P29

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

 از زبان مرینت

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

اسم الکس...

بعد از مدت‌ها دوباره شنیده می‌شد.

اما چیزی که بیشتر از خود اسم من را ناراحت کرد، این بود که آدرین چطور آن را پرسید.

آرام...

اما جدی.

«الکس؟»

لبخندم کم‌کم محو شد.

«از کجا اسمشو شنیدی؟»

آدرین نگاهش را پایین انداخت.

و همین کافی بود.

یک چیزی درست نبود.

«آدرین...»

«فقط جوابمو بده، مرینت.»

صدایش بلند نبود.

ولی آن جدیتش قلبم را فشرد.

نفسی کشیدم.

«الکس پسرعمه‌مه.»

سریع گفت:

«فقط پسرعمته؟»

از این سؤالش جا خوردم.

«آره.»

چند لحظه سکوت شد.

بعد آرام‌تر ادامه دادم:

«چند سال پیش خیلی با هم صمیمی بودیم.»

نگاهش کمی تغییر کرد.

و من ادامه دادم:

«ولی نه اون چیزی که فکر می‌کنی.»

«ما بچه بودیم.»

«همدیگه رو دوست داشتیم، اما نه مثل چیزی که الان بین من و تو هست.»

آدرین ساکت بود.

گفتم:

«چرا این سؤالو می‌پرسی؟»

او چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد گوشی‌اش را از جیبش بیرون آورد.

یک عکس روی صفحه باز کرد.

قلبم پایین ریخت.

عکس من و الکس بود.

خیلی قدیمی.

از روزهایی که هنوز نوجوان بودیم.

«این رو از کجا آوردی؟»

صدایم کمی لرزید.

آدرین گفت:

«لایلا.»

همه چیز برای یک لحظه روشن شد.

حرف‌هایش...

نگاه‌هایش...

آن جمله‌ها درباره گذشته.

«پس اون بوده...»

آدرین سریع گفت:

«من فقط خواستم از خودت بشنوم.»

اما همین جمله بیشتر ناراحتم کرد.

نگاهش کردم.

«یعنی شک کردی؟»

«نه، مرینت...»

«پس چرا به جای اینکه مستقیم ازم بپرسی، اول اینو دیدی؟»

سکوت کرد.

و همان سکوت جواب بود.

اشک آرامی گوشه چشمم جمع شد.

«آدرین، من گذشته‌ای داشتم.»

«مثل هر آدم دیگه‌ای.»

«اما چیزی که الان دارم... تویی.»

او یک قدم جلو آمد.

«مرینت، من—»

سرم را تکان دادم.

«نه.»

صدایم آرام بود.

اما دلم شکسته بود.

«من از اینکه الکس رو پیدا کردی ناراحت نیستم.»

«از اینکه برای چند لحظه فکر کردی ممکنه چیزی رو ازت پنهون کرده باشم ناراحتم.»

آدرین چیزی نگفت.

و من فقط یک قدم عقب رفتم.

برای اولین بار بعد از اعتراف عشقم...

بین من و آدرین فاصله افتاده بود.

و پشت در نیمه‌باز سالن...

لایلا با لبخند کوچکی ایستاده بود.

چون چیزی که می‌خواست، شروع شده بود.

از زبان آدرین

دیدم که مرینت یک قدم از من فاصله گرفت.

و برای اولین بار...

ترسیدم.

نه از دست دادن یک قرارداد.

نه از ناراحت شدن خانواده‌ها.

از دست دادن او.

«مرینت، صبر کن.»

دستم را کمی جلو بردم، اما ایستادم.

نمی‌خواستم مجبورش کنم بماند.

صدایم آرام شد.

«حق داری ناراحت باشی.»

نگاهش هنوز پر از ناراحتی بود.

«من باید اول از خودت می‌پرسیدم.»

«نه اینکه بذارم حرف کسی دیگه باعث بشه شک کنم.»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«من فقط می‌خواستم بدونم چرا...»

نفسش لرزید.

«چرا به من اعتماد نکردی؟»

این جمله بیشتر از هر چیزی درد داشت.

چون درست می‌گفت.

آهسته گفتم:

«چون یه لحظه ترسیدم.»

اخم کوچکی کرد.

«از چی؟»

نگاهم را پایین انداختم.

«از اینکه چیزی درباره تو وجود داشته باشه که من نمی‌دونم.»

«از اینکه یه روز بفهمم اون چیزی که بین ماست، فقط برای من واقعی بوده.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد با ناراحتی گفت:

«آدرین...»

«من هر روز بهت نشون دادم که چی توی قلبمه.»

حرفی برای جواب نداشتم.

چون حقیقت داشت.

...

همان لحظه صدای باز شدن در آمد.

هر دو برگشتیم.

لایلا وارد سالن شد.

با دیدن حالت ما، لبخند کوچکی زد.

«اوه... فکر کنم وسط یه گفت‌وگو اومدم.»

نگاهم سرد شد.

«لایلا.»

«تو اینجایی؟»

شانه بالا انداخت.

«فقط اومده بودم چندتا پرونده بیارم.»

مرینت چیزی نگفت.

اما نگاهش به لایلا تغییر کرده بود.

دیگر آن احترام قبلی را نداشت.

لایلا رو به من کرد.

«امیدوارم ناراحت نشده باشی که خواستم حقیقت رو بدونی.»

ابروهایم را در هم کشیدم.

«حقیقت؟»

«یا چیزی که تو خواستی من باور کنم؟»

برای اولین بار، لبخندش کمی شکست.

مرینت هم متعجب به من نگاه کرد.

ادامه دادم:

«چون تاریخ اون عکس‌ها رو دیدم.»

«و می‌دونم مربوط به سال‌ها قبله.»

لایلا سریع گفت:

«ولی باز هم اون‌ها وجود دارن.»

قبل از اینکه جواب بدهم، مرینت آرام گفت:

«لایلا...»

صدایش آرام بود.

اما محکم.

«مشکل تو این نیست که آدرین گذشته منو فهمیده.»

«مشکل اینه که خواستی ازش علیه من استفاده کنی.»

چند ثانیه سکوت شد.

چهره لایلا برای لحظه‌ای جدی شد.

اما دوباره لبخند زد.

«فکر کنین هرچی دوست دارین.»

و از سالن بیرون رفت.

...

وقتی در بسته شد، من و مرینت دوباره تنها ماندیم.

اما این بار...

سکوت بینمان سنگین‌تر بود.

آرام گفتم:

«مرینت...»

«من واقعاً متأسفم.»

نگاهم کرد.

و گفت:

«منم می‌خوام ببخشم.»

مکث کرد.

«ولی زمان می‌خوام.»

و همان جمله...

برای من از هر دعوایی سخت‌تر بود.


بفرمایید پارت و نظرتون رو درباره شرط هایم حتماً بگین 

یه شرط دیگه بزارم ؟

پنج لایک و بیست کامنت