طلوع دوباره
14 مرداد · · خواندن 3 دقیقه P32
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان آدرین
باران شروع شده بود.
ماشین با سرعت در جادههای خیس حرکت میکرد.
آدرس روی گوشی را دوباره نگاه کردم.
یک عمارت قدیمی در خارج شهر.
جایی که هیچ دلیلی نداشت مرینت آنجا باشد.
دستهایم را محکم روی فرمان فشار دادم.
تمام ذهنم فقط یک جمله را تکرار میکرد:
«فقط سالم باش...»
...
وقتی به عمارت رسیدم، چراغهای چند اتاق روشن بود.
ماشین را خاموش کردم و پیاده شدم.
درِ بزرگ چوبی نیمهباز بود.
با احتیاط وارد شدم.
«مرینت؟»
صدایم در راهروهای خالی پیچید.
هیچ جوابی نیامد.
چند قدم جلوتر رفتم.
روی یک میز کوچک، یک عکس دیدم.
عکس من و مرینت.
خشکم زد.
این عکس از مراسم قبلی بود.
پس لایلا مدتها اینها را زیر نظر داشت.
همان لحظه صدایی از بالای پلهها آمد.
«بالاخره اومدی.»
سرم را بلند کردم.
لایلا آنجا ایستاده بود.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد با عصبانیت گفتم:
«مرینت کجاست؟»
آرام از پلهها پایین آمد.
«همیشه همینو میپرسی.»
«حتی یک بار نپرسیدی من چی کشیدم.»
اخم کردم.
«لایلا، این راهش نیست.»
«تو نمیفهمی.»
صدایش لرزید.
«من هر کاری کردم که تو منو ببینی.»
«اما تو همیشه فقط اون رو دیدی.»
نفس عمیقی کشیدم.
«اینکه من مرینت رو دوست دارم، یعنی تو کمارزش نیستی.»
چشمهایش پر از ناراحتی شد.
«نه...»
«برای من یعنی شکست خوردم.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد آرامتر پرسیدم:
«مرینت رو کجا بردی؟»
لایلا نگاهش را از من دزدید.
«جایی امن.»
با ناباوری گفتم:
«امن؟»
«تو اونو از مراسمش جدا کردی و میگی امنه؟»
لایلا چیزی نگفت.
و همان سکوتش کافی بود.
من از کنارش رد شدم و به سمت اتاقها رفتم.
اما قبل از اینکه راهرو را کامل طی کنم...
صدای ضعیف و آشنایی شنیدم.
«آدرین...»
خشکم زد.
برگشتم.
پشت یکی از درها...
صدای مرینت بود.
قلبم آرام گرفت.
«مرینت!»
به سمت در دویدم.
اما لایلا جلوی راهم ایستاد.
و این بار...
دیگر فقط ناراحت نبود.
میخواست آخرین تصمیم را بگیرد.
با نگارانی و ناباوری به چیزی که در دست لایلا بود خیره شدم
برو پایین تر
یه زره پایین تر
داری بهش می رسی
با نگرانی و ناباوری به چیزی که در دست لایلا بود خیره شدم.
تفنگ.
نگاهم بین او و مرینت جابهجا شد.
«لایلا... نه.»
اما انگار صدای من را نمیشنید.
تفنگ را به سمت مرینت گرفت و با صدایی لرزان گفت:
«اگه تو مال من نمیشی... پس مال هیچکس نمیشی.»
لبخند تلخی روی لبهایش نشست.
چشمهایش پر از اشک بود.
«جرمم اونقدر زیاده که میدونم میرم زیر دار...»
چند لحظه مکث کرد.
بعد آرامتر گفت:
«ولی پیراهن عزای منو با مرینت جونت یکی کن.»
خشکم زده بود.
«لایلا، بس کن... هنوز دیر نشده.»
مرینت هم با ترس نگاهش کرد.
اما قبل از اینکه کسی بتواند کاری کند...
صدای شلیک در فضای عمارت پیچید.
همان لحظه صدای ماشینهای پلیس و آمبولانس با هم درهم آمیخت.
نیروها وارد شدند.
اما برای من...
انگار زمان ایستاده بود.
به سمت مرینت دویدم.
«مرینت...»
صدایم میلرزید.
کنارش نشستم و دستش را گرفتم.
«چشماتو باز کن... من اینجام.»
و تنها چیزی که در ذهنم میچرخید این بود:
کاش فقط چند ثانیه زودتر رسیده بودم...
بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره
و اگه لایک به پنج و کامنت به چهل برسه پارت رو میدم ❤️❤️❤️