سلام sm هستم و اومدم با قسمت جدیدی از رمانم، امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.  

مثل همیشه با کلی ذوق رفتم که که با یگانه چت کنم.  ولی یکدفعه دیدم یه پیام دیگه برام اومده. کمی استرس. گرفتم ولی پیامش رو باز کردم دیدم همون فردی هست که چند وقت پیش اشتباهی وارد پروفایلش شدم هست. 

دیدم فرد جواب پیام داده گفته خوشحال میشه که با هم دوست بشیم منم در خواستش رو قبول کردم. بهم گفت اسمش سپهر هست 2 یا 3 سال ازم بزرگتر بود.  کمی  درباره ی علایقمون صحبت کردیم که بهتر همدیگه رو به شناسیم. ولی هنوز بعد گذشت مدتی به اندازه یگانه بهش نتوانستم اعتماد کنم، نه اینکه ادم بدی باشه نه ولی چون به ادما با کار  هایی که باهم کردند هنوز اعتماد ندارم.  ولی بعضی اوقات با هم صحبت میکردیم. 

امروز باز با خانم  صالحی روانشناس جلسه داشتم قرص هام میخوردم و سعی کرده بودم و مدت ملاقات هام کمتر شده بود باهاش و قرار بود امروز درباره ی افت تحصیلی که در این چند مدت داشتم ثبت کنه و بهم یک برنامه درست بده تا دوباره مثل همیشه شاگرد ممتاز باشم. و اخر سال بود اگه این کار نمیکردم قرار بود خیلی به ضررم تموم بشه و ولی  هر کاری که می کردم نمیتوانستم از گوشی دوری کنم و ولی میخوام اینده ام بسازم.  حاضر شدم که بریم مطب دکتر. 

خانم صالحی بعد صحبت با من و دادن برنامه به من گفت چند لحظه میخوام با خانم محمدی صحبت کنم لطف کن در این مدت از اتاق خارج شو عزیزم منم از اتاق اومدم بیرون به برنامه نگاهی انداختم. 

از اخر این هفته قرار بود امتحانات نهایی شروع بشه. پس باید نهایت تلاشم میکردم. ولی وقتی رسیدیم خونه یک اتفاقی افتاد. 

ممنون از شما که همراه این قسمت از رمانم بودید. امیدوارم که  از خواندن رمانم لذت ببرید.  و حمایت کنید.