🌹عهد گل های سیاه، بخش دومِ مقدمه🖤
21 مرداد 21:37 · · خواندن 3 دقیقه ادامه ی مطلب📙
در آن سوی عمارت یعنی رِیْوِن سْهالو فضا تعریفی بیشتر از عمارت نداشت. مردمی متفاوت اعم از زن و مرد و پیر و جوان، کوچک و بزرگ یا با صورت هایی بی روح یا ناراحت یا کودکانه و بشاش یا..... درحال حرکت بودند. ماهی تازه میخریدند، راجب بورس با همدیگر صحبت میکردند یا از زنان و پسران جوان زیبا روی ریون سهالو سخن میگفتند و سرخ و آبی میشدند و با بادبزن های پر زرق و برقشان خودشان را باد میزدند!در بین این هیاهو کالسکه ای نقره ای رنگ که نشان B داشت از میان آن جمعیت عجیب غریب رد شد! اما امان از این مردم؛ آنها به محض اینکه متوجه شدند که آن کالسکه به سمت عمارت نفرین شده میرود پچ پچ هایشان را شروع کردند!
زنی که لباس قرمز پف داری پوشیده بود و کلاهش را مدام صاف میکرد رو به دوستش کرد و گفت: وای خدای من، کسی که داخل آن کالسکه بود به معنای واقعی دیوانه بود، آخر اگر به فکر خودش نیست لااقل به فکر مردم باشد، فکر کرده است وقتی از آنجا برگردد همه را دچار آن نفرین لعنتی میکند!
: ربکا اصلا فکر نکنم از آنجا جان سالم به در ببرد، یقیناً گل های خون آشامیِ بلک ثورن منور خونش را تا قطره ی آخر به ریشه های خویش میکشد!
زن دیگر درحالیکه خود را پشت بادبزنش قایم میکرد گفت: پروردگارا تصورش هم وحشتناک و خوف بر انگیز است!
کالسکه بی توجه به پچ پچ مردم به راهش ادامه داد و بالاخره پشت در عمارت متوقف شد. کالسکه چی پایین آمد و در کالسکه را گشود. پسری جوان با موهای بلوند و چشمانی آبی با لباس هایی براق و تمیز که انگار ستاره ها به او پناه آورده بودند از کالسکه پیاده شد و با چشمانی که به سان دریا بود، دور و اطرافش را برانداز کرد.
: اینجا دقیقا همون جایی بود که میخواستم و دنبالش بودم، مچکرم آقای مک براید و دست به جیبش برد و 5 دلار به کالسکه چی داد.
: مچکرم آقا، ولی
: نگران نباش یادم هست و از داخل کیفش یک مایع نقره ای رنگ که خیلی کم بود در آورد.
اینو به پوستت بزن و اصلا نگران نباش!
: چشم آقا مچکرم!
کالسکه چی همانجا سریعا مایع را به پوستش زد و بقیه اش را به آلیستر (ونس) داد. هنگامی که مرد میخواست تازیانه ای به مادیان بزند رو به آلیستر کرد و گفت: ببخشید آقا، یه سوال داشتم! آلیستر در حالیکه ساعت مچی اش را صاف میکرد با بی حوصلگی گفت بپرس! مرد گلویی صاف کرد و گفت: این سرمی که به من دادید از چه چیزی درست شده بود؟!
آلیستر اخمی کرد و گفت: لازم نکرده بدونی، سرت به کار خودت باشه!
مرد با دستپاچگی تازیانه ای به اسب زد و به راه افتاد. آلیستر باز هم مشغول برانداز کردن آنجا شد و دستانش را مشت کرد و گفت: تو میتونی آلیستر!!!
آلیستر در حالیکه کفش های براق و واکس زده ای به پا داشت و بوی واکسش با فضای آنجا یکی شده با قدم هایی محتاط و آهسته به در عمارت رسید. در کمال تعجب در امارت با میله های آهنی زنگ زده، باز بود! آلیستر اول به خود نهیبی زد و مانع ورودش شد اما بعد از کمی فکر و انتظار به خود گفت: خودشون خواستن و با کنجکاوی وارد عمارت نفرین شده شد!
برای پارت بعدی 6 لایک و 5 کامنت🖊📚