اسپایدرگِرل:تارهایسرنوشت⭐🕸️
16 مرداد 17:47 · · خواندن 4 دقیقه رمان اسپایدی🕸️⭐
میدونم این هم کامنتی نمیگیره ولی خب😅💔
فصل 1: نقاب عشق🎭
پارت2
صدای قدم هاش داشت نزدیک میشد بیشتر به خودم جمع شدم که حواسم
رفت پی عنکبوتی که گوشه ی دیوار کمی بالاتر از یخچال بود و داشت آروم آروم نزدیک میشد....
سعی کردم آروم باشم چون من از عنکبوت میترسم💆🏻🕷️
از گوشه ی یخچال نیم نگاهی به بیرون انداختم که دنیل رو دیدم که توی
چهار چوب آشپزخونه بود
ترسیدم و برگشتم سر جام که با حس چیزی روی دستم نگاهی به دستم انداختم عنکبوت دقیقا روی دستم بود!!
سریع دستمو روی دهنم گذاشتم که جیغ نکشم و دستم رو خیلی سریع تکون
میدادم تا از روی دستم بیوفته ولی لامصب انگار چسیونده بودنش به
دستم وقتی دیدم نمیره سعی کردم خودمو آروم کنم و دوباره از گوشه
یخچال نگاهی به بیرون انداختم دنیل دقیقا 4 قدم با یخچال فاصله داشت!
دنیل: دنیز دیگه داری رو اعصابم راه میری تا وحشی نشدم خودت بیا بیرون....کجایییی😡
....
بیشتر توی خودم جمع شدم که حواسم رفت پی عنکبوت که طی یه
حرکت ناگهانی منو نیش زد!
اونقدری دردش زیاد بود که بزور تحمل کردم که جیغم هوا نره وگرنه پیدام میکرد
برای یه لحظه درد نیش
عنکبوت توی دستم تیر کشید و طاقت نیاوردم و یه جیغ بلند کشیدم!!
دنیل: دنیزززز
....
سریع از پشت یخچال بیرون اومدم و قبل از اینکه منو بگیره دوییدم به سمت اتاق
و پریدم داخل اتاق اما قبل اینکه درو ببندم دنیل به در رسید و در و هل داد عجیب یه سردرد خیلی بد داشتم و حالم بهم میخورد.
از اون طرف هم دنیل همش درو هل میداد..
یهو نمیدونم این نیرو از کجا اومد ولی با تمام قدرت درو هل دادم که در بسته شد هم تعجب کرده بودم هم میترسیدم!!
درو از داخل قفل کردم که عربده دنیل باعث شد بیشتر سرم تیر بکشه
دنیل: دنیزززز این در خراب شده ارو باز کن تا نشکستمشششش سریعععع
با گریه داد زدم:
دنیز: برو گمشو عوضی بی ناموسس
یلحظه همه چی ساکت شد.
دیگه صدایی از بیرون نمی اومد!!
رفتم نزدیک در و گوشمو به در نزدیک کردم که یهو یه لگد به محکم در اتاق خورد
یه جیغ بلند کشیدم....
از در فاصله گرفتم که یهو یه چکش
با قدرت به در اتاق خورد.
از ترس یه جیغ فرابنفش کشیدم.
دنیل: خبب که درو باز نمیکنی؟وقتی درو شکستم جوری تنبیهت میکنم که مرغای آسمون به حالت زار بزنن
همینجوری که عقب عقب از در فاصله میکردم یهو با قدرت به در ضربه زد و یه شکاف بزرگ روی در ایجاد کرد
دوباره جیغ کشیدم و زیر لب یا خدا میگفتم
یهو دستشو از توی آورد داخل که قفل درو باز کنه اما سریع دوییدم سمتش تا نزارم در و باز کنه
ولی چنان مشت محکمی به دلم زد که یه آن رفتم تو شوک..
ولی سریع یه جیغ فرابنفش کشیدم و گفتم:
دنیز: آخخخخ....عوض....ی....خد...ا ازت نگذرهههه😭
خواستم دوباره برم جلوش رو بگیرم ولی دیگه دیر شده بود و درو باز کرده بود.....!!
با لبخند شیطانی و با اخم زیاد بهم خیره شد و گفت:
دنیل: خبب عروسک کوچولو دیگه راه فراری نداری😈
داشت کمکم نزدیکم میشد که تمام زورمو جمع کردم و طی یه حرکت ناگهانی که حتی خودمم نفهمیدم چیشد یه مشت زدم توی جای ممنوعه اش که دادش رفت رو هوا....
دنیل: آخخخخ دختره ی روانی جن.... من اگه تورو نکشم دنیل نیستمممم....
و یدفعه از هوش رفت....
با ترس از اینکه کشته باشمش
سریع رفتم و نبضش رو گرفتم..
خداروشکر زنده بود با گریه به سمت تخت رفتم تا کیفمو بردارم و فرار کنم..
رفتم توی هال و دنبال کلید در گشتم و در خونه ارو باز کردم و زدم بیرونن
با گریه زمزمه میکردم:
دنیز: خدایا شکرت..خدایا شکرت که منو از دست این روانی نجات دادی..
و با تمام قدرتم شروع کردم به دوییدن
تا جایی که کاملا از خونه دور شدم..
نمیدونستم اینجا کجاست فقط چندتا مغازه روبرو بود ما بقیه اش بیابون و درخت بود
توی راه همش به خودم و اینکه چرا دنیل این کارو کرد فکر میکردم
چجوری من انقدر قدرتم زیاد شده بود؟
دنیل چرا اون کارو باهام کرد؟ یعنی همش دروغ بود؟😭
تازه یاد سردردم افتادم
یکم پول توی کیفم داشتم برای همین
به سمت اون مغازه ها رفتن تا یه چیزی بگیرم....
خیلی میترسیدم از بقیه....
احساس میکردم اونا هم قراره یه بلایی سرم بیارن و خب فک میکنم بخاطر اتفاق چند دقیقه پیش بوده....
با گریه به سمت مغازه دوییدم و رفتم پیش مرد مسنی و گفتم:
دنیز: آقا توروخدا کمکم کنید😭....
.........................
اینم از پارت دو
چطور بودددد؟🎀🕸️
سیسی ها از 1 تا 10 نمره بدین و بگین که کجای رمانم بده که درستش کنمممم⭐😜