P10

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

از زبان مرینت

سه روز از حادثه گذشته بود.

سه روزی که برای من مثل سه سال گذشت.

هر صبح کنار تخت آدرین می‌نشستم و هر شب با همان امیدی که صبح داشتم، از اتاقش بیرون می‌آمدم.

اما آن روز...

همه‌چیز تغییر کرد.

در بیمارستان نشسته بودم که گوشی‌ام زنگ خورد.

شماره‌ای ناشناس.

با تردید جواب دادم.

«بله؟»

صدای مأمور پلیس را شنیدم.

«خانم اگرست، ما فردی رو که احتمالاً پشت اتفاقات اخیر بوده دستگیر کردیم.»

قلبم فرو ریخت.

«کی؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

«کلویی بورژوا.»

خشکم زد.

«کلویی؟»

«بله. اما اسم واقعی این فرد کلویی بورژوا نیست.»

نفسم بند آمد.

مأمور ادامه داد:

«اسم واقعی‌اش لایلا روسی است.»

گوشی از دستم سُر خورد.

لایلا...

پس آدرین درست فهمیده بود.

---

چند ساعت بعد، حقیقت همه‌جا پخش شده بود.

مدارکی که لایلا جعل کرده بود، پیام‌های ساختگی، هویت جعلی‌اش و ارتباطش با اتفاقات اخیر...

همه آشکار شد.

حتی مشخص شد که او با هویت کلویی وارد خانواده شده بود تا از آدرین و مرینت انتقام بگیرد.

وقتی خبر را شنیدم، فقط یک جمله در ذهنم تکرار می‌شد:

«پس آدرین حقیقت را می‌گفت...»

اشک‌هایم سرازیر شد.

تمام آن روزها...

تمام شک‌ها...

تمام حرف‌هایی که به آدرین زده بودم...

همه بر اساس یک دروغ بودند.

به اتاق آدرین برگشتم.

کنار تختش نشستم.

دستش را گرفتم.

«آدرین...»

صدایم لرزید.

«تو راست می‌گفتی.»

سرم را پایین انداختم.

«من باید حرفت رو باور می‌کردم.»

اشک روی دستش افتاد.

«من بهت شک کردم...»

نفسم را با بغض بیرون دادم.

«اگه فقط یک لحظه بیشتر بهت اعتماد می‌کردم... شاید همه این اتفاقات نمی‌افتاد.»

چشم‌هایم را بستم.

«شاید اگه من ازت قهر نمی‌کردم...»

صدایم شکست.

«شاید اگه تنها نمی‌ذاشتمت...»

برای اولین بار احساس کردم تمام این اتفاقات تقصیر من بوده.

اما حقیقت این بود که لایلا انتخاب کرده بود دروغ بگوید.

او انتخاب کرده بود خانواده‌مان را نابود کند.

و من...

فقط قربانی نقشه‌اش شده بودم.

با این حال، قلبم هنوز نمی‌توانست این را بپذیرد.

دستم را روی دست آدرین گذاشتم.

«ببخش منو...»

آرام گفتم:

«فقط برگرد.»

«این بار دیگه بهت شک نمی‌کنم.»

بیرون اتاق، سه بچه‌مان منتظر بودند.

اما، ارن و ارین.

آن‌ها هم فقط یک آرزو داشتند:

بابایشان چشم‌هایش را باز کند.

و من برای اولین بار بعد از روزها، به جای ترس...

با تمام وجودم منتظر بازگشت آدرین ماندم


حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 

شرط پارت بعد ده لایک و چهل کامنت