مغرور عاشق
16 مرداد 17:43 · · خواندن 1 دقیقه p1
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
از زبان مرینت
وارد ساختمان شیشهای شرکت اگرست شدم. لابی بزرگ و مدرنش مثل همیشه پر از رفتوآمد کارمندها بود. داشتم پوشهی طراحیهام رو نگاه میکردم که ناگهان با شونهی محکمی برخورد کردم.
«اوه... ببخشید!»
پوشه از دستم افتاد و برگههای طراحی روی کف مرمری پخش شدند.
سریع روی زانو نشستم و برگهها رو جمع کردم.
ـ ببخشید...
مرد حتی مکث هم نکرد. فقط یک نگاه کوتاه و سرد بهم انداخت و بدون اینکه چیزی بگه از کنارم رد شد.
زیر لب غر زدم: «اه... چه آدم مغروری! انگار دنیا رو به اسمش زدن...»
اما نمیشد انکار کرد؛ قد بلند، کتوشلوار سرمهای خوشدوخت و موهای طلایی مرتبش باعث میشد هر کسی ناخودآگاه چند لحظه دنبالش نگاه کنه.
سرم رو تکون دادم.
«به من چه...»
پوشه رو مرتب کردم و به سمت میز پذیرش رفتم.
لبخند زدم و گفتم: ـ سلام، وقتتون بخیر. من مرینت دوپنچنگ هستم. با آقای اگرست قرار ملاقات دارم.
منشی بعد از چند ثانیه بررسی برنامهها، لبخندی حرفهای زد.
ـ خوش اومدید خانم دوپنچنگ. آقای گابریل اگرست منتظرتون هستن. لطفاً با آسانسور به طبقهی آخر برید.
تشکر کردم و سوار آسانسور شدم، اما درست قبل از بسته شدن درها، همان مرد مغرور وارد آسانسور شد.
برای چند ثانیه سکوت سنگینی بینمان حاکم شد.
با خودم فکر کردم: «فقط امیدوارم دیگه مجبور نباشم این آقای ازخودراضی رو ببینم...»
غافل از اینکه چند دقیقه بعد، قرار بود بزرگترین شوک روزم را تجربه کنم...