طلوع دوباره
15 مرداد · · خواندن 3 دقیقه P34/last
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان آدرین
راهروی بیمارستان هنوز همانقدر ساکت بود.
من روی صندلی نشسته بودم و به در اتاق مرینت نگاه میکردم.
انگار اگر حتی یک لحظه چشم از آن در برمیداشتم...
ممکن بود اتفاق بدی بیفتد.
صدای قدمهایی از دور آمد.
سرم را بلند کردم.
پدرم بود.
گابریل اگرست با چهرهای که هیچوقت ندیده بودم، به سمتم میآمد.
کنارش تام دوپنچنگ بود.
پدر مرینت.
اما این بار نه مثل دو مدیر قدرتمند...
فقط دو پدر نگران بودند.
همین که من را دید، تام جلو آمد.
«آدرین...»
صدایش لرز داشت.
بلند شدم.
چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتیم.
بعد آرام گفتم:
«دکتر گفت... هنوز به هوش نیومده.»
نگاه تام به در اتاق رفت.
چشمهایش پر از نگرانی شد.
«دختر کوچولوی من...»
صدایش شکست.
گابریل کنارم ایستاد.
برای اولین بار، چهرهاش سرد نبود.
فقط خسته و ناراحت بود.
آرام گفت:
«من هیچوقت فکر نمیکردم کار به اینجا برسه.»
به او نگاه کردم.
«لایلا...»
اسمش که آمد، همه ساکت شدند.
تام با ناراحتی گفت:
«چطور کسی میتونه به خاطر حسادت، زندگی یک نفر رو خراب کنه؟»
هیچکس جواب نداشت.
چند لحظه بعد، گابریل آرام دست روی شانهام گذاشت.
«آدرین.»
نگاهش کردم.
«میدونم چقدر برای تو مهمه.»
مکث کرد.
«ولی باید قوی بمونی.»
لبخند تلخی زدم.
«من فقط میخوام بیدار بشه.»
گابریل چیزی نگفت.
چون میدانست...
این تنها چیزی بود که همه ما میخواستیم.
همان لحظه پزشک دوباره از اتاق بیرون آمد.
همهمان سریع بلند شدیم.
پزشک گفت:
«یک خبر جدید دارم...»
قلبم دوباره تندتر زد.
«مرینت هنوز بیهوشه، اما علائمش بهتر شده.»
نفس حبسشدهام را بیرون دادم.
تام زیر لب گفت:
«خدا رو شکر...»
و برای اولین بار آن شب...
یک ذره امید برگشت.
هفت سال بعد –
از زبان مرینت
هفت سال گذشته بود...
گاهی باورم نمیشد چقدر همهچیز تغییر کرده.
آن شب تلخ، آن ترس، آن بیمارستان...
همه تبدیل شده بود به یک خاطره دور.
حالا خانهمان پر بود از صدای خندهی بچهها.
صدایی که هر روز به من یادآوری میکرد زندگی چقدر قشنگ است.
از آشپزخانه بیرون آمدم و به سالن نگاه کردم.
اما روی فرش نشسته بود و مشغول نقاشی کشیدن بود.
دختر کوچولوی من...
هفت ساله شده بود.
موهای آبی تیرهاش مثل من بود و چشمهایش هم همان رنگ چشمهای من را داشت.
اما وقتی عصبانی میشد یا اخم میکرد...
دقیقاً شبیه آدرین میشد.
لبخند زدم.
«اما، دوباره وسایلت رو همه جا پخش کردی؟»
سرش را بالا آورد و با همان حالت مظلوم همیشگی گفت:
«مامان، داشتم یه شاهکار میکشیدم!»
خندیدم.
«باشه خانم هنرمند.»
همان لحظه صدای دویدن از راهرو آمد.
و قبل از اینکه برگردم...
دو پسر کوچولو وارد سالن شدند.
دوقلوهایمان.
ارن و ارین.
پنج ساله بودند.
و انگار آدرین را از روی عکس کشیده بودند.
موهای بلوند، چشمهای سبز و همان لبخند شیطنتآمیز.
ارن توپش را بالا گرفت.
«مامان! ارین توپ رو برداشت!»
ارین سریع جواب داد:
«نه! خودش بهم داد!»
دست به سینه ایستادم.
«واقعاً؟»
هر دو همزمان گفتند:
«آره!»
خندهام گرفت.
هیچوقت فکر نمیکردم یک روز خانهام اینقدر شلوغ و پر از زندگی باشد.
همان لحظه صدای در آمد.
اما با ذوق گفت:
«بابا اومد!»
چند ثانیه بعد، آدرین وارد شد.
هنوز همان لبخند آرامشبخش را داشت.
فقط حالا کمی پختهتر شده بود.
اما، ارن و ارین با سرعت سمتش دویدند.
«بابا!»
آدرین خندید و هر سه را در آغوش گرفت.
من از دور نگاهشان کردم.
همان پسری که یک روز فکر میکرد هیچ کنترلی روی زندگیاش ندارد...
حالا پدر سه بچه بود.
نگاهش به من افتاد.
لبخند زد.
و من فهمیدم...
بعد از تمام طوفانها،
بالاخره به آرامترین جای دنیا رسیده بودیم.
خانوادهمان. ❤️
پایان فصل اول
خوب دوستان قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید