سلام، چند وقت بود که نبودم ولی حالا با یه رمان جدید اومدم، بزنید ادامه ی مطلب📚✨🎀✨🖊

🌹رمان عهد گل های سیاه🖤

این نفرین ها نیستند که ما را میشکنند، بلکه تنهاییست......

مقدمه: آن روز صبح سردی بود و بِلِک ثورن مَنور را مثل حصاری در برگرفته بود!
اوفلیا پشت پنجره ی طویل و کشیده ی اتاقش که با وجود میله هایش شبیه سلولی انفرادی بود نشسته بود و روی شیشه ها میکرد چیزی مینوشت!
: از خودم متنفرم
: نه از نفرین مادربزرگم که به من رسیده متنفرم!
: از مادربزرگم
آهی کشید و با آستینش همه را پاک کرد. اوفلیا تقریبا از همه چیز متنفر بود، از اشرافی های خود پسند دور و اطرافش ، از تنهایی، از این عمارت و از خیلی چیز های دیگر، اما از مادربزرگش نه! درست است که این نفرین از مادربزرگش به ارث رسیده بود اما نمیتوانست از مادربزرگش و آن لبخند های پر مهر و محبتش متنفر باشد. به هیچ وجه. تقریبا میشد گفت کمتر چیزی بود که اوفلیا از آن خوشش بیاد! البته دست خودش نبود، این دختر از اول این طور نبود، بلکه نفرین بود که او را ابن طور شکسته کرد. وقتی بچه تر بود با نشاط زیاد با مادربزرگش بدو بدو میکرد و قایم باشک و گرگم به هوا و تاب بازی میکرد، شاد بود، میخندید اما اکنون نه!
همان طور که اوفلیا در افکارش غرق بود متوجه خیسی آستینش شد. از جا برخاست و به سمت کمد بی شمار لباس هایش رفت. از آنجا یک لباس آبی کاربنی برداشت و از خدمتکارش خواست که در پوشیدن لباس کمکش کند. عمارتِ بلک ثورن منور زیاد خدم و حشم نداشت. همان هایی هم که بودند بعد از هر بار نزدیک شدن به اوفلیا از سرم نقره ای مایع استفاده میکردند! این قضیه اوفلیا را هم آسوده هم خشمگین و نارحت میکرد! آخر چرا از بین این همه آدم این او بود که باید دچار این نفرین سیاه میشد!
بعد از پوشیدن لباس به طبقه های پایین رفت و از در پشتی وارد باغ شد!