سلام ؛ من دیوانه ام ! P43
18 مرداد 09:07 · · خواندن 5 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : تنبیه
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
مِی درحالی که شکل صحیح کلمه " استعداد " را تایپ می کرد ، به مایک فکر کرد . برایش خیلی عجیب بود که مایک همراهش نباشد . او در این چند ماه عادت کرده بود مایک مانند سایه در کنارش باشد و هرجا که مِی می رفت ، او نیز دنبالش بیاد ؛ ولی حالا که خبری از مایک نبود مِی احساس می کرد کمی ناقص شده .
کلمه " ناقص " را که پیش رویش بود تصحیح کرد و به این فکر کرد که مایک الان چه کار می کرد . آیا از دست مِی ناراحت بود که او را تنها گذاشته بود ؟ دلخور بود که اجازه نداشت به دستشویی برود ؟ شاد بود که مِی همراهش نیست ؟
با فکر کردن به مورد آخر انگشتانش بر روی صفحه کلید کامپیوتر خشک شد . چشمانش بر روی کلمه " استثنا " بر صفحه کامپیوترش ثابت بود ؛ ولی فکرش در جایی دیگر .
به مِی مربوط نبود که آیا مایک شاد است یا نه . دلخور است ، با دلخور نیست . از اولش قرار نبود هیچ چیز مایک به او کوچک ترین ربطی داشته باشد . قرار بود آن دو فقط و فقط به دلیل منفعت های خودشان با یکدیگر زندگی کنند . منفعت مِی این بود که وصیت سارا را انجام می داد و برای مایک این بود که از آن تیمارستان لعنتی نجات پیدا می کرد ! همین و بس ...
حتی دوستی ایی که بین مِی و مایک وجود داشت نیز از سر اجبار ...از چه زمانی تا به الان مِی مایک را دوست خود می پنداشت ؟
_ مِی ... خوبی ؟
این صدای لوسی بود که او را به زندگی واقعی برگردانده بود . مِی به انعکاس کمرنگش در کامپیوتر خیره شد و فهمید چقدر عبوس و وحشتناک به شده بود . چهره اش شبیه به قاتلی سریالی بود که می خواست جسدی را مخفیانه دفن کند .
چند نفس عمیق کشید تا چهره اش از آن حالت وحشتناک خارج شود ، سپس لبخندی پوچ و ساختگی زد و رو به لوسی کرد . سپس با لحنی که سعی می کرد دوستانه باشد ( ولی بیشتر عصبی و کلافه بود ) ، گفت :
_ آره حالم خوبه .
دیوید که کمی با وحشت نظاره گر بود گفت :
_ یکم خیلی وحشتناک شده بودی مِی ...
مِی بی توجه به آن دو به ساعت خیره شد . شیف مِی تمام شده بود . وسایلش را بدون هیچ حرف اضافه ایی برداشت و از شرکت خارج شد .
سوار ماشینش شد و یکی از نوار کاست های مخصوصش را در پخش کننده موسیقی ماشین گذاشت .
صدای آواز الویس پریسلی در ماشین پیچید ؛ ولی خیلی زود ، مِی آن را خاموش کرد . انگیزه ایی برای گوش دادن به موسیقی نداشت . اصلا انگیزه چیزی را نداشت .
وقتی به خانه رسید ، ماشینش را در جای همیشگی پارک کرد و بعد ، وارد ساختمان شد . زمانی که وارد آسانسور شد ، یاد این حرف مزخرف مایک افتاد که می گفت :
_ آسانسور ها فضایی هستن !
لبخند کم جانی زد و وقتی از آسانسور خارج شد ، متوجه جیغ ها و فریاد هایی شد که از خانه اش بیرون می آمد .
مِی برای یک آشوب به تمام معنا آماده شد و بعد ، کلید در را چرخاند و بعد در را باز کرد . بلافاصله دوشیزه رالد جیغ عصبی ایی کشید و با خشم و غضب گفت :
_ من دیگه تحمل ندارم ...
سپس سرش را چنگ زد و با جیغ و داد به سمت آسانسور رفت که مایک گفت :
_ حواست باشه ، آسانسور اینجا مریخیه . باید اول نازش کنی بعد ازش استفاده کنی !
دوشیزه رالد با شنیدن این حرف جیغ زد و دوان دوان از پله ها پایین رفت . مِی نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد ، بنابر این به خودش این اجازه را داد که یک دل سیر بخندد .
وقتی وارد خانه شد و دید که لیلی درحال به هم ریختن خانه است خشکش زد . لیلی تمام خانه را به هم ریخته بود . لباس های یک گوشه ، کتاب ها گوشه ایی دیگر و چند بالش هم این طرف .
مایک بر روی تخت نشسته بود و پیروزمندانه به همه چیز نگاه می کرد و جین ... جین بیچاره سعی میکرد خانه را تمیز کند !
مِی اخم کرد و رو به لیلی کرد و با لحنی کشتار مانند گفت :
_ لیلی ...
لیلی لحظه ایی متوقف شد و به مِی خیره شد . لبخندش محو شد و با ترس به مِی خیره شد . مِی به سمتش آمد و او را گرفت ، سپس خیلی سریع لیلی را گرفت و گفت :
_ اینقدر میزنمت که بشه رو باسنت کباب درست کرد !
سپس شروع کرد به سیلی زدن به نشیمنگاه لیلی . این یکی از تنبیه هایی بود که در بازی های دوران بچگی با برادران داشت . اگر کسی در بازی می باخت ، دیگر برنده ها باید یک سیلی به نشیمنگاه بازنده بزنند . برادر هایش همیشه آرام مِی را می زندند که دردش نگیرد ؛ ولی مِی مراعات کسی را نمی کرد و تا می توانست ، آنها را محکم می زد .
لیلی درحالی که زوزه می کشید می گفت :
_ ببخشید ... ببخشید مِی ...
مایک که شاهد ماجرا بود ، برای دفاع از لیلی گفت :
_ مِی ولش کن ، گناه داره !
مِی اخم کرد و با خشم رو به مایک کرد ، سپس با لحنی تهدید آمیز گفت :
_ اگه حرف دیگه ایی بزنی همین بلا سر خودت هم میاد ...
ظاهراً مایک می دانست این تنبیه چه دردی دارد و در کودکی دردش را زیاد چشیده است ؛ زیرا دیگر چیزی نگفت و با وحشت زوزه می کشید .
لیلی ناگهان گفت :
_ دیگه نمیخوام بازی کنم !
مِی تعجب کرد و دست از تنبیه لیلی برداشت . منظورش از بازی چه بود ؟ مِی لیلی را بر روی زمین گذاشت . لیلی درحالی که با دستانش پشتش را گرفته بود به سمت تخت رفت و خودش را در آغوش مایک جا داد .
مِی پرسید :
_ منظورت از بازی چیه لیلی ؟
لیلی درحالی که با لباس مایک آب دماغش را تمیز می کرد گفت :
_ مامان و بابا گفتن قراره به همه بگن که رفتن فرانسه ولی در اصل توی لس آنجلس میمونن و اگه چند مدت من پیشش شما بمونم خیلی خوش میگذره چون یه بازیه !
در بین هق هق های لیلی ، مِی به سختی حرف هایش را فهمید ؛ ولی به محض اینکه متوجه شد پدر و مادرش به او دروغ گفته بودند اخم کرد .
هیچ خوشش نمی آمد کسی او را سرکار بگذارد و علاوه بر اینها ، او مجبور شده بود از تعطیلات سه روزه و دلچسب خودش دل بکند و از سانتا کاتالینا ، با هلیکوپتر برگردد به خانه ، درحالی که از ارتفاع می ترسید .
می دانست چطور باید پدر و مادرش را تنبیه کند . خوب می دانست ...