p1

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

 

از زبان مرینت

وارد ساختمان شیشه‌ای شرکت اگرست شدم. لابی بزرگ و مدرنش مثل همیشه پر از رفت‌وآمد کارمندها بود. داشتم پوشه‌ی طراحی‌هام رو نگاه می‌کردم که ناگهان با شونه‌ی محکمی برخورد کردم.

«اوه... ببخشید!»

پوشه از دستم افتاد و برگه‌های طراحی روی کف مرمری پخش شدند.

سریع روی زانو نشستم و برگه‌ها رو جمع کردم.

ـ ببخشید...

مرد حتی مکث هم نکرد. فقط یک نگاه کوتاه و سرد بهم انداخت و بدون اینکه چیزی بگه از کنارم رد شد.

زیر لب غر زدم: «اه... چه آدم مغروری! انگار دنیا رو به اسمش زدن...»

اما نمی‌شد انکار کرد؛ قد بلند، کت‌وشلوار سرمه‌ای خوش‌دوخت و موهای طلایی مرتبش باعث می‌شد هر کسی ناخودآگاه چند لحظه دنبالش نگاه کنه.

سرم رو تکون دادم.

«به من چه...»

پوشه رو مرتب کردم و به سمت میز پذیرش رفتم.

لبخند زدم و گفتم: ـ سلام، وقتتون بخیر. من مرینت دوپن‌چنگ هستم. با آقای اگرست قرار ملاقات دارم.

منشی بعد از چند ثانیه بررسی برنامه‌ها، لبخندی حرفه‌ای زد.

ـ خوش اومدید خانم دوپن‌چنگ. آقای گابریل اگرست منتظرتون هستن. لطفاً با آسانسور به طبقه‌ی آخر برید.

تشکر کردم و سوار آسانسور شدم، اما درست قبل از بسته شدن درها، همان مرد مغرور وارد آسانسور شد.

برای چند ثانیه سکوت سنگینی بینمان حاکم شد.

با خودم فکر کردم: «فقط امیدوارم دیگه مجبور نباشم این آقای ازخودراضی رو ببینم...»

غافل از اینکه چند دقیقه بعد، قرار بود بزرگ‌ترین شوک روزم را تجربه کنم...