P27

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

همون طور که قول دادم پارت جدید بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 

از زبان آدرین

یک هفته بعد...

این چند روز، همه‌چیز آرام بود.

آن‌قدر آرام که حتی خودم هم باورم نمی‌شد.

من و مرینت تقریباً هر روز همدیگر را می‌دیدیم.

با هم تمرین می‌کردیم...

ناهار می‌خوردیم...

گاهی کنار رود سن قدم می‌زدیم.

برای اولین بار بعد از سال‌ها، حس می‌کردم واقعاً دارم زندگی می‌کنم.

...

آن روز، مرینت برای جلسه‌ای با یکی از طراحان شرکت رفته بود.

من هم در کافه‌ی شرکت منتظرش بودم.

مشغول جواب دادن به ایمیل‌ها بودم که صدایی آشنا شنیدم.

«می‌تونم بشینم؟»

سرم را بلند کردم.

لایلا بود.

با احترام گفتم:

«بفرمایید.»

روی صندلی مقابلم نشست.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد فنجان قهوه‌اش را روی میز گذاشت.

«آدرین...»

«یه سؤال ازت بپرسم؟»

«حتماً.»

نگاهش را به پنجره دوخت.

«تا حالا شده یه نفر رو اون‌قدر دوست داشته باشی که هیچ‌وقت درباره گذشته‌ش ازش چیزی نپرسی؟»

اخم کردم.

«منظورت چیه؟»

لبخند کم‌رنگی زد.

«هیچی... فقط کنجکاو شدم.»

«تو همه‌چیز رو درباره مرینت می‌دونی؟»

بدون مکث گفتم:

«نه.»

«لازم هم نیست همه‌چیز رو بدونم.»

«هر آدمی گذشته‌ای داره.»

لایلا چند ثانیه ساکت ماند.

انگار انتظار این جواب را نداشت.

بعد آهسته گفت:

«حق با توئه...»

«فقط...»

از کیفش یک فلش مموری کوچک بیرون آورد.

آن را روی میز گذاشت.

«اگه یه روز نظرت عوض شد... اینو ببین.»

متعجب به فلش نگاه کردم.

«این چیه؟»

بلند شد.

«امیدوارم هیچ‌وقت مجبور نشی بازش کنی.»

بدون اینکه منتظر سؤال دیگری بماند، از کافه بیرون رفت.

چند لحظه به فلش خیره ماندم.

بعد آن را برداشتم.

می‌توانستم همان لحظه بازش کنم...

اما دلم نمی‌خواست.

نه به خاطر کنجکاوی...

بلکه چون به مرینت اعتماد داشتم.

فلش را داخل جیب کتم گذاشتم.

همان موقع، مرینت با لبخند وارد کافه شد.

«ببخشید دیر شد.»

از جا بلند شدم.

لبخند زدم.

«مهم نیست.»

دستم را به سمتش دراز کردم.

او هم دستم را گرفت.

با هم از کافه بیرون رفتیم.

بی‌خبر از اینکه...

فلش کوچکی که در جیب کتم بود،

قرار بود خیلی زود، آرامش زندگی‌مان را به هم بزند.

 از زبان مرینت

همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید.

حداقل من این‌طور فکر می‌کردم.

آن روز بعد از کافه، من و آدرین تا کنار رود سن قدم زدیم.

حرف زدیم...

خندیدیم...

و برای چند ساعت فراموش کردیم دنیا چقدر شلوغ است.

اما یک چیز را حس می‌کردم.

آدرین کمی ساکت‌تر از همیشه بود.

نه مثل قبل که ناراحت باشد...

فقط انگار ذهنش جای دیگری بود.

چند بار خواستم بپرسم، اما هر بار منصرف شدم.

بالاخره کنار یک نیمکت نشستیم.

آرام گفتم:

«آدرین؟»

«هوم؟»

«یه چیزی شده؟»

نگاهم کرد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد لبخند کوچکی زد.

«نه.»

اما من او را می‌شناختم.

«دروغ نگو.»

خنده کوتاهی کرد.

«چرا این‌قدر خوب منو می‌خونی؟»

شانه بالا انداختم.

«چون دوستت دارم.»

همین جمله ناگهانی باعث شد هر دو ساکت شویم.

من تازه فهمیدم چه گفتم.

گونه‌هایم گرم شد.

آدرین فقط نگاهم کرد.

بعد لبخند آرامی زد.

«می‌دونی...»

«هنوز شنیدن این جمله ازت برام عادی نشده.»

لبخند زدم.

«برای منم.»

چند لحظه بعد، نگاهش جدی‌تر شد.

اما چیزی نگفت.

...

شب، وقتی به خانه برگشتم، متوجه شدم آدرین یک پیام فرستاده.

> آدرین:

مرینت، فردا می‌تونیم همدیگه رو ببینیم؟ یه چیزی هست که باید باهات حرف بزنم.

 

قلبم کمی فرو ریخت.

چیزی در لحنش بود.

نه ناراحتی...

نه عصبانیت...

فقط جدی بود.

جواب دادم:

> باشه. فردا می‌بینمت.

 

گوشی را کنار گذاشتم.

همان موقع، یاد رفتار لایلا افتادم.

آن نگاه‌ها...

آن حرف‌ها درباره گذشته...

و یک حس بد آرام در دلم نشست.

...

در طرف دیگر شهر، آدرین تنها در اتاقش نشسته بود.

فلش روی میز بود.

چند بار دستش به سمتش رفت.

اما باز منصرف شد.

با خودش گفت:

«من به مرینت اعتماد دارم.»

اما بعد...

نگاهش به فلش افتاد.

«پس چرا لایلا اینو بهم داد؟»

و همین سؤال کوچک...

شروع شکافی بود که لایلا منتظرش بود.


نظرتون به پارت دیگه برای امشب چیه پارت بعد تا ساعت یازده 

سه لایک و پنج کامنت