سلام ؛ من دیوانه ام ! P42
8 ساعت پیش · · خواندن 5 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : قهوه مخصوص استلا 👩🏾☕
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
روز بعد مِی درحالی از خواب بیدار شده بود که نمی دانست باید چه کار کند .
دلیل اینکه مِی اینقدر آشفته بود دو چیز بود :
اول اینکه امروز بعد از ظهر اولین جلسه مشاوره روانشناسی اش با لیزی بود . نمی خواست احساساتش را با یک روانشناس درمیان بگذارد ؛ ولی وقتی فهمید لوسی قرار است تمام هزینه ها را بپردازد ، بی چون و چرا قبول کرد . حتی شک نکرده بود که چرا لوسی چنین کاری کرده است ؛ زیرا با خودش این کلمات جادویی را گفته بود :
_ مُفت باشه ، کوفت باشه !
این چند کلمه جادویی همیشه باعث می شد به چیزی شک نکند .
ولی موضوع مهم تر این بود که مِی نمی توانست هم مایک ، هم جین و لیلی را با خودش به شرکت ویراستاری آقای استیونز ببرد و بدتر از آن ، حتی نمی توانست آن سه ابله را در خانه تنها گذاشت !
مایک ممکن بود خانه را به آتش بکشد و جین احتمالا آنقدر با وسواسش خانه را منظم و مرتب می کرد که مِی نمی توانست وسایلش را پیدا کند و لیلی ... آن جن کوچک نق نقو آنقدر ورجه وورجه می کرد تا چیزی را بشکند و یا شاید هم با مایک همکاری می کرد تا خانه را ویران کنند !
نگاهی کلافه به جین و لیلی انداخت که بر روی تخت خوابیده بودند و به مایک خیره شد که یکی از بالش های وسط خودش ان را در آغوش گرفته بود و خر خر میکرد .
در همین فکر ها بود که چشمش به یک موشک کاغذی خورد که روز قبل مایک آن را درست کرده بود و همراه لیلی با آن بازی میکرد .
موشک را برداشت و آن را از هم باز کرد و بعد فهمید که کاغذ موشک ، در اصل یک آگهی تبلیغاتی درمورد پرستار بچه بود . آن را خواند :
- دوشیزه جینا رالد ، چهل و یک ساله با مدرک دانشگاهی ریاضیات ، فارق التحصیل از دانشگاه آکسفورد انگلستان ، سابقه دوازده سال تدریس خصوصی و با تمامی مهارت های خانه داری ، بهترین پرستار بچه برای فرزند شما والدین گرامی می باشد ! برای تماس با دوشیزه جینا رالد ، با شماره زیر تماس بگیرید ...
مِی چندین بار آگهی را خواند ، سپس تلفن همراهش را برداشت . به شماره ها خیره شد و بعد ، با فشار دادن شماره های صفحه کلید گوشی ، به دوشیزه رالد زنگ زد .
بعد از چند بوق زنی با شادی و سرحالی گفت :
_ دوشیزه جینا رالد ، پرستار بچه هستم . بفرماید .
لهجه انگلیسی اش باعث میشد مِی کمی سخت بفهمد که این زن چه می گوید ؛ ولی بعد از چند ثانیه که فهمید گفت :
_ سلام . من مِی جونز هستم . میشه ساعت هفت صبح به آدرسی که میگم بیاید ؟
و وقتی آدرس را به دوشیزه رالد داد و کمی بر سر حقوقی که باید به او میداد چانه زد ، تماس را قطع کرد .
وقتی ساعت هفت شده بود و جین از خواب بیدار شده بود و آشپزی می کرد ( و مایک و لیلی همچنان خواب بودند ) دوشیزه رالد رسید .
مِی در را برای دوشیزه رالد باز کرد و او را به داخل خانه راه داد . دوشیزه رالد زنی زشت و بد لباس بود . کلاه انگلیسی مضحک و لباسی یاسی رنگ و آمریکایی داشت و کیف دستی قهوه ایی و زشتش در دستش بود و تکان تکان می خورد ، همچنین جواهرات انگلیسی ایی که پوشیده بود نمای زشت و زننده ایی بر او داشتند .
مِی سعی کرد نسبت به این همه زشتی و بد لباسی بی تفاوت باشد ، پس گفت :
_ خیلی ممنون که اومدید . شما باید حواستون چهار چشمی به این سه نفر باشه !
سپس به جین ، مایک و لیلی اشاره کرد و بعد ادامه داد :
_ نیازی نیست آشپزی کنید و یا جایی رو تمیز کنید . فقط و فقط حواستون به این سه تا ، مخصوصا به اون بچه شیطون باشه !
و بعد به مایک اشاره کرد و ادامه داد :
_ تا وقتی که من میام اون اجازه نداره بره دستشویی !
سپس بی آنکه منتظر جوابی از دوشیزه رالد باشد آنجا را ترک کرد .
حالش کمی به هم خورد . هیچ وقت در زندگی کسی را جز جینی چنلدر خل و چل که همکلاسی زشت و بی رحمش در دوران راهنمایی بود و همیشه بد لباس بود ، این قدر زشت و بد لباس ندیده بود .
مِی تا وقتی به شرکت رسید حالت تهوع داشت و نمی توانست آن همه زشتی و بد لباسی که دیده بود را فراموش کند ، اما وقتی به شرکت رسید با قافلگیری بزرگی روبه رو شد !
در شرکت یک بوفه از خوراکی های متنوع و نوشیدنی های جدید درست کرده بودند و درست در همان طبقه ایی بود که مِی در آن کار می کرد .
مِی به سمت بوفه رفت . کسی در بوفه نبود . نگاهی به دستگاه قهوه ساز کرد که بوی عجیبی می داد و مایعی با رنگ و بویی عجیب داشت در یک لیوان کاغذی میریخت .
مِی دستش را دراز کرد که لیوان را بردارد ؛ ولی ناگهان دختری سیاه پوست با چشمان سبز از نا کجا آباد رسید و گفت :
_ میشه نود و نه سنت !
مِی سرش را برگرداند و به دختر خیره شد . دختر پیشبندی سفید و پر از لکه پوشیده بود و یک جای آن نامش را چسبانده بود :
اِستِلا بلارد
نام جالبی داشت و توجه مِی را کمی جلب کرد . مِی نود و نه سنت از جیبش در آورد و به دختر داد و لیوان را برداشت .
دخترک با اشتیاق به مِی خیره شد و گفت :
_ بخورش !
مِی با کمی تردید کمی از آن را خورد و بعد آن را تف کرد بیرون و سرفه کرد . چهره ایی عبوس به خود گرفت و پرسید :
_ این دیگه چه آشغالی بود ؟
استلا لبخندی مشتاق زد و گفت :
_ این آشغال نیست ، قهوه مخصوص منه ! رازش اینه که به قهوه اُساره قارچ و یه قطره آب لیمو اضافه میکنم ...
سپس خندید و یک لیوان دیگر از آن آشغال را برداشت و با شادی خورد . مِی حس کرد با یک دیوانه طرف است ، بنابر این بدون اینکه چیزی بگوید ، به سمت میزش رفت .