مغرور عاشق
17 ساعت پیش · · خواندن 5 دقیقه p3
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
از زبان ادرین
ساعت شش صبح بود.
صدای آرام ساعت هوشمندم مرا از خواب بیدار کرد.
چشمهایم را باز کردم و به سقف اتاق خیره شدم. اتاق خوابم در طبقهی سوم عمارت اگرست قرار داشت؛ اتاقی بزرگ با دیوارهای سفید، پنجرههای قدی رو به باغ، مبلمان مشکی و کتابخانهای پر از کتابهای مدیریت و مد.
از تخت پایین آمدم.
پردهها را کنار زدم. آفتاب تازه روی باغ وسیع عمارت افتاده بود. باغبانها مشغول هرس کردن گلهای رز بودند و صدای فوارهی وسط حیاط در سکوت صبح میپیچید.
حمام گرفتم و بعد روبهروی اتاق لباس ایستادم.
همهچیز مرتب و بر اساس رنگ چیده شده بود.
یک پیراهن سفید اتوکشیده، کتوشلوار مشکی، کراوات طوسی و ساعت نقرهای همیشگیام را انتخاب کردم.
جلوی آینه ایستادم، موهایم را مرتب کردم و دکمهی سرآستینها را بستم.
احساسات هیچوقت نباید روی ظاهر آدم تأثیر بگذارند...
این اولین چیزی بود که پدرم از کودکی یادم داده بود.
از اتاق بیرون آمدم و از پلههای مرمری پایین رفتم.
میز صبحانه از قبل آماده شده بود.
نان فرانسوی تازه، املت، پنیر، میوه، آب پرتقال و قهوه.
گابریل اگرست طبق معمول روزنامهی اقتصادی را میخواند.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
ـ صبح بخیر، ادرین.
ـ صبح بخیر.
روی صندلی نشستم.
یکی از خدمتکارها برایم قهوه ریخت.
پدر گفت:
ـ امروز اولین روز کاری خانم دوپنچنگه.
جرعهای از قهوه نوشیدم.
ـ میدونم.
ـ امیدوارم مثل دیروز باهاش سرد برخورد نکنی.
بیتفاوت گفتم:
ـ تا وقتی کارش رو درست انجام بده، برام فرقی نمیکنه زن باشه یا مرد.
پدر روزنامه را بست و مستقیم نگاهم کرد.
ـ هنوز هم از همکاری با زنها خوشت نمیاد؟
لبخند کوتاه و سردی زدم.
ـ تجربه بهم ثابت کرده احساسات، محیط کار رو خراب میکنن. بیشتر زنهایی که اینجا استخدام شدن، بعد از چند هفته دنبال حاشیه، رابطه یا جلب توجه بودن. من برای این چیزها وقت ندارم.
چند لحظه سکوت بینمان حاکم شد.
پدر فقط گفت:
ـ امیدوارم دربارهی مرینت اشتباه کنی. رزومه و استعدادش کمنظیره.
از جایم بلند شدم.
ـ اگر واقعاً حرفهای باشه، مشکلی باهاش ندارم... اما فقط تا وقتی که کارش در حد استاندارد شرکت اگرست باشه.
کلید ماشینم را برداشتم.
راننده جلو آمد تا در را باز کند اما مثل همیشه گفتم:
ـ لازم نیست، خودم رانندگی میکنم.
چند دقیقه بعد، خودروی مشکیرنگم از دروازهی آهنی عمارت خارج شد و به سمت ساختمان مرکزی شرکت حرکت کرد.
تنها چیزی که در ذهنم میچرخید این بود...
امروز مشخص میشود مرینت دوپنچنگ واقعاً آنقدر که پدرم میگوید طراح خوبی هست یا فقط یک استعداد زودگذر.
از زبان مرینت
ساعت هفت و پنجاه دقیقه صبح جلوی شرکت اگرست ایستادم.
نفس عمیقی کشیدم و به ساختمان بلند و شیشهای روبهرویم نگاه کردم.
امروز اولین روز رسمی کارم بود.
و از همه بدتر...
قرار بود دوباره آقای «من از همه طلبکارم» را ببینم!
وارد شرکت شدم و مستقیم به طبقهی طراحی رفتم.
وقتی درِ استودیو را باز کردم، چیزی که دیدم اصلاً شبیه چیزی نبود که انتظارش را داشتم.
حدود ده طراح دور یک میز بزرگ ایستاده بودند. روی میز پر بود از پارچههای مختلف، کاغذهای طراحی، مدادهای رنگی و نمونههای لباس.
همین که وارد شدم، چند نفر برگشتند و نگاهم کردند.
یک دختر با موهای قهوهای جلو آمد.
ـ تو همون طراح جدیدی؟
ـ بله. مرینت دوپنچنگ.
لبخند کوتاهی زد.
ـ من کلارا هستم. طراح ارشد این بخش.
قبل از اینکه چیزی بگویم، یکی از طراحها زیر لب گفت:
ـ جالبه... هنوز روز اولشه و مستقیم با مدیرعامل قرارداد بسته.
فضای اتاق ناگهان سنگین شد.
فهمیدم قرار نیست کارم را راحت شروع کنم.
کلارا یک پوشه روی میز گذاشت و گفت:
ـ امروز قراره بین طراحها یک رقابت داخلی داشته باشیم. هرکس یک طرح برای مجموعهی پاییز ارائه میده. طرح برتر مستقیماً برای بررسی نهایی آقای اگرست میره.
پرسیدم:
ـ موضوع طراحی چیه؟
ـ پاریس در شب.
چشمهایم برق زد.
موضوعی که دقیقاً دوست داشتم.
نشستم و دفتر طراحیام را باز کردم.
مداد را برداشتم.
اولین چیزی که به ذهنم رسید، خیابانهای خیس پاریس بعد از باران بود؛ نور چراغها روی سنگفرش، پنجرههای روشن کافهها و برج ایفل که در دوردست دیده میشد.
شروع به طراحی کردم.
نیم ساعت گذشت.
یک ساعت.
کمکم صدای ورق خوردن کاغذها و برخورد مدادها با میز تمام اتاق را پر کرد.
بالاخره کلارا گفت:
ـ وقت تمومه.
همه طرحهایشان را روی میز گذاشتند.
یکی از طراحها لباسهای پرزرقوبرق طراحی کرده بود.
یکی دیگر یک مجموعه کاملاً مینیمال.
نوبت من که رسید، طرحم را جلو گذاشتم.
چند ثانیه سکوت شد.
کلارا خم شد و با دقت نگاه کرد.
ـ این... واقعاً خوبه.
همان لحظه صدای باز شدن در آمد.
همه برگشتند.
ادرین وارد شد.
کتوشلوار مشکی پوشیده بود و همان چهرهی سرد و جدی همیشگی را داشت.
نگاهش روی طرحها چرخید و بعد روی طرح من ثابت ماند.
پرسید:
ـ این کار کیه؟
کلارا گفت:
ـ مرینت دوپنچنگ.
ادرین طرح را برداشت.
چند لحظه بررسیاش کرد.
بعد مستقیم به من نگاه کرد.
ـ ایده خوبه.
برای اولین بار فکر کردم شاید قرار است یک تعریف واقعی بشنوم.
اما ادامه داد:
ـ ولی اجرای قسمت پایین لباس ضعیفه. تناسب خطوط با فرم کلی هماهنگ نیست.
لبخندم محو شد.
ـ با احترام، آقای اگرست، من با این نظر موافق نیستم.
ابرویش کمی بالا رفت.
ـ چرا؟
طرح را روی میز گذاشتم.
ـ چون این قسمت عمداً ساده طراحی شده تا تمرکز روی بخش بالایی لباس و الگوی نورهای شهر باشه.
ادرین چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
ـ پس ثابتش کن.
نگاهش جدیتر شد.
ـ سه ساعت وقت داری طرح رو اصلاح کنی. اگر نتیجه بهتر شد، طرح تو برای مجموعه انتخاب میشه.
مداد را برداشتم.
ـ قبول.
ادرین برگشت و از اتاق خارج شد.
کلارا با تعجب نگاهم کرد.
ـ میدونی تازه وارد شدی و با مدیرعامل بحث کردی؟
لبخند زدم.
ـ بحث نکردم... فقط از طرحم دفاع کردم.
و دوباره مشغول طراحی شدم.
این تازه شروع جنگ طراحان شرکت اگرست بود.
سلام بفرمایید پارت سوم خدمت شما
کاورو عوض کردم به نظرتون خوبه یا قبلیه بهتر بود ؟
و یه رمان جدید شروع کردم خوشحال میشم ببینیدش