چی شده؟»

با صدایی آرام اما محکم گفت:

«من دیگه نمی‌خوام بذارم کسی تصمیم بگیره که باید از تو فاصله بگیرم یا نه.»

قلبم از شنیدن حرفش لرزید.

در همان لحظه، از پشت در نیمه‌باز سالن...

لایلا تمام گفت‌وگو را شنید.

لبخند سردی روی لبش نشست.

زیر لب زمزمه کرد:

«پس... وقتشه بازی واقعاً شروع بشه.»

 از زبان آدرین

نگاهم هنوز روی مرینت بود.

دستم را آرام از روی مچش برداشتم.

نمی‌خواستم باعث شود معذب شود.

آرام گفتم:

«ببخش...»

مرینت سرش را تکان داد.

«نه...»

لبخند محوی زد.

«فقط غافلگیر شدم.»

چند ثانیه هیچ‌کدام چیزی نگفتیم.

بعد مسئول برگزاری مراسم وارد سالن شد.

«آقای اگرست، خانم دوپن‌چنگ، تا نیم ساعت دیگه باید برای بازدید محل مراسم آماده بشین.»

...

محل برگزاری، باغ بزرگی در حاشیه پاریس بود.

سکویی برای اجرا، میزهای پذیرایی و نورپردازی تقریباً کامل شده بود.

همراه مسئول مراسم از قسمت‌های مختلف بازدید می‌کردیم.

او مدام توضیح می‌داد:

«اینجا محل اجرای موسیقیه...»

«اینجا هم جایگاه مهمان‌های ویژه...»

در همین لحظه، صدای فریاد یکی از کارگرها بلند شد.

«مواظب باشین!»

همه با تعجب برگشتند.

یکی از پروژکتورهای بزرگ نورپردازی، که هنوز کاملاً نصب نشده بود، از بالای داربست کج شده بود و با سرعت به سمت پایین می‌آمد.

درست...

سمت مرینت.

همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.

بدون اینکه فکر کنم، به طرفش دویدم.

«مرینت!»

دستش را گرفتم و با تمام توان به سمت خودم کشیدم.

هر دو روی چمن افتادیم.

همان لحظه، پروژکتور سنگین با صدای مهیبی روی زمین سقوط کرد.

بوم!

همه ساکت شدند.

فقط صدای نفس‌های بریده مرینت به گوش می‌رسید.

او هنوز در آغوشم بود.

دستانم ناخودآگاه دورش حلقه شده بود.

«خوبی؟»

صدایش می‌لرزید.

«آ... آره...»

اما وقتی خواستم بلند شوم، سوزش شدیدی در بازوی چپم پیچید.

احتمالاً هنگام افتادن به لبه فلزی داربست خورده بود.

مرینت متوجه شد.

«آدرین...»

نگاهش روی آستین سفید پیراهنم ثابت ماند.

لکه‌ای از خون آرام‌آرام روی پارچه پخش می‌شد.

چشم‌هایش از ترس گرد شد.

«خون...»

گفتم:

«چیزی نیست، فقط یه خراشه.»

اما او دیگر حرفم را نمی‌شنید.

با دست‌های لرزان آستینم را بالا زد.

زخم نسبتاً عمیقی روی بازویم دیده می‌شد.

رنگ از صورتش پرید.

«باید بریم بیمارستان.»

لبخند زدم تا آرامش کنم.

«لازم نیست...»

با لحنی که تا آن روز از او نشنیده بودم، گفت:

«آدرین، لطفاً...»

چشم‌هایش برق می‌زد.

انگار فقط چند ثانیه دیگر تا گریه کردن فاصله داشت.

برای اولین بار...

کسی این‌قدر از زخمی شدن من ترسیده بود.

و همان لحظه، بیشتر از همیشه مطمئن شدم...

من دیگر فقط به مرینت علاقه نداشتم.

من عاشقش شده بودم.

از زبان مرینت

«آدرین، لطفاً بحث نکن.»

صدایم می‌لرزید.

محکم‌تر بازوی سالمش را گرفتم.

«باید زخم بخیه بشه.»

او خواست چیزی بگوید، اما با دیدن صورتم سکوت کرد.

یکی از کارکنان شرکت با عجله جلو آمد.

«ماشین آماده‌ست.»

...

ده دقیقه بعد، داخل بخش اورژانس یک درمانگاه خصوصی بودیم.

پزشک بعد از معاینه زخم گفت:

«جای نگرانی نیست.»

«زخم نسبتاً عمیقه، اما به عضله آسیبی نرسیده.»

نفسی کشیدم که انگار ساعت‌ها در سینه‌ام حبس شده بود.

پزشک لبخند زد.

«فقط چند بخیه می‌خوره.»

وقتی آدرین را برای پانسمان داخل اتاق بردند، روی صندلی راهرو نشستم.

دست‌هایم هنوز می‌لرززید.

هر بار که لحظه سقوط آن پروژکتور جلوی چشمم می‌آمد، قلبم فشرده می‌شد.

اگر یک ثانیه دیرتر...

نه.

نخواستم حتی به ادامه‌اش فکر کنم.

چند دقیقه بعد، در اتاق باز شد.

آدرین با بانداژی دور بازویش بیرون آمد.

همین که نگاهم به او افتاد، بی‌اختیار از جا بلند شدم.

«دردت خیلی زیاده؟»

با لبخند همیشگی‌اش گفت:

«نه.»

«فقط چند تا بخیه‌ست.»

اخم کردم.

«بازم داری کم‌اهمیت جلوه می‌دی.»

«اگه اتفاق بدتری می‌افتاد چی؟»

برای چند لحظه فقط نگاهم کرد.

بعد آرام گفت:

«ولی نیفتاد.»

«چون قبل از اینکه به تو بخوره... رسیدم.»

اشک در چشم‌هایم جمع شد.

لب پایینم را گاز گرفتم تا گریه نکنم.

آدرین با دیدن اشک‌هایم، جا خورد.

«مرینت...»

یک قدم جلو آمد.

«هی...»

«من خوبم.»

اما دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم.

اشکی از گوشه چشمم پایین افتاد.

با صدایی گرفته گفتم:

«خیلی ترسیدم...»

«وقتی دیدم اون پروژکتور داشت می‌افتاد...»

نفسم برید.

«فکر کردم...»

جمله‌ام نیمه‌کاره ماند.

آدرین آرام دستمالی از جیبش بیرون آورد و اشکم را پاک کرد.

«نگاه کن.»

به سختی سرم را بالا آوردم.

لبخند ملایمی زد.

«من اینجام.»

«سالمم.»

«پس دیگه گریه نکن.»

نگاهش آن‌قدر آرام بود که قلبم بیشتر از قبل به تپش افتاد.

بی‌اختیار دست سالمش را گرفتم.

این بار نه از روی اجبار...

نه برای نقش بازی کردن.

فقط چون دلم می‌خواست مطمئن شوم واقعاً کنارم ایستاده است.

آدرین انگشتانش را آرام دور دستم بست.

هیچ‌کدام چیزی نگفتیم.

اما در همان سکوت...

هر دو فهمیدیم که احساسی که بینمان شکل گرفته، دیگر چیزی بیشتر از یک دوستی ساده است.


به نظرتون پروژکتور عمدی بود یا نه ؟؟؟