🩷حکم اصلی p3🩷
6 شهریور · · خواندن 12 دقیقه سلام دوستان خوب هستین؟؟ بنده s.k هستم نویسنده رمان های گذشت از انتقام ، واقعیت ، قلمرو عشق و حالا نویسنده حکم اصلی .
با ی پارت جدید اومدم جای شما بودم این رمان حتما میخوندم جهت خوندن معرفی به پایین صفحه نگاه کنید و جهت خوندن رمان به ادامه مطلب بزنید متشکرم فقط حمایت یادتون نره . ( شعار همه نویسندگان
حمایت = ادامه رمان 😉🩷) فعلا 🩷
این دفعه داستان ما در مورد پزشکیه که همه فکر میکنند مرتکب خطای پزشکی شده .
هیچکدام از وکلا حاضر به قبول کردن پرونده اش نیستن ولی یکی میاد یکی که براش خیلی آشناست و قراره کمک حالش بشه
شروع پارت جدید ادامه پارت دو
( این پارت رویارویی با حقیقت خاموش)
آه حالا که به گذشته نگاه میکنم . میفهمم حق با مرینت بود … دلیل طلاق مون من بودم . من اون زمان خیلی نفهم بودم و شایدم بازم همونم،همون آدمیم که مرینت ازش متنفر بود .
آن دوران مرینت فقط به من احتیاج داشت
چه در تموم ماه های سخت بارداری چه در آن شب و روز های سیاهی که بچه مون رو از دست دادیم اون فقط منو میخواست درسته با بودن من هم ممکن بود بچه مون از دست بره ولی حداقل مرینت میفهمید که در تموم سختی هاش خوشی هاش کنارشم و کنارش خواهم بود . اما منِ احمق هیچوقت درد های واقعی اونو نفهمیدم و همین باعث شد به همین راحتی ها ول ام کنه و بره ... اون زمانا فکر میکردم دارم آینده مون رو میسازم آینده مرینت و بچه مون رو ولی من داشتم تک تک آرزوهامون رو تیکه تیکه میکردم حالا میفهمم ، بزرگترین مقصر تموم اتفاقات من بودم کاش یک مدت آرزو هام و آینده رو رها میکردم تا تو حال پیش خانواده ام باشم و باهاشون طعم زندگی رو بچشم . اون زمان آینده رو رها نمی کردم و الان هم گذشته منو رها نمیکنه کی قراره تو حال زندگی کنم معلوم نیست و ...
با تلخی افکارمو پس زدم .
قهوهام رو از روی میز برداشتم یک جرعه که ازش نوشیدم چهره ام درهم رفت قهوه ام کاملاً سرد شده بود! مگه چقدر از زمان آوردن قهوه گذشته بود؟؟ مگه گارسون همین چند لحظه پیش اینجا نبود ؟؟ مگه الان قهوه رو نیاورده بود؟ همین که به ساعت مچیم نگاه کردم قلبم لحظه ای ایستاد ساعت 9 شبه! یعنی من سه ساعت تموم اینجا نشسته و فقط فقط تو سیاه چاله گذشته غرق شده بودم ؟؟
بدون معطلی پول قهوه رو حساب کردم و با پاهایی که انگار مال این بدن نبودن برگشتم خونه.
به محض رسیدن به خونه خودمو پرت کردم روی تخت بدنم سنگین و ذهنم خسته چشام داشتن بسته میشدن و کم کم میان همهمه ی افکارم به خواب عمیق فرو رفتم .
با صدای چرخش کلید در خونه با تکان شدیدی از خواب پریدم .
مثل همیشه همان سردرد وحشتناک رو داشتم سردردی که بعد هر خواب همیشه به سراغم میومد … بعد اون اتفاق تلخ و ناگوار که باعث از دست رفتن دخترم شد دیگه خواب درست حسابی نداشتم اگه هم میخوابیدم خواب هایم پر از کابوس و بیدار هایم همیشه با سردرد و تپش قلب ام همراه بود کاش یک بارم شده بتونم با آرامش بخوابم و بیدار بشم .
با بدنی بی جان و پر درد از رو تخت بلند شدم . به سمت پذیرایی رفتم تا ببینم این وقت صبح کی اومده خونه ام .
همین که واردسالن شدم با مامان رودررو شدم آه درسته امروز سه شنبه هست . مامان هر سه شنبه میاد تا این خونه آشفته منو تمیز کنه و یک دستی هم به لباسام بکشه . قبل از اینکه دو روز پیش از کار بیکار بشم . مشغله کاریم زیاد بود و خونه رو در عالم خودش رها میکردم و میرفتم سر کار و این مامانم بود که خونه رو همیشه تمیز تحویل میداد و بشدت شلخته تر از قبل هم تحویل می گرفت !!
مامان در حالی که دستشو به قلبش گذاشته بود گفت : ترسوندی پسر . مگه تو نباید الان سر کار باشی ؟ تو این ساعت تو خونه داری چیکار میکنی ؟ وای نکنه مریض شدی ؟ راستش بگو مریض شدی ؟ و به خاطر همین نرفتی سرکار ؟
و بعد سریع اومد نزدیکم و سرم بوسید و گفت : نه خوبه تب هم که نداری . پس تو خونه چیکار میکنی ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : اولا سلام بر مامان عزیزتر از جانم . دوما اگه اجازه بدی حرف بزنم میگم چرا . ولی اول باید بشینی روی مبل و ریلکس باشی و منم برات یک قهوه تلخ بیارم تا باهم بتونیم راحت حرف بزنیم . باشه ؟؟ .
مامان با عصبانیت ساختگی گفت : من قهوه نمیخوام بیا بشین حرفتو بگو .
باشه بر روی چشم .
مامان روی مبل تکنفره آبی رنگ نشست. منم دقیقاً رو به روش نشستم تا بتونم حرفام رو راحت تر بهش بگم.
یک نفس عمیق و دردناکی کشیدم و گفتم: باید باهات در مورد یک موضوع مهمی حرف بزنم .
مامان از فرط تعجب یکی از ابروهاش رو بالا انداخت پرسید: در مورد چه موضوعی؟
به سختی به چشای حیرت انگیز مادرم نگاه کردم گفتم : راستش مامان …
بعد یک مکث طولانی گفتم : راستش برام پرونده سازی کردن .
مامان با ترس گفت : کِی؟ بابت چی ؟ چه کار کردی ؟ چرا الان اینو داری به من میگی ؟ چرا زودتر بهم نگفتی ؟
سرم پایین انداختم و با شرمندگی گفتم : راستش نمیخواستم کلا شما رو درگیر این موضوع کنم . الان هم چون خیلی سوال پیچ ام کردی مجبور شدم حقیقتُ برات بگم .
و حالا برسیم به اینکه چرا برام پرونده سازی کردن .
راستش یک ماه پیش یک بچه 13 ساله ای تو بیمارستان فوت شده بود و پزشکش من بودم . یک واکنش آلرژیک معمولی بود حتی حالش بعد درمان اش خیلی خوب بود ولی روز بعدش
یهویی ایست قلبی کرد و من هر کاری که از دستم بر میومد براش انجام دادم تا نجاتش بدم ، تا برش گردونم ولی نتونستم ، نتونستم نجاتش بدم اون تا ابد رفت و حتی این حقیقت تلخ رو خانواده اش هم قبول کردن ولی پریروز کلانتری یک یا چند تا از مامورین اش فرستاده بود تا منو ببرن بازجویی و … و فهمیدم که خانواده اون بچه یا به اصطلاح سرپرستان اون بچه منو به خاطر مرگ بچه شون شکایت کردند و همین باعث شده برام پرونده سازی کنند .
بعد اینکه حرفامو زدم تموم شد به صورت مامان نگاه کردم رنگ صورت اش مثل گچ سفید شده بود و داشت ذره ذره اشک میریخت و از شدت شوک عصبی به خود میلرزید .
سریع رفتم به سمت آشپزخونه و براش یک لیوان آب قند درست کردم بردم تا کمی حالش جا بیاد .
بعد اینکه آب قند رو خورد کمی به خودش اومد و با صدای لرزونی گفت : آدرین بهم فقط یک کلمه بگو . …ت…تو … واقعا قا… قاتتت … هوف قاتل اون بچه ای ؟؟؟
بغض کردم و گفتم : مامان تو هم با من اینکار نکن تو هم حرفایی که مرینت میزد و نزن و من هیچ اشتباهی نکردم که بخواد اون بچه بمیره . من خودمم نفهمیدم چی شد …. اون … اون حالش خوب بود . نه پلیس نه من هنوز کاملا علت مرگ اش رو نمیدونیم .
بعد این حرفم مامان همینطور که داشت با بی قراری به زانوش هاش میزد زیر لب چیزای زمزمه میکرد و همین کارهاش مثل
خنجری بر قلب ام فرو می رفت .
وای بر من وایی الان اینو به من میگی ؟؟ الان اینو به مادرت میگی .
همین کارا رو کردی دیگه زنت ازت طلاق گرفت با همین بی خیالی ها بیچاره مون کردی با همینا باعث مرگ بچه ات شدی.
با شنیدن اسم مرینت از زبون مادرم خون در رگام یخ زد دوست نداشتم کسی جز من این خاطرات لعنتی و تلخ رو بهم یادآوری کنه .
با صدایی که سعی بر پنهون کردن خشمم داشتم گفتم : مامان بازم بحث گذشته رو باز نکن . خودمم میدونم تو گذشته اشتباه کردم ولی اشتباه گذشته به اشتباهی که امروز نکردم تاکید میکنم به اشتباهی که نکردم ربطی نداره .
به حد کافی روی زخمام بازه لازم نیست تو هم روشون نمک بپاشی .
مادرم سرش رو بلند کرد. چشمانش از اشک تار شده بود و نگاهی که همیشه گرم و پذیرا بود، حالا لبریز از وحشتِ یک مادر بود که میترسید تک پسرش در حال غرق شدن باشد : «آدرین تو پسرمی تو عزیز دلمی تو جگر گوشمی .. من چطور وقتی پلیس میاد دم خونهت، وقتی میگی ازت شکایت کردن و ... نترسم ؟؟ تو چطور انتظار داری آرامش داشته باشم؟»
نفسی عمیق کشیدم و گفتم : نگران نباش آقای لاحیف کمکم کرده تا اوضاع تحت کنترل باشه. من فقط... فقط میخواستم از این ماجرا خبر داشته باشی ، نه اینکه بارِ روی دوشت رو سنگینتر کنم.»
مادرم سکوت کرد. اتاق در سکوت سنگینی فرو رفت؛ تنها صدای تیکتاک ساعت دیواری و نفسهای آروم مادرم در فضا میپیچید.
بعد از دقایقی که به اندازهی یک عمر طول کشید، با صدایی که دیگر اثری از لرزش نداشت اما غمی عمیق در آن بود. پرسید: «آدرین... اون بچه... واقعاً هیچ علامتی نداشت؟ هیچ چیزی که یادت بیاد؟ حتی یه چیزِ خیلی کوچک؟»
دوباره یادِ اون شب افتادم. تصویر اون پسر بچه ، اون چشمهای بیپناه، و آن مانیتورِ قلبی که ناگهان روی یک خطِ صافِ ممتد ایستاد. سرم رو در دست گرفتم. «هر چی فکر میکنم... هر چی مرور میکنم همه چیز درست پیش میرفت. من تمومِ پروتکلها رو رعایت کردم مامان. تو منو بزرگ کردی، میدونی که من هیچوقت جرات نمیکنم با جونِ یک انسان بازی کنم.»
مادرم بلند شد و به سمتم اومد و دستاش رو روی شونههایم گذاشت. آن حسِ گرمایِ مادرانه دوباره به سراغم اومد، اما این بار با طعمِ سنگینِ یک نگرانیِ بیانتها.
مادر زمزمه کرد : پسرم عزیز دلم اگه بیگناهی، باید تا تهش بری. نذار ترسِت باعث شه فکر کنن چیزی رو پنهان کردی. ولی یادت باشه، تو این مسیر، دیگه تنها نیستی. اگه واقعاً بیگناهی، خدا خودش حقیقت رو روشن میکنه.»
بعد اینکه مامان این حرفا رو بهم محکم بغل اش کردم در اون لحظه، برای اولین بار بعد از رفتن مرینت، احساس کردم شاید این بارِ سنگینِ درد، کمی سبکتر شده است. اما بازم ذهنم آشفته بود .
مامانی که حالا کمی اروم تر شده بود ولی چشاش از شدت گریه قرمز شده بود گفت : برا خودت وکیل گرفتی ؟ اگه نگرفتی بیا باهم برات یک وکیل خوب پیدا کنیم .
دستی به موهای پریشونم کشیدم و گفتم :
امروز ساعت 5 بعد از ظهر تو یک دفتر حقوقی قرار ملاقات دارم . قراره وکیلم از وکلای شرکت حقوقی دولت باشه چون وکلای خصوصی این پرونده بشدت سخت رو قبول نمیکنند .
مامان یک نگاهی به ساعت دیواری خونه انداخت گفت : ساعت 5 ؟؟ مطمئنی؟
مطمئنی ساعت 5 باید بری یا هم که کلا از ساعت خبر نداری .
لبخندی زدم .
مطمئنم که باید ساعت 5 برم . مگه ساعت چنده ؟؟
مامان چشمغرهای بهم رفت و گفت: خداروشکر فکر کنم بعد اتمام این پرونده با خوبی و خوشی باید ببرمت یک روانشناس خوب . علاوه بر اینکه زندگی رو زندگی نمیکنی هوش و حواسی هم برات نمونده .
پسر گلم ساعت 4 عصر هست 4 عصر حالت خوبه ؟
به ساعت نگاه کردم. ساعت 4 نشون میداد این یعنی من 17 و 18 ساعت خوابیده بودم ! اونقدری حالم آشفته بود که خودمم نفهمیده بودم چقدر خوابیدم . مامان راست میگفت اینطوری پیش بره روانشناس که هیچ باید به روان پزشک هم مراجعه کنم ! . رو به مامان کردم گفتم : حق با توعه … من باید برم . خیلی دیرم شده .
سریع به سمت در رفتم همین که میخواستم پام از در بزارم بیرون مامان صدام کرد . بعد اینکه صورتم رو به سمت اش برگردوندم اشاره ای به سرووضع ام کرد و گفت : با این سر و وضع میخوای بری اونجا .
زیر چشات گود افتاد اونکه هیچ ؛ حداقل لباسات ببین یکی از دکمه هات که افتاده که اونم ولش چون اونم برات مهم نیست پیراهن ات کاملا مچاله شده بر فرض اونم هیچ از همه مهمتر شلوار ات مناسب پیراهن ات نیست و موهات ، اونا رو هم نگم دیگه .
برو لباسات عوض کن منم تو ماشین منتظرتم .
اولا شما نمیای دوما الان میرم لباسام عوض میکنم .
یکی از ابروهاش بالا انداخت و گفت : اولا میام چون حق نداری رو حرف مادرت حرف بیاری چون من مادرتم. دوما شلوارات مناسب پیراهنت باشه اینو یادت نره !
پوفی کشیدم و گفتم : چشم مامان
رفتم تو اتاق و سراغ کمد لباسام . همین که در اش رو باز کردم کلی لباس ریخت روم آه درسته دو هفته بود مامان به خونه ام سر نزده بود و خودم لباسام شسته و با عجله به کمد ام پرت کرده بودم .
میخواستم یک پیراهن سفید بپوشم که مناسب محیط رسمی باشه از شانس بسیار خوبم هیچ کدوم از پیراهن ها اتو نداشتند مجبور شدم
یه تیشرت سهدکمه کرمی به همراه یک شلوار پارچهای سرمه ای بپوشم و با عجله کمی به موهای شلختهام حالت بدم و برم پیش مامان .
فقط امیدوارم مامانم حداقل از این یکی مورد دوباره سرزنش ام نکنه و شلوارم مناسب پیراهن ام بدونه .
سریع خودمو به پارکینگ خونه رسوندم. مامانم به در ماشین تکیه داده و منتظر من بود .
همین که منو دید گفت : حالا شد ؛ سوار شو بریم تا دیر ات نشده .
سوار ماشین شدیم و به سمت لوکیشنی که آقای لاحیف فرستاده بود حرکت کردیم .
کل راه مامانم حتی یک بارم به صورتم نگاه نکرد و این منو داشت نابود میکرد چون
مامان آدمی بود که بعد هر خبر بد سریع ناراحت میشد، ولی بعدش بخاطر ما به روی خودش نمیآورد و سریع غمش رو مخفی میکرد مثل زمانی که فهمید طلاق میگیرم ناراحت شد، ولی به خاطر دلداری دادن به من به روش نیاورد. مامانم همیشه پشت و پناهم بود . ولی الان داشت یه جور خاصی باهام رفتار میکرد . این رفتارش داشت منو یاد مرینت مینداخت . مرینتی که بعد مرگ بچه مون هر وقت سوار ماشینم میشد حتی یک بارم به صورتم نگاه نمیکرد . مرینتی که منو قاتل بچه مون میدید . نکنه …نه… نه .… یعنی الان مامان هم مثل مرینت منو قاتل اون بچه 13 ساله میبینه و مثل اون به روی خودش نمیاره !! و قراره بعدا ترک ام کنه … نه نمیتونه ترکم کنه اون مادرمه من هم پسرشم این ماجرا هیچ ربطی به ماجرای من و مرینت نداره . افکار منفیم رو پس زدم و تموم تمرکزم رو به راهی که میرفتیم دادم .
بعد یک ربع و بیست دقیقه رسیدم به دفتر حقوقی شرکت بزرگ هاثورن.
11 هزار کاراکتر
امیدارم پارت پسندید و بسی حمایت کنید .
شرط پارت بعد لایک 14 تا کامنت 64 تا
ایندفعه گذاشتم به خاطر تلاش فراوان یکی از دوستان دفعه بعد ممکنه ی هفته بعد بزارم اگه شرط نرسه
چون من واقعا ۶ بار به یک پارت نگاه میکنم یک بار بازنویسی بار دوم مشورت با دوستم بار سوم خودم با چهارم مامانم بار پنچم دوباره خودم قبل پست کردن ی بار هنگام پست کردن چک میکنم ۶ بار ی رو مبکنم یک رو اضافه میکنم متن عوض میکنم و هر بارم تغییراتی دارم تا حد الاامکان غلط تایپی و نامفهومی جملات توش نباشه پس واقعا حمایت لازم متشکرم🩷🙏
و اینکه دیگه خودتون حساب کنید این پارت. پارت قبل قبلا فقط پارت دو و ۷۰۰۰ کاراکتر بوده یعنی من با بازنویسی تقریبا سه برابر اش کردم ۱۸ هزار کاراکتر کردم خودتون هم میتونید این پارت و پارت قبل برید از طریق برچسب ها پارت دو قبلی رو پیدا کنید و مقایسه کنید اونوقت متوجه زحمات خواهید شد متشکرم 🩷
