🩷حکم اصلی p1 🩷
21 مرداد 08:03 · · خواندن 16 دقیقه سلام دوستان خوب هستین ؟؟ بنده S.k هستم جزو نادر نویسنده های قدیمی وب رمان های زیادی ننوشتم ولی هر چه نوشتم اکثرا دوست داشتن . حکم اصلی اسمش شاید بار ها بارها شنیدین و دیدن ولی قراره اول پارت گذاری کنم چرا؟؟ چون باز ساختش کردم ذهنیتم تغییر کرده و میخوام ی داستانی بنویسم قابل چاپ و خواننده ازش لذت ببره . اما دوستان برای منتشر کردن این داستان شروطی خواهد بود و اگه اون شروط اجرا نشه منم منتشر نخواهم کرد چون واقعا از چون دلم براش مایه میزارم چون واقعا الان در شرایط سختی نسبت به قبل دارم و زندگیم ی مرتبه درهم و سخت تر شده و مثل قبل نیست که بتونم هر روز پارت اونم پارت های طولانی و اینکه خودمم نمیخوام فقط بنویسم بره میخوام خوب بنویسم میخوام چند باره ویرایش بزنم تا یچیز خوب آب در بیاد نمیخوام ی جیزی بنویسم از سر بندازم بره میگم میخوام برای ی نویسنده واقعی شدن ی قدم دیگه نزدیک بشم پس آخر پست ی نظر سنجی میزاریم حتما درش شرکت کنید تا شرایط پارت گذاری من معلوم بشه من زیاد حرف زدم پس با اجازه تون من برم و شما از معرفی و داستان لذت ببرید❤️
این دفعه داستان ما در مورد پزشکیه که همه فکر میکنند مرتکب خطای پزشکی شده .
هیچکدام از وکلا حاضر به قبول کردن پرونده اش نیستن ولی یکی میاد یکی که براش خیلی آشناست و قراره کمک حالش بشه ( هر گونه کپی برداری ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد چون این رمان قراره چاپ بشه )
این پارت (زندگی بدون تو)
زندگی لغتی آشنا،که همیشه می شنویم و استفاده می کنیم ؛ همه درطول عمرشان به نوعی تلخی ها و شیرینی هایی خودشون رو دارند . اما زندگی من همیشه فراز ونشیب فراوان داشت. اینا برام مثل ی سیلی بودن ؛ .
سیلی هایی که منو بیدار کردن تا دوباره با خودم واقعی ام رو به رو بشم .
وقتی که اون وارد دنیای پیچیده و درهم من شد همه چیز تغییر کرد و زندگیم از یک پیچیدگی تکراری ، وارد یک مرحله ای شد مرحله ای که پر از رنگ ، عطربوی خاص او بود .
زندگی عاشقانه و شیرین من دقیقا ۱۸۰۰ روز پیش پایان یافت و شیرینی خودش رو تا ابد از دست داد .
دلتنگ اش بودم روز ها میگذشتند بدون هیچ دریغ و امیدی .
به یاد اون روزا بازم هر وقت برمیگردم خونه دنبال صدای او میگردم تا خستگیام رو با صداش و لطافت اش از بین ببره . ولی خبری از خودش و صداش نیست .
نمیدونم الان کجاست و چیکار میکنه ولی کاش اونم مثل من از این زندگی کلافه و خسته نباشه ؛ کاش برای خودش ی دنیا دیگه ای ساخته باشه که در آن خبری از گذشته و درد هاش نیست .
در رو بستم و مثل همیشه به سراغ کلکسیون سنگ هایم رفتم .تمام سنگ های کلکسیونم میدرخشیدن ؛ سنگی که دستم بود رو گذاشتم سر جاش برای من این سنگِ ساده و به اصطلاح بیارزش، از تمام سنگ های کلیکسیونم باارزشتر بود. اون سنگ برام شانس آور بود اون سنگ تموم زندگیم بعد رفتن اون شده بود .
چون اون سنگ کوارتز صورتی ساده هدیه با ارزش اون در تولدم بود .
از اول آشناییمون میدونست عاشق سنگ های قیمتی و خاصی ام ولی اون زمان دانشجو بودیم و اون در حد توان خود یک سنگ کوارتز صورتی خریده بود . و من از آن روز به بعد بیشتر از هر سنگ دیگه ای به اون کوارتز صورتی ساده اهمیت میدادم .
کاش هیچوقت نمیرفتی البته بزرگترین مقصر این ماجرا منم ! من اجازه دادم به این راحتیا بزاره بره ! من طلاقش دادم اره منه بی عرضه برگه طلاق رو امضا کرد و اجازه رفتنش رو صادر کرد .
با اومدن صدای زنگ در از دنیای دلتنگی وارد دنیای خودمون شدم به دنیایی که دیگه اون و چشای زیبایش نبود .
به ساعت نگاه کردم ساعت 11 شب بود .
این ساعت شب کی میتونست باشه ؟
وقتی آیفون چک کردم قلبم لحظه ای وایساد دم در چند تا مامور پلیس وایساده بودند . پلیس ها این ساعت شب دم در خونه من چیکار میکردند؟
با حفظ آرامش و خونسردی در رو باز کردم .
آدرین : سلام بفرمایید .
راجرز : آقا آدرین اگرست ؟
آدرین : بله خودم هستم ؛ بفرمایید .
راجرز : ما شما رو به دلیل یک پرونده قتل عمد پسر بچه 13 ساله باید ببریم کلانتری لطفا با ما همراه شوید .
بدون اینکه حرف اضافی بزنم سرم تکون دادم گفتم : بله البته فقط اگه یک لحظه اجازه بدید کتم رو بردارم بیام .
بعد اینکه اجازه صادر شد .
برگشتم تو خونه و نگاهیی عمیق و کلی به خونه انداختم و وقتی مطمئن شدم بعد من مشکلی پیش نمیاد کت ام رو برداشتم و از خونه خارج شدم .
با احترام و بدون هیچ دردسری سوار ماشین شون شدم .
ی حس سنگینی عجیبی وجودم رو فرا گرفت و در حالی که نگاهمو به تاریکی بیرون ماشین دوخته بودم یک حسی هی در گوشم زمزمه میکرد که دارم وارد یک ماجرای جدید و پیچیده ای میشم . یک ماجرایی که قراره کل زندگیم رو تغییر بده .
بعد ۲۰ دقیقه رسیدیم به کلانتری شماره 102 علت حضورم رو نمیدونستم و همین بی خبری مثل خوره افتاده بود به جونم .
دو تا از مامورین بدون هیچ حرفی منو بردن به یک اتاقی . اتاقی که بشدت نمور و کم نور بود و همین باعث افزایش تپش های قلبم شده بود .
بعد چندین دقیقه تعلل ماموری وارد اتاق شد و خود را معرفی
کرد : سلام آقای اگرست من بازپرس شما سرگرد جونز هستم .
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و اون ادامه داد : شما در مورد اتهامات خود خبر دارین یا نه ؟
یکی از ابرو هامو بالا انداختم گفتم : اتهامات ؟؟ کدوم اتهامات؟ من مرتکب هیچ اتهام ، جرم و گناهیی نشدم که بخوام اینجا حضور داشته باشم چه برسه به اینکه ازش خبری داشته باشم .
جونزی که داشت دوربین رو روشن می کرد گفت : یعنی میگید از اتهامات تون خبر ندارید ؟ اگه بخوایین میتونم پرونده تون رو براتون خلاصه وار شرح بدم .
صدام صاف کردم گفتم : بله البته .
جونز : خب شما جناب آقای آدرین اگرست پزشک متخصص جراح کودکان به دلیل مرتکب شدن به یک اشتباه پزشکی بارز و قابل توجه در تاریخ : 2024/ 9 / 25 ( بیست و پنج سپتامبر سال 2024 تقریبا شهریور ماه ما )
باعث مرگ یک پسر بچه سیزده ساله شدید . با توجه به شکایت اولیای دم از شما ( خانواده پسر بچه ) ما تحقیقات اولیه خود رو شروع کردیم و در این تحقیقات اولیه شواهدی رو پیدا کردیم کاملا بر علیه شما بوده . بنابراین یک پرونده ی قضایی براتون تشکیل دادیم و حکم جلب تون رو صادر کردیم .
و از این به بعد هم پرونده تون رو میدیم به دست دادگاه و بعد دادگاه با حضور متهم یعنی شما ، وکلا و اولیای دم تشکیل میشه. در این مرحله، دفاعیات متهم یعنی شما و اظهارات شاکی یعنی پدر و مادر بچه بررسی شده و حکم نهایی صادر میشه .
تا اینجا که حرفی ندارید ؟
لبای خشکم با زبونم خیس کردم و گفتم : نه ندارم
جونز رو به روی من نشست و گفت : من الان از شما میخوام یبار دیگه ماجرا رو از زبون خودتون بگید .
سعی کردم استرس و هر حس دیگری کنار بزارم و شروع کنم به شرح اصل ماجرا : خب راستش من این اتهامات که در موردم هست رو به هیچ عنوان قبول ندارم چون من کارم دقیق و حساس هستم و کاری نکردم که باعث مرگ ی بچه بشه و اینکه فکر نمیکردم مرگ یک پسر بچه به اینطور جاها بکشه چون خانواده اش تا اون لحظه و قبل و بعدش مشکلی باهام نداشتن منم مشکلی باهاشون نداشتم و البته خطایی هم نداشتم که بخوان ازم شکایت کنند و... درسته که مرگ یک پسر بچه یک اتفاق تلخ و ناگواری هست ولی قرار نیست هر پزشک معالجی رو به خاطر هر مرگ طبیعی مقصر دونست .
من اون روز رو کاملا و دقیقا براتون تعریف میکنم .
دقیقا یک روز قبل تاریخی که شما گفتید یک پسر بچه ای رو آورده بودن که به خاطر واکنش آلرژیکی در حال از دست رفتن بود من تمام سعیمو کردم تا نجاتش بدم و من نجاتش دادم حالش کاملا خوب شده بود که فرداش یهویی دوباره حالش بد شد من و پرستار و چند تا از رزدینت ها که بعدا به ما ملحق شدن براش ماساژ قلبی انجام دادیم ولی فشارش داشت کم کم افت می کرد بخاطر همین به پرستار گفتم 0/5 میلی گرم آدرنالین تزریق کنه تا بچه رو نجات بدیم ولی متاسفانه نتونستیم نجاتش بدیم .
هر کاری که تا اون لحظه از دستم بر میومد براش انجام دادم ولی اون برنگشت با اینکه مشکل خاصی هم نداشت باید برمیگشت باید زندگی میکرد ولی نشد خدا نخواست .
جونز نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت : ولی طبق گفته های پرستار و خانواده بچه شما گفتید یک دوز کامل آدرنالین بهش تزريق کنه .
با تعجب و عصبانیت گفتم : من قطعا همچين حرفی نزدم چون من مطمئنم که بهش گفتم 0/5 میلی گرم آدرنالین تزریق کنه این کاریه که بعد هر واکنش آلرژیکی و ایست قلبی انجام میدیم بیشتر و کمتراش عوارض میده .
جونز : چه عوارضی ؟؟
در پاسخ به سوال اش گفتم : ما دو نوع عوارض داریم عوارضی ناشی از دوز کم یا اثر ناکافی و عوارض ناشی از دوز بالا یا مسمومیت . که عوارض ناشی از دوز کم باعث تدوام شوک و در موارد آلرژیکی باعث انسداد راه هوایی و در نهایت باعث از دست دادن بیمار میشه و در عوارض ناشی از دوز بالا افزایش فشار خون ، باعث سکته قلبی و مغزی و همچینین باعث آریتمی قلبی میشه .
جونز از جاش پاشد و شروع کرد دور تا دور اتاق به قدم زدن و بعد پرسید : پس شما دو بار در طول درمان به بچه آدرنالین تزریق کردین درسته ؟
سرم تکون دادم و گفتم : بله درسته بار اول وقتی که واکنش آلرژیکی داشت بار دوم هم زمانی که ایست قلبی کرده بود .
جونز به یک جایی خیر شد و یهو پرسید : پس ایا این ممکنه باعث مرگ یک کودک ده ساله بشه ؟؟
گفتم : نه غیر ممکنه این دارو اثر کوتاه مدتی داره اثرش در حد چند ساعته .
جونز کمی صداش رو بالا برد و گفت : پس چرا بر اساس گزارشات اولیه پزشک قانونی از خون بچه مقدار زیادی آدرنالین و مورفین پیدا شده؟؟
با تعجب گفتم : مورفین ؟؟
و بعد منم کمی صدام بالا بردم و ادامه دادم : من مورفین تزریق نکردم دلیلی نداشتم مورفین تزریق کنم . آدرنالین رو هم به پرستار گفتم به مقدار کم و اندازه لازم تزریق کنه یعنی مقداری که همیشه به هر بچه ای که دچار ایست قلبی شده تزریق کنه یعنی 0/5 میلی گرم .
جونز که حالا از آن حالت تندی و خشمگین فاصله گرفته بود، با لحنی سرد و مبهم گفت : پس که اینطور...
او مکثی کرد و بعد ادامه داد : ممنونم آقای اگرست . اگه حرف دیگه ای برای گفتن ندارید ، این گفته هاتون رو تو ی برگه بنویسد و سپس امضا کنید و اثر انگشتون رو بزارید .
بعد اینکه خودکار و برگه رو به سمتم سُر داد گفت : و اینکه یکی و دو تا از شماره های آشنا هاتون رو زیرش بنویسد تا باهاشون هماهنگ کنیم براتون ی وکیل تهیه کنند . تا تکلیف تون روشن بشه . فعلا تا فردا بعد از ظهر مهمون ما هستین تا ببینیم چه میشه .
بعد اینکه اینا رو گفت منو تو اون اتاق تاریک و نمور تنها گذاشت کلمه مورفین مثل پتکی بود که به سرم کوبیده میشد . کی با من اینکار رو کرده بود کی بهم تهمت قتل زده بود ؟
این اتهامات برام خیلی سنگین بودن برای منی که توعمرم یک مورچه رو هم نکشته بودم . برای منی که بعد از مرگ هر بیمار ناراحت و غمگین میشدم خیلی سنگین بود .
بعد اینکه برگه رو دادم منو بردن به بازداشتگاه تا خود صبح باید اونجا میموندم و این آزرم میداد . من از مکان های تنگ و کوچک و بسته زیاد خوشم نمی اومد بهم حس خفگی و تنگی نفس میداد .
تا خود صبح احساس خفگی داشتم هم اتاق هم افکارم در دست هم تا صبح قصد جونم رو کرده بودن . برای اولین بار از آینده نامعلوم میترسیدم . میترسیدم چون خیلی چیزا بود که انجامشون نداده بودم و خیلی حرفا بود که نگفته بودم .
شاید مقصر این اتفاقات و این احساسات منم شاید ی کارایی در گذشته کردم که دارم الان تاوان اش پس میدم .
کم کم چشمام داشت با همین افکار سنگینی میکرد که صدایی اومد : فعلا آزادید میتونید برید .
کتم برداشتم و از اون اتاق لعنتی هر چه سریع تر خارج شدم .
همین که از کلانتری خارج شدم دم در با رئیس بیمارستان آقای لاحیف مواجه شدم . رفتم سمت اش تا ازش تشکر کنم ؛ داشت با تلفن حرف میزد وقتی منو دید مکالمه خودش رو با تلفن به پایان رسوند و اومد نزدیک تر و با لحن پدرانه ای گفت : سلام پسرم .
لبخندی زدم و گفتم : سلام آقای لاحیف ، ببخشید که شما رو هم دردسر انداختم خودمم تا الان نمیفهمم چه اتفاقی افتاده و افتادم به دنبال چه دردسری فقط میدونم که الان شرمنده شما و بیمارستان تون هستم .
آقای لاحیف دستش گذاشت به شونه ام و گفت : عیب نداره خودت ناراحت نکن پسر ، این روز ها هم میگذره نگران نباش .
من یکی که میدونم تو بیگناهی انشالله دست در دست هم بی گناهیت رو ثابت میکنیم.
سرم رو از سر شرمندگی پایین انداختم و گفتم : ممنونم دارید منو بازم شرمنده میکنید ؛ فکر نمیکردم بتونم به این راحتیا بتونم از اونجا آزاد بشم .
آقای لاحیف که حالا لبخند اش از بین رفته بود گفت : راستش آدرین جان نتوستم برات یک وکیل خوب پیدا کنم فعلا وکیل خودم آوردم تا تو رو به شرط وثیقه و … آزاد کنه بعد بتونیم برات یک وکیل خوب پیدا کنیم .
با تعجب گفتم : من خودم که وکیل داشتم و دارم نیاز به وکیل شما و دیگه ای نیست .
آقای لاحیف کمی من من کرد و بعد گفت : راستش وکیل خودت که پرونده ات رو قبول نکرد هیچ …
هیچ یک از وکلای دیگه هم پرونده تورو قبول نمیکنند چون اتهاماتت سنگینه و باخت پرونده تقریبا حتمیه و خودت خوب میدونی وکیلی اگه بدونه باخت تو ی پرونده ای حتمیه از قبول کردنش امتناء میکنند چون اعتبارشون به زیر سوال میره و اگه قبول کنند هم هزینه هنگفتی دریافت میکنند .
با ناراحتی گفتم : پس الان پرونده من چی میشه ؟ یعنی قراره پرونده من بدون وکیل بمونه ؟؟ اینطوری که باخت پرونده ام حتمیه .
آقای لاحیفی که سعی میکرد نا امیدی و ناراحتی از صداش پیدا نباشه گفت : نا امید نباش پسر ، قطعا پرونده ات بدون وکیل نمیمونه برام آدرس ی دفتر حقوقی رو دادن اونجا وکلای دادگستری دولت کار میکنند اونا مجبورند هر پرونده ای که دم دستشون میاد قبول کنند چون اونا از اسمشون هم مشخصه وکلای دولت هستن و دولت پرونده هایی که بدون وکیل میمونه رو میفرسته اونجا و تو قراره فردا عصر ساعت 5 بری به اون دفتر حقوقی که گفتم تا با وکیل جدید ات در مورد جزئیات پرونده ات حرف بزنید . آدرس رو هم برات اس ام اس میکنم .
بعد اینکه آقای لاحیف دوباره من من کرد گفت : اینکه فعلا نمیتونی بیای سر کار چون منع اشتغال به کار برات گذاشتن .
لبخندی تلخی زدم و سرم به نشونه تاسف تکون دادم و گفتم : باشه ممنونم پس با اجازه تون من دیگه برم .
بعد خداحافظی از آقای لاحیف یک تاکسی گرفتم
رفتم خونه .
همین که رسیدم خونه بدون هیچ تعللی یک قرص سردرد خوردم و خودمو پرت کردم رو تختم
باید میخوابیدم تا افکار جدیدی به سراغم نیان ولی نتونستم بخوابم افکار جدید و قدیمی ام در هم آمیخته و قصد خوابم رو کرده بودن .
به ساعت دیواری اتاق خوابم نگاه کردم ساعت 5 بعد ظهر رو نشون میداد . نتونستم تو خونه بیشتر از این بمونم پس لباسام عوض کردم و از خونه زدم بیرون .
ماشین خونه گذاشتم دلم میخواست تو این هوای پاییزی پیاده روی کنم کاری که باعث میشد افکار از هم بپاشه و کاری که اونم دوست داشت انجام بده .
رفتم سراغ کوچه و پس کوچه هایی که باهاش خاطره ساختم تا کمی از اون خاطرات برام زنده بشه بلکه تونستم با این خاطرات از دنیای تلخ خودم خارج بشم و کمی هم که شده درد هامو فراموش کنم .
یادش بخیر ی زمانی این کوچه و پس کوچه ها از صدای قهقهه هاش پر شده بود . هیچوقت فکر نمیکردم که پیشم نباشه و من از کلمه یادش بخیر استفاده کنم .
هر چی که داشتم در کوچه ها پیشروی میکردم اون خاطرات به جای آرامش دادند درد ام رو بیشتر میکرد .
الان میفهمم که چرا نویسنده های رمان های عاشقانه در کتاب های عاشقانه خود مینویسند : وقتی که قرار نیست بمونی چرا با من خاطره میسازی .
الان میفهمم چرا خاطره ساختن بده الان میفهمم که چقدر عاشق بودن سخته .
الان میفهمم الانی که دیگه خیلی دیر شده ؛ اما در حین حال این همه عاشقی ی نفرت جزئی هم تو وجودم نسبت بهش هست .
الان به کسی این حرفا رو بگم فکر میکنه من دیوونه شدم عشق در حین حال نفرت ؟؟
غیر ممکنه این دو تا متضاد با هم ی جا وجود داشته باشند .
ولی در قلب من هردوشون بود .
عاشق بودم درست ولی ازش تنفر هم داشتم چرا؟ چون به این راحتیا از من گذشت ، از عشقمون گذشت ، از خاطرات مون گذشت .
قبلا نبود اش رو در این حد حس نمیکردم ولی الان بیشتر از هروقت دیگه ای حس میکنم شایدم بخاطر اینِ که الان پرونده های پیچیده بیماران جلوم قراره نداره که بتونم با اونا افکارم رو از هم بپاشونه.
از کوچه و پس کوچه ها گذشتم گذشتم و رسیدم به کافه همیشگی مون جایی که اولین بار با هم قرار گذاشته بودیم .
رفتم تو و یک لیوان قهوه ی تلخ سفارش دادم و روی میز همیشگی نشستم همون میزی که به خیابان دید کامل داشت و رفت و آمد رهروان قابل تماشا بود.
شروع کردم به تماشای رهگذرا .
الان که دارم به اطرافم دقت میکنم میفهمم که هرکسی به نحوی سعی میکنه خودش و اطرافیان اش رو خوشحال کنه و میفهمم که این فقط من بودم که نتونستم اطرافیانم و دوستام و … خوشحالم کنم این من بودم که باعث نابودی اونا و خودم شدم .
بعد اینکه گارسون قهوه ام آورد چشم دوختم به فنجون قهوه ام .
اون هیچوقت قهوه تلخ دوست نداشت . همیشه قهوه شیرین میخورد.
هر کارش ، هر خورد و خوراک اش مثل خودش شیرین بود .
چشمام رو از فنجون قهوه گرفتم و باز به بیرون دوختم .
بارون شروع شده بود و مردم مثل همیشه در حال تکاپو و فرار از بارون بودن برعکس اون که عاشق بارون بود .
یادمه یک باری منی رو که از بارون متنفر بودم رو کشونده بود زیر بارون و با هم ساعت ها زیر بارون با آهنگ مورد علاقه اش رقصیده بودیم .
یادمه بعد از این کار مون هر دوتامون به شدت سرما خورده بودیم . و من ساعت ها و روز ها بهش غر میزدم که تقصیر توئه که مریض شدیم .
کاش الان پیشم بود و بازم این کارا رو با هم تکرار می کردیم .
هیچوقت دقیقا دلیل جدایی مون و طلاق مون رو نفهمیدم ....
اتمام پارت یک
15000 کاراکتر
خب دوستان پارت اول به خوبی و خوشی تموم شد حالا برسیم به شرایط پارت گذاری .
یک : حمایت کافی و به پایان رسوندن شرط ها خب حالا شرط ها به پایان برسه چطور پارت گذاری میکنم.
در صورت اتمام شرط دو حالت برای پارت گذاری وجود داره : روزانه ۲ هزار کاراکتر بزارم .
حالت دوم : هفتگی ی پارت بزارم ولی ی پارت مفصل مثل پارت یک .
من در هر صورت از صبح ها از خواب زده این مقدار آماده میکنم مونده به خودتون ی جا بخونید یا کم کم روزانه بخونید . منتظر لایک و کامنت هاتون هستم .
پارت بعدی انشالله بعد کنکور . این فقط به نشونه زنده بودنم بود😂😅
