p10

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

سه روز بعد...

شرکت اگرست از همیشه شلوغ‌تر بود.

خبر سفر لندن بین کارمندان پیچیده بود و همه می‌خواستند بدانند چه کسانی انتخاب می‌شوند.

مرینت اما سعی می‌کرد زیاد به آن فکر نکند.

پشت میز کارش نشسته بود و روی طرح مجموعه‌ی جدید کار می‌کرد.

کلارا کنارش نشست.

— شنیدی؟

مرینت بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:

— چی؟

— امروز ادرین قراره اسامی تیم لندن رو اعلام کنه.

مرینت دست از طراحی کشید.

— امروز؟

— آره.

مرینت لبخند زد.

— پس بالاخره مشخص می‌شه.

آن طرف سالن، ادرین از اتاقش بیرون آمد.

یک پوشه در دستش بود.

همه کم‌کم ساکت شدند.

لیا هم در انتهای سالن ایستاده بود.

ادرین به سالن نگاه کرد.

— قبل از اعلام اسامی، می‌خوام یه نکته رو روشن کنم.

همه منتظر ماندند.

— انتخاب اعضای تیم لندن براساس توانایی و نیاز پروژه انجام شده. هیچ رابطه‌ی شخصی یا خانوادگی در این انتخاب دخالت نداشته.

نگاه کوتاهی به لیا انداخت.

لیا متوجه شد، اما چیزی نگفت.

ادرین پوشه را باز کرد.

— نفر اول...

مکث کرد.

— مرینت دوپن‌چنگ. طراح ارشد بخش طراحی.

مرینت با تعجب سرش را بلند کرد.

کلارا آرام به بازویش زد.

— تبریک!

مرینت لبخند زد.

ادرین ادامه داد:

— نفر دوم، کلارا مارتین.

کلارا با خوشحالی دستش را روی دهانش گذاشت.

— باورم نمی‌شه!

چند نفر دیگر هم انتخاب شدند.

نفر سوم: نوآ.

نفر چهارم: سوفی.

نفر پنجم: ژولین، مدیر بخش تولید.

ادرین به آخرین اسم نگاه کرد.

— و نفر ششم...

چند ثانیه سکوت کرد.

— خودم.

همه تعجب کردند.

یکی از مدیران گفت:

— شما هم همراه تیم می‌رید؟

ادرین پوشه را بست.

— بله. این پروژه برای شرکت مهمه و من باید شخصاً مذاکرات رو مدیریت کنم.

مرینت برای لحظه‌ای به ادرین نگاه کرد.

پس قرار بود همراه او به لندن برود.

---

بعد از اعلام اسامی

کارمندان کم‌کم پراکنده شدند.

مرینت کنار ادرین رفت.

— ممنونم که من رو انتخاب کردید.

ادرین گفت:

— انتخابت به خاطر توانایی‌هات بود.

مرینت لبخند زد.

— می‌دونم.

بعد کمی مکث کرد.

— ولی امیدوارم بتونم توی لندن واقعاً کمکتون کنم.

ادرین گفت:

— مطمئنم می‌تونی.

مرینت رفت.

اما چند متر آن‌طرف‌تر، لیا تمام این صحنه را دیده بود.

چهره‌اش سرد شد.

او به سمت ادرین رفت.

— انتخابت رو کردی.

ادرین برگشت.

— بله.

— مرینت هم انتخاب شد.

— چون شایسته بود.

لیا با ناراحتی گفت:

— همیشه همین دفاع رو ازش می‌کنی.

ادرین اخم کرد.

— چون واقعاً شایسته‌ست.

لیا چند لحظه سکوت کرد.

— مشکل من مرینت نیست.

ادرین تعجب کرد.

— پس چیه؟

لیا با صدایی آرام گفت:

— مشکل من اینه که تو دیگه هیچ‌چیز رو مثل قبل نمی‌بینی.

ادرین جواب نداد.

لیا ادامه داد:

— از وقتی اون وارد زندگیت شده، همه‌چیز تغییر کرده.

ادرین گفت:

— شاید چون خودم تغییر کردم.

لیا با ناراحتی نگاهش کرد.

— دقیقاً همین چیزیه که ازش می‌ترسم.

و قبل از اینکه ادرین چیزی بگوید، از کنارش رد شد.

---

همان شب

مرینت در خانه مشغول بستن چمدانش بود.

لباس‌ها، لپ‌تاپ، دفتر طراحی و چند مداد مخصوصش را داخل کیف گذاشت.

گوشی‌اش زنگ خورد.

کلارا بود.

— آماده‌ای برای لندن؟

مرینت خندید.

— هنوز نه!

— من از الان هیجان‌زده‌ام.

مرینت به پنجره نگاه کرد.

— منم.

بعد تماس را قطع کرد.

گوشی دوباره لرزید.

این بار پیام بود.

از طرف ادرین:

«فردا ساعت ۹ جلسه‌ی نهایی پروژه لندن. دیر نکن.»

مرینت لبخند زد و جواب داد:

«نگران نباشید، آقای اگرست. این بار من زودتر از شما می‌رسم.»

چند ثانیه بعد پاسخ آمد:

«قبوله. ببینم می‌تونی.»

مرینت گوشی را کنار گذاشت.

اما نمی‌دانست سفر لندن فقط یک سفر کاری نخواهد بود...

چون درست همان شب، در دفتر شرکت لندن، شخصی پرونده‌ی همکاری با اگرست را روی میز گذاشت و آرام گفت:

— بالاخره ادرین اگرست خودش میاد لندن...

و لبخند زد.

ادامه دارد...