طلوع دوباره
19 ساعت پیش · · خواندن 2 دقیقه P31
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان مرینت
«لایلا... این کارو نکن.»
سعی کردم آرام حرف بزنم.
میدانستم ترسیدن، چیزی را بهتر نمیکند.
اما نگاهش نشان میداد که دیگر آن لایلای همیشه نیست.
با ناراحتی گفت:
«میدونی دردناکترین قسمت چیه؟»
«اینکه من سالها کنار آدرین بودم...»
«ولی فقط وقتی تو وارد زندگیش شدی، اون واقعاً خوشحال شد.»
جوابی نداشتم.
چون میدانستم چیزی که میگوید از حسادت میآید، نه از حقیقت.
آرام گفتم:
«لایلا، آدرین هیچوقت مال کسی نبود که مجبور باشه انتخابش کنه.»
چشمهایش پر از خشم شد.
«ولی اون تو رو انتخاب کرد.»
سکوت سنگینی بینمان افتاد.
بعد...
همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
سعی کردم از آنجا دور شوم و کمک بخواهم، اما لایلا از قبل همه چیز را آماده کرده بود.
آخرین چیزی که یادم ماند، صدای موسیقی دور مراسم بود...
و فکر کردن به آدرین.
---
از زبان آدرین
ده دقیقه گذشته بود.
بعد پانزده دقیقه.
و مرینت هنوز نیامده بود.
اول لبخند زدم.
فکر کردم شاید آماده شدنش طول کشیده.
اما وقتی پدرش هم نگران پرسید:
«مرینت کجاست؟»
حس بدی در دلم افتاد.
گوشیام را برداشتم.
یک پیام ناشناس روی صفحه بود.
> «اگر میخواهی مرینت را پیدا کنی، تنها بیا.»
زیر پیام یک آدرس بود.
چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم.
بعد قلبم فرو ریخت.
این حس...
همان حس روزی بود که فهمیدم ممکن است او را از دست بدهم.
بدون فکر به سمت خروجی رفتم.
«آدرین؟»
صدای پدرم آمد.
برگشتم.
«باید برم.»
و برای اولین بار...
همه فهمیدند موضوع فقط یک مراسم نیست.
یک نفر عمداً داشت چیزی را از من میگرفت.
---
از زبان مرینت
وقتی چشم باز کردم...
دیگر در عمارت خانوادهام نبودم.
اتاقی ناآشنا بود.
چند لحظه طول کشید تا همهچیز را به یاد بیاورم.
لایلا.
مراسم.
آدرین.
با نگرانی بلند شدم.
«آدرین...»
همان لحظه صدای باز شدن در آمد.
لایلا وارد شد.
آرام گفت:
«بالاخره بیدار شدی.»
نگاهش کردم.
«آدرین پیدام میکنه.»
برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آهسته جواب داد:
«میدونم.»
و همین جمله...
از هر چیزی بیشتر نگرانم کرد.