طلوع دوباره
9 ساعت پیش · · خواندن 5 دقیقه P21
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان آدرین
مربی دستهایش را به هم زد.
«خب، از اول.»
آرام نفس عمیقی کشیدم و دوباره روبهروی مرینت ایستادم.
این بار، قبل از اینکه دستم را دور کمرش بگذارم، با لبخند گفتم:
«قول میدم دیگه پاتو لگد نکنم.»
مرینت خندید.
«تو؟ من بودم که پاتو له کردم!»
«پس قول بده دوباره این کارو نکنی.»
با شیطنت گفت:
«قول نمیدم.»
خندهام گرفت.
«خانم دوپنچنگ، همکاری نمیکنین.»
او زبانش را برای یک لحظه کوتاه درآورد و بعد سریع خودش را جمع کرد.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
این روی بازیگوشش را هر روز بیشتر میدیدم...
و عجیب بود که هر بار بیشتر دوستش داشتم.
مربی صدایش را بلند کرد.
«تمرکز، لطفاً!»
هر دو با خنده دوباره در حالت رقص قرار گرفتیم.
موسیقی شروع شد.
این بار آرامتر قدم برداشتیم.
یک...
دو...
سه...
مرینت ریتم را کاملاً با من هماهنگ کرده بود.
دیگر خبری از اشتباههای اول تمرین نبود.
چرخیدیم.
دوباره چرخیدیم.
لبه لباس کرمرنگ مرینت همراه حرکتش روی زمین میرقصید.
نور عصر از پنجرهها داخل سالن میتابید و همه چیز شبیه یک فیلم شده بود.
مربی از دور با رضایت گفت:
«عالیه...»
«حالا موقع چرخش آخر، چند ثانیه فقط به هم نگاه کنین.»
مرینت آرام سرش را بالا آورد.
چشمهایمان در هم گره خورد.
برای اولین بار...
این نگاه، بخشی از تمرین نبود.
انگار هر دو فراموش کرده بودیم اطرافمان آدمهای دیگری هم هستند.
لبخند خیلی آرامی روی لبهای مرینت نشست.
بیاختیار من هم لبخند زدم.
صدای مربی دوباره بلند شد.
«همین! دقیقاً همین نگاه!»
«این نگاه رو شب مراسم هم حفظ کنین.»
هر دو همزمان نگاهمان را از هم گرفتیم.
گونههای مرینت کمی سرخ شده بود.
احساس میکردم خودم هم بهتر از او نیستم.
...
بعد از دو ساعت تمرین، بالاخره استراحت اعلام شد.
روی یکی از صندلیهای سالن نشستم و بطری آب را باز کردم.
مرینت کنارم نشست.
نفسی عمیق کشید.
«فکر نمیکردم والس اینقدر سخت باشه.»
خندیدم.
«منم فکر نمیکردم اینقدر خستهکننده باشه.»
بطری آبش را بالا آورد.
«به سلامتی اینکه بالاخره یادش گرفتیم.»
بطری خودم را به بطری او زدم.
«به سلامتی.»
همان لحظه، درِ سالن باز شد.
یکی از کارکنان شرکت وارد شد.
«آقای اگرست، خانم دوپنچنگ... آقای گابریل گفتن امشب باید اجرای مشترک موسیقی هم تمرین بشه.»
مرینت با ناباوری سرش را روی پشتی صندلی انداخت.
«یعنی هنوز تموم نشده؟»
با خنده گفتم:
«نه... ظاهراً تازه شروع شده.»
مرینت با خنده بالش کوچکی را که روی صندلی بود برداشت و آرام به سمتم پرتاب کرد.
بالش به شانهام خورد.
«همهش تقصیر خانوادههای ماست.»
بالش را برداشتم و با شیطنت به طرفش گرفتم.
«یعنی جنگ اعلام کردی؟»
چشمهایش از خنده برق زد.
«اگه جرئت داری، آره.»
در همان لحظه، هر دو مثل دو کودک شروع به خندیدن کردیم؛ آنقدر بلند که صدای خندهمان در تمام سالن پیچید...
بیخبر از اینکه چند متر آنطرفتر، لایلا از پشت شیشه، با نگاهی سرد آن صحنه را تماشا میکرد و هر لحظه بیشتر مطمئن میشد که اگر زود دست به کار نشود، آدرین را برای همیشه از دست خواهد داد.
از زبان مرینت
خندههایمان هنوز تمام نشده بود که مسئول سالن وارد شد.
«ببخشید، پنج دقیقه دیگه تمرین اجرای موسیقی شروع میشه.»
آدرین بالش را روی مبل انداخت و با خنده گفت:
«باشه، تسلیم.»
زبانم را برایش درآوردم.
«ترسیدی.»
«اصلاً.»
«پس چرا جنگو تموم کردی؟»
«چون میخوام انرژیمو برای تمرین نگه دارم.»
هر دو خندیدیم و به سمت پیانوی بزرگ سالن رفتیم.
...
پیانوی مشکی وسط سن قرار داشت.
آدرین پشت آن نشست و انگشتانش را آرام روی کلاویهها گذاشت.
من هم میکروفن را برداشتم و روبهرویش ایستادم.
یکی از تنظیمکنندههای موسیقی گفت:
«این آهنگ، پایان مراسم اجرا میشه.»
«فقط احساس بخونید... لازم نیست به چیزی فکر کنید.»
آدرین اولین نت را نواخت.
ملودی آرام تمام سالن را پر کرد.
با شنیدن آن، ناخودآگاه چشمهایم را بستم.
شروع به خواندن کردم.
صدای پیانو و صدای من، انگار کاملاً با هم هماهنگ بودند.
وقتی بند اول تمام شد، چشمهایم را باز کردم.
آدرین دیگر به کلاویهها نگاه نمیکرد.
به من نگاه میکرد.
آنقدر غرق نگاهم شده بود که یکی از نتها را اشتباه نواخت.
«تق...»
خودش سریع خندید.
من هم نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم.
تنظیمکننده با لبخند گفت:
«اشتباه از پیانو نبود...»
«حواس نوازنده پرت شد.»
گونههای آدرین کمی سرخ شد.
«ببخشید.»
نگاهی شیطنتآمیز به او انداختم.
«آقای اگرست... تمرکز.»
با خنده سرش را تکان داد.
«چشم، خانم دوپنچنگ.»
...
حدود یک ساعت بعد، آخرین بخش تمرین هم تمام شد.
همه کارکنان یکییکی سالن را ترک کردند.
من کیفم را برداشتم.
همان لحظه، صدای رعد شدیدی تمام ساختمان را لرزاند.
بعد...
تمام چراغهای سالن خاموش شد.
فضا در تاریکی مطلق فرو رفت.
چند ثانیه بعد فقط چراغهای اضطراری قرمز رنگ روشن شدند.
صدای یکی از نگهبانها از بیرون آمد:
«ظاهراً برق منطقه قطع شده!»
چند نفر با عجله از راهرو رد شدند.
آدرین به طرف در رفت و دستگیره را پایین کشید.
اما در باز نشد.
دوباره امتحان کرد.
«قفل شده...»
متعجب گفتم:
«شوخی میکنی؟»
دوباره در را هل داد.
«نه...»
از پشت در صدای نگهبان آمد:
«ببخشید! سیستم قفلهای برقی از کار افتاده!»
«تکنسینها توی راهن، شاید یک ساعت طول بکشه!»
با ناباوری به آدرین نگاه کردم.
او هم آهی کشید.
بعد رو به من کرد و لبخند زد.
«خب...»
«فکر کنم برای یه ساعت زندانی شدیم.»
بیاختیار خندهام گرفت.
«فقط ما دو نفر؟»
«فقط ما دو نفر...»
سالن بزرگ، در سکوت فرو رفت.
تنها نور، چراغهای اضطراری بود...
و هیچکدام هنوز نمیدانستیم این یک ساعت، قرار است بیشتر از تمام هفتههای گذشته ما را به هم نزدیک کند.