طلوع دوباره 2
17 مرداد 08:08 · · خواندن 4 دقیقه P2
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان لایلا
اولین چیزی که باید عوض میکردم...
اسمم بود.
لایلا روسی دیگر نباید وجود میداشت.
آن اسم متعلق به زنی بود که همه میشناختند.
زنی که شکست خورده بود.
اما «کلویی بورژوا»...
یک چهره جدید بود.
یک داستان جدید.
جلوی آینه ایستادم.
موهایم، لباسهایم و حتی طرز حرف زدنم را تغییر داده بودم.
دیگر کسی با دیدن من یاد گذشته نمیافتاد.
پروندهای که سالها قبل همه چیز را درباره من فاش کرده بود، حالا فقط یک خاطره بود.
گوشی جدیدم را برداشتم.
یک پیام آماده کردم.
> «خانواده اگرست، امیدوارم ورود من به پاریس باعث خوشحالی شما باشد. سالهاست خانوادههای ما آشنایی دارند و دوست دارم دوباره این ارتباط را زنده کنم.»
لبخند زدم.
آنها خودشان در را برای من باز میکردند.
من لازم نبود وارد شوم...
آنها دعوتَم میکردند.
---
چند روز بعد...
از زبان آدرین
در دفتر شرکت نشسته بودم که دستیارم وارد شد.
«آقای اگرست، یک مهمان دارید.»
سرم را بلند کردم.
«چه کسی؟»
«خانم کلویی بورژوا.»
اسم برایم آشنا بود.
خانواده بورژوا سالها با خانواده ما ارتباط داشتند.
گفتم:
«بفرستید داخل.»
در باز شد.
زنی شیکپوش وارد شد.
لبخند آرامی داشت.
«آقای اگرست، خوشحالم دوباره شما رو میبینم.»
با احترام جواب دادم.
«خوش آمدید. خانوادهتون رو سالهاست میشناسیم.»
او لبخند زد.
«امیدوارم بتونم مثل گذشته بخشی از این خانواده باشم.»
نمیدانستم پشت آن لبخند چه چیزی پنهان شده.
---
از زبان مرینت
وقتی آدرین درباره مهمان جدیدمان گفت، کمی تعجب کردم.
«کلویی بورژوا؟»
آدرین سر تکان داد.
«آره. ظاهراً دوست قدیمی خانواده است.»
لبخند زدم.
«خوبه. امیدوارم آدم خوبی باشه.»
اما نمیدانستم چرا...
با شنیدن اسمش یک حس عجیب در دلم افتاده بود.
یک حس آشنا.
انگار قبلاً این نگاه را دیده بودم.
این لبخند را.
این آرامش ساختگی را.
اما نمیتوانستم دلیلش را پیدا کنم.
---
آن شب، در عمارت اگرست...
کلویی تنها در اتاق مهمان ایستاده بود.
لبخندش محو شد.
به عکس خانوادگی آدرین و مرینت نگاه کرد.
عکسی که کنار آن سه کودکشان ایستاده بودند.
آرام گفت:
«چه زندگی قشنگی ساختید...»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند سردی زد.
«حالا وقتشه ببینید از دست دادن یعنی چی.»
از زبان مرینت
از وقتی کلویی وارد عمارت شده بود، همهچیز ظاهراً عادی به نظر میرسید.
او همیشه مؤدب بود.
همیشه لبخند میزد.
با بچهها مهربان رفتار میکرد.
اما...
نمیدانم چرا قلبم نمیتوانست به او اعتماد کند.
صبح که وارد سالن شدم، دیدم اما کنار کلویی نشسته و نقاشیاش را به او نشان میدهد.
«این من و مامان و باباست.»
اما با ذوق به نقاشی اشاره کرد.
کلویی لبخند زد.
«خیلی قشنگه. معلومه استعداد داری.»
لبخند زدم.
«اما عاشق طراحی شده.»
کلویی به من نگاه کرد.
«مثل شما.»
کمی مکث کردم.
«از کجا میدونی؟»
لبخندش ثابت ماند.
«همه درباره شما و کارهاتون شنیدن، خانم اگرست.»
جوابی ندادم.
اما آن لحظه یک حس عجیب گرفتم.
انگار او بیشتر از چیزی که باید، درباره من میدانست.
---
از زبان آدرین
زندگی دوباره آرام شده بود.
شرکت، خانواده، بچهها...
همه چیز سر جای خودش بود.
اما گاهی متوجه نگاههای عجیب کلویی میشدم.
نه نگاه یک دوست خانوادگی.
چیزی بیشتر.
وقتی به عکسهای قدیمی عمارت نگاه میکرد...
وقتی درباره گذشته من سؤال میپرسید...
احساس میکردم دنبال چیزی میگردد.
یک روز در دفتر کارم بودم که کلویی وارد شد.
«آدرین، میتونم یه چیزی بپرسم؟»
سرم را بلند کردم.
«بپرس.»
چند لحظه سکوت کرد.
«هیچوقت فکر نکردی گذشتهات هنوز روی زندگی الانت تأثیر داره؟»
اخم کردم.
«منظورت چیه؟»
لبخند کوچکی زد.
«هیچی. فقط کنجکاو بودم.»
اما بعد از رفتنش...
این سؤال در ذهنم ماند.
چرا یک نفر که تازه وارد زندگی ما شده، درباره گذشته من اینقدر کنجکاو است؟
---
از زبان لایلا
دیدن آنها کنار هم سخت بود.
آدرین...
مرینت...
و بچههایشان.
همان چیزی که همیشه آرزویش را داشتم.
اما حالا من فقط یک تماشاچی نبودم.
من وارد خانهشان شده بودم.
اعتمادشان را به دست میآوردم.
و بعد...
همه چیز را از آنها میگرفتم.
گوشیام را برداشتم.
یک پوشه را باز کردم.
داخلش عکسها، اطلاعات و مدارکی بود که ماهها جمع کرده بودم.
آرام گفتم:
«اول باید کاری کنم مرینت به آدرین شک کنه...»
«بعد همه چیز خودش خراب میشه.»
لبخند زدم.
«این بار، بدون اینکه کسی بفهمه من کی هستم.»
ادامه دارد...