برای خوندن این رمان تک پارتی جذاب بفرمایید ادامه مطلب🪭🎎

در دوردست‌های سرزمین «چوسان»، پادشاهی مقتدر و با هیبت حکم می‌رانی می‌کرد. پادشاه دختری داشت که سرنوشتش با تاریکی گره خورده بود؛ دخترک نه تنها زیبایی‌اش را از دست داده بود، بلکه در سکوت و کر بودن نیز گرفتار شده بود. پادشاه که نمی‌خواست رنج دخترش را از همگان پنهان کند، جارچیان را به میدان کرد تا اعلام کنند: «هر کس که خواستار دختر پادشاه است، می‌تواند درخواست خود را برای بررسی به دربار بیاورد.»

در میان جمعیت، جوانی با نام «مین-هو»، که با قلبی پاک و نگاهی جستجوگر شناخته می‌شد، شنید که این فرصت می‌تواند مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد. او با تمام شجاعت به دربار رفت و در کمال ناباوری، درخواستش پذیرفته شد. اما شب عروسی، حقیقت تلخ بود. وقتی مین-هو تور عروس را کنار زد، با چهره‌ای که از زیبایی تهی بود و چشمانی که هیچ نمی‌دیدند، روبرو شد. او که از شدت شوک و ترس در هم شکسته بود، شبانه از قصر گریخت.

او به نزد مادرش، زنی خردمند، پناه برد، اما مادرش با صدایی لرزان گفت: «مین-هو، اگر می‌خواهی جانت در امان بماند، باید از این سرزمین فرار کنی و هرگز باز نگردی.»

مین-هو با کوله‌باری از غم، به راه افتاد. شب از پی شب می‌گذشت تا اینکه او به کلبه‌ای مخروبه در میان جنگل رسید. صاحب کلبه، پیرمردی بود با نام «سو-جون»؛ مردی کم‌گفته و مرموز که نگاهش گویی سال‌ها تجربه و جادو را در خود داشت. مین-هو در حالی که کنار آتش نشسته بود، از شدت خستگی به خواب رفت، اما خوابی آرام نبود؛ او در میان کابوس‌هایی وحشتناک، فریاد می‌زد و در میان خواب، هذیان می‌گفت. سو-جون که این صحنه را تماشا می‌کرد، در سکوت به فکر فرو رفت.

صبح که خورشید طلوع کرد، مین-هو با حالتی پریشان از خواب برخاست. کلبه خالی بود. وقتی بیرون آمد، سو-جون را دید که با ضربات تبر، هیزم می‌شکند. پیرمرد پوزخندی زد و با اشاره‌ای آرام، مین-هو را دعوت کرد تا روی تکه درختی بنشیند. مین-هو که لرزه بر اندامش بود، با گریه و زاری تمام ماجرا را برای پیرمرد تعریف کرد.

سو-جون با دقت گوش داد و در میان سکوت، داستانی از سالیان دور را بازگو کرد. او گفت: «من زمانی باغبانی در قصر این پادشاه بودم. روزی که خورشید در اوج زیبایی بود، دخترک زیبا و مهربانی به نام «هوا-یانگ» در زیر درختان توت بازی می‌کرد. ناگهان، ماری سیاه و باریک از میان بوته‌ها خزید و در چشم‌به‌هم‌زدنی، از راه بینی به درون بدن دخترک نفوذ کرد. او بیهوش شد و از آن لحظه، زیبایی او در تاریکی گم شد و زبانش از حرکت باز ماند.»

مین-هو با شنیدن این داستان، چشم در انتظار راهی گشت. سو-جون در حالی که عرق پیشانی‌اش را با دستمالی پاک می‌کرد، ناگهان تبر را با خشم و سرعت به سمت مین-هو پرتاب کرد! مین-هو که از ترس خشکش زده بود و مانند بید می‌لرزید، گمان کرد قصد جانش را دارد، اما سو-جون با لبخندی مرموز گفت: «این هم چاره‌ی کارت!»

با این کلام، مین-هو درک کرد که تنها راه، بازگشت به همان منشأ تاریکی است. او با شجاعتی تازه، به سوی قصر رفت. نگهبانان او را بازداشت کرده و در حضور پادشاه قرار دادند. پادشاه که از این پسر بی مسئولیت و بی‌ عاطفه خشمگین بود، دستور داد جلاد سر از تن او جدا کند.

مین-هو با فریادی که لرزه بر اندام همه انداخت، گفت: «ای پادشاه! من به عنوان داماد شما، تنها یک خواسته دارم: همسرم را پیش من بیاورید!»

وقتی هوا-یانگ را با آن روبند سیاه و چهره‌ای آشفته آوردند، مین-هو با شمشیر جلاد، به سرعت روبند را کنار زد. هوا-یانگ با دیدن چشم‌های آشنای شوهرش، اشک شوق ریخت. اما در همان لحظه، مین-هو شمشیر را از دست جلاد گرفت و به سمت هوا-یانگ کشید! در میان هیاهوی نگهبانان و حمله پادشاه، اتفاقی تکان‌دهنده رخ داد: مار سیاه و وحشتناک از درون بینی هوا-یانگ بیرون جست!

مین-هو با ضربه‌ای مرگبار، مار را به قتل رساند. در آن لحظه، هوا-یانگ از شدت درد به خود می‌پیچید و دستانش را به صورتش می‌مالید، اما ناگهان، جادوی تاریکی فرو ریخت. چهره او، که مانند ماه در شب می‌درخشید، دوباره نمایان شد.

اشک‌های خوشحالی در میان جمعیت جاری شد. مین-هو به سوی همسرش دوید و او را در آغوش کشید و بوسید. از آن روز به بعد، مین-هو نه تنها یک شوهر فداکار، بلکه مشاور اول پادشاه شد و در کنار هوا-یانگ، در آرامش و خوشبختی ابدی زندگی کردند.