🩷حکم اصلی p2🩷
3 شهریور 17:17 · · خواندن 8 دقیقه سلام دوستان خوب هستین؟؟ بنده s.k هستم نویسنده رمان های گذشت از انتقام ، واقعیت ، قلمرو عشق و حالا نویسنده حکم اصلی .
با ی پارت جدید اومدم جای شما بودم این رمان حتما میخوندم جهت خوندن معرفی به پایین صفحه نگاه کنید و جهت خوندن رمان به ادامه مطلب بزنید متشکرم فقط حمایت یادتون نره . ( شعار همه نویسندگان
حمایت = ادامه رمان 😉🩷) فعلا 🩷
شروع پارت جدید ادامه پارت یک
( این پارت بازگشت به خاکسترِ خاطرات)
( 1856 روز پیش )
تو اتاق کارم داشتم پرونده هایی که استادم به من سپرده بود رو زیر و رو میکردم که صدای در بلند شد بدون اینکه سرم از پرونده ها بلند کنم گفتم : بیا تو مرینت .
مرینت در رو باز کرد و اومد تو. یه لحظه نگاهش کردم و بعد سریع سرم رو انداختم پایین و خودم رو مشغول پروندهها کردم؛ ولی در واقع، تمام فکرم پیشِ مرینت بود
حالش مثل همیشه خوب نبود ولی چیزی تو چشاش بود که بیشتر از هر چیزی توجهمو جلب میکرد . یک بی حسی عجیب و یک نگاه ناآشنا و بشدت غریب و یک نگاه تو خالی که تا اون روز ندیده بودم .
بدون اینکه حرفی بزنه برگه ای روی میز گذاشت .
چند لحظه به برگه ها خیره شدم و بعد با تعجب برگه ها رو برداشتم و بردم بالا و چشمم به عنوان بالای صفحه افتاد ( برگه دادخواست طلاق ) دستی انگار داشت قلبم فشار میداد یک احساس خفگی شدید داشتم با این حال
با عصبانیت گفتم : این چیه؟ هان این چیه ؛ جوابمو بده مرینت این چه مزخرفیه ؟؟
مرینت بر خلاف من با آرامش و صدایی که نمی لرزيد گفت : فقط امضاش کن.
از صندلی پاشدم و صدامو بیشتر از قبل بالا بردم و با همون تُن صدا گفتم: من به چه دلیلی این برگه ها رو امضا کنم ؟ چرا من ازت جدا شم ؟ تو زنمی منم شوهرتم ما عاشق همدیگه هستیم ما با هزار سختی و بدبختی به هم رسيديم ما با هزار تا مشکل با هم ازدواج كرديم .
صدام رو کم کم پایین اوردم و ادامه دادم : چه زود عشقمون رو از یاد بردی .
مرینت من هنوزم عاشقتم . اگه عاشقت نبودم و ....
اه ولش گفتن و نگفتن حرفم براش فرقی نمیکرد چون اصلا هوش و حواسش پیش من نبود فقط داشتم برای خودم داد و بیداد میکردم اصلا مرینتی که رو به روم بود مرینتی نبود که دیگه گوشش به حرفام بدهکار باشه . فقط داشت عالم رویای خودش سیر میکرد تو عالمی که دخترمون زنده هست .
وقتی بعد چند دقیقه دیدم ازش صدایی در نمیاد و جوابمو نمیده عصبانیت دوباره به جونم افتاد و برگه های که دستم بود رو تکه پاره کردم و پرتش کردم رو میز و گفتم: من این برگه های کوفتی رو هیچوقت امضا نمیکنم ی بار دیگه از این برگه های لعنتی جلو روم نزار .
مرینت با خونسردی و با صدای آروم گفت: باشه، هرجور راحتی. امضاش نکن ولی اینو بدون که چه برگه ها رو پاره کنی چه برگه ها رو بسوزونی هر جور هم که شده من ازت طلاق میگیرم فهمیدی ؟؟ من دیگه این زندگی رو نمیکشم. دیگه تحمل دیدن قاتل دخترم رو ندارم.
لبخند کوتاه و تلخی رو لبم نشست و با صدای گرفته ای گفتم : پس تو تحمل دیدن قاتل دخترت رو نداری نه؟ قاتل دخترت!!! احمق! اون دختر منم بود. من هر کاری که از دستم بر میومد براش انجام دادم . من به هر آشنا و ناآشنایی زنگ زدم تا بیان اونو نجات بدن. نشد که نشد.
بعد از حرفای من برای بار دوم سکوت طولانی اش رو شروع کرد. به یه گوشه ای از اتاق خیره شده و آروم آروم و قطره قطره اشک میریخت مثل هروقت دیگه ای که میخواستم باهاش حرف بزنم ، مثل چند دقیقه پیش .
میدونستم داغ فرزند خیلی سخته، چون خودمم همون داغ رو داشتم . منم دلم میخواست الان دخترمون تو آغوشم بود و داشتیم با هم میخندیدیم. کاش به جای این گریههای بیپایانِ مرینت، خونه پر از صدای خندههای اون بود. من فقط بهخاطر مرینتِ که هنوز سرپام؛ وگرنه خیلی وقت پیش از اینهمه غصه دق کرده بودم . م....من ....منم حتی بعد مرگ دخترمون ی بارم نتونستم شبا اروم بخوابم حتی ی بار ...
نفس عمیقی کشیدم و با آرامش گفتم: به همین راحتیا میخوای ولم کنی بری؟ اگه یادت باشه ما سر عقدمون قسم خوردیم چه در سختی و خوشی و چه در رنج و بیماری همدیگه رو به عنوان همسر خود قبول کنیم. ولی الان تو بخاطر این ماجرا میخوای زندگی مون رو بهم بزنی؟ حالت خوبه؟
یک قدم به سمتش برداشتم و گفتم : من تو رو به این راحتیا به دست نیاوردم که به این راحتیا هم از دستت بدم.
مرینت دیگه خونسردی قبلی اش رو از دست داده بود ، در واقع چیزی درونش شکست و این باعث شد عصبانی بشه و هر چی تو فکر و ذهنش بود رو به کلمات بریزه و بگه : آخ چقدر تو احمقی آدرین! آخ چقدر احمقی! نمیفهمی چقدر حالم ازت بهم میخوره نه؟ نمیفهمی دیگه عاشقت نیستم ؟ نمیفهمی که تو باعث مرگ دخترمون شدی نه؟ نمیفهمی که من نمیتونم دیگه تو این خونه نفس بکشم نه؟
پوزخندی زدم و گفتم: اتفاقا تویی که نفهمی. من نفهم نیستم. چند بار بهت بگم باعث و بانی مرگ دخترمون من نیستم ؛ چقدر بگم عمرش به این دنیا نبود ؛ تقصیر من این وسط چیه؟
صدایم شکست خودم شکستم ولی هر طور شده ادامه دادم نمیتونستم مرینت رو هم از دست بدم : منم پدرش بودم. منم گوشه جگرم سوخته ولی نیومدم بهت بگم که بیا طلاق بگیریم. ما باید بیشتر از همیشه پیش همدیگه باشیم و به همدیگه دل ببندیم.
فقط داشت اشک میریخت آه بازم گریه و زاری رو شروع کرده واین صدمین دعوا مون در نود و یکمین روز نبود دخترمون بود .
صدای گرفته اش در فضای خفه کننده اتاق پیچید و گفت : آدرین داری دروغ میگی تو فقط همیشه به کارت فکر میکردی هنوزم همین کار میکنی .
اگه اون موقع به فکر کارت نبودی الان دخترمون زنده بود .
اگه تو فقط کمی زودتر به خونه رسیده بودی دخترمون زنده بود .
تو طول بارداری من بیشتر از ی ساعت پیش من نبودی یا تو بیمارستان بودی یا خودت رو تو اتاق کارت حبس کرده بودی اصلا مایی برای تو وجود نداشت … تو به ما توجه نمی کردی تو به ما اهمیت نمیدادی اگه تو در روز های سخت و آخر بارداري من پیشم بودی و تنهام نمیذاشتی الان دخترم زنده بود .
پس در نتیجه با این حال من دیگه تحمل این زندگی رو ندارم. لطفا اگه یه ذره هم شده به فکر منی ولم کن . من باید از اینجا برم ؛ برم به یک جای دور. جایی که بشه این غم رو دفن کرد. اینجا دارم خفه میشم، اینجا حتی برای حبس کردنِ اینهمه درد هم زیادی کوچیکه
رفتم پیشش و دستای لرزون و سردش رو گرفتم و گفتم : عیب نداره میفهمم تو حق داری … خاطرات اینجا آدم خفه میکنه ولی میتونیم باهم بریم به یه جای دور و بگردیم تا غممون رو کمی هم که شده فراموش کنیم . هان؟ نظرت چیه؟
با عصبانیت دستم پس زد و با چشای پر غمش که روزا ها و ماه ها بود که نخندیده به چشام زل زد و گفت: من نمیخوام با تو باشم، چون هر وقت تو رو میبینم یاد دخترم می افتم. هر وقت تو رو میبینم یاد اون استاد احمقت می افتم که یکی از باعث و بانی های مرگ دخترم اونه. تو اگه عرضه شو داشتی اون روز رو مرخصی می گرفتی … اگه اون روز زود اومده بودی خونه الان دخترم پیشم بود نه اینکه زیر اون خاک سرد و تاریک باشه.
دیگه نتونستم ادامه بدم . با اینکه حرف های ناگفته ام داشتند خفه ام می کردند ولی بازم سکوت رو به حرف زدن ترجیح دادم.
مرینت هم وقتی دید جوابی ندارم بهش بدم اتاق کارم رو ترک کرد و رفت.
بعد مرگ دخترمون مرینت دیگه هیچ شباهتی به زنی که ازدواج کرده بودم نداشت . اون مرینتی رو که من شناخته بودم دیگه از بین رفته بود.
بعد از اینکه دخترمون رو از دست دادیم . هر روز بحث و دعوا داشتیم. از هم جدا می خوابیدیم. از هم جدا غذا میخوردیم. حتی در سکوت خونه هم از هم فرار میکردیم . تبدیل شده بودیم به دو تا غریبه ی ناآشنا. شب و روز اون شده بود گریه و زاری و به قول خودش زجه . شب و روز منم شده بود کار. شایدم حق داشت شایدم من قاتل ارزو هامون و زندگی مون بودم. منی که شب و روزم ، فکر و ذکرم درگیر گرفتن تخصص ام شده بود. منی که کاملا زن باردارم رو فراموش کرده و فقط به فکر راضی کردن استادم بودم و به خاطر اش زندگیمون رو قربانی کرده بودم ولی اگه اینا هم نبود بازم شاید دخترمون زنده نمیموند ....
هر چند بازم مقصر اصلي من بودم که اون روز به خاطر نجات جون یک بچه کوچیک دیگه جون بچه ی خودم رو نفروخته بودم، الان بچه مون کنارمون بود.
بیشتر از این نباید مرینت رو کلافه کنم . نباید اشتباهات قبلی رو تکرار کنم. من باید رهاش کنم بره. تا قربانی من و اشتباهات من نشه .
چند ساعت بعد رفتم پیشش داشت مثل همیشه بی صدا تو ی گوشه ای از پبل نشسته و زانو هاش بغل کرده و اشک میریخت.
ی نفس عمیقی کشیدم و با سختی اسمش رو صدا زدم : مرینت .
و بعد با سختی و غم سنگین تو سینه ام ادامه دادم : برگه ها رو چاپ کن بیار … امضا شون میکنم و این زندگی دو ساله مون به این راحتیا تموم میشه . آزادی. هر کجا که میخوای بری برو.
فقط .…
لحظه ای مکث کردم : فقط
یادت باشه دیگه برنگردی پیشم…
مرینت چند ثانیه ای به چشام خیره شد و بعد گفت : به خاک دخترم قسم بهت تضمین میکنم دیگه برنگردم پیشت .
(پایان فلش بک)
7800 کاراکتر
خب دوستان اگه شرط برسونید ی پارت اماده دارم اونو براتون میزارم😉
شرط پارت بعد : 14 لایک 65 کامنت با کامنت های من .
