مغرور عاشق
3 ساعت پیش · · خواندن 5 دقیقه p14
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
از زبان کلویی
برای چند ثانیه فقط به آن چهره خیره ماندم.
نمیتوانستم حرف بزنم.
لوکا.
واقعاً خودش بود.
همان موهای آبی، همان نگاه آرام و همان لبخند کوچکی که همیشه حتی وقتی عصبانی بود، گوشهی لبش دیده میشد.
اما پنج سال گذشته بود.
پنج سالی که من سعی کرده بودم حتی به اسمش فکر نکنم.
لوکا یک قدم جلو آمد.
ـ کلویی؟
چشمهایم پر از اشک شد.
سرم را پایین انداختم، اما دیگر دیر شده بود.
اولین قطره از گوشهی چشمم پایین آمد.
بعد یکی دیگر.
لوکا با تعجب نگاهم کرد.
ـ چیه؟
جوابی ندادم.
فقط اشکهایم را پاک کردم.
ـ تو... اینجا چی کار میکنی؟
لوکا چند لحظه ساکت ماند.
ـ برای پروژهی لندن اومدم.
به میز پشت سرش اشاره کرد.
ـ شرکت من با یکی از شرکتهای این پروژه همکاری داره. قرار شد من هم چند روزی برای جلسات اینجا باشم.
سرم را تکان دادم.
اما هنوز باورم نمیشد.
بعد از پنج سال...
در لندن...
در هتلی که اصلاً انتظار نداشتم...
جلوی من ایستاده بود.
لوکا آرام پرسید:
ـ تو خوبی؟
با شنیدن این سؤال، اشکهایم دوباره سرازیر شد.
ـ نه...
لوکا تعجب کرد.
ـ چرا؟
برای لحظهای چشمهایم را بستم.
و ناگهان خاطرات پنج سال قبل مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت.
---
پنج سال قبل...
از زبان کلویی
آن روزها همهچیز برای من ساده بود.
من ادرین را دوست داشتم.
حداقل خودم فکر میکردم اسم آن احساس عشق است.
ادرین برایم مهمترین آدم دنیا بود.
همیشه دوست داشتم کنارش باشم و فکر میکردم اگر روزی قرار باشد کسی وارد زندگیام شود، باید کسی مثل ادرین باشد.
یک روز لوکا به دیدنم آمد.
آن زمان هنوز در پاریس بود.
کنار پنجره ایستاده بود و مدتی سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ کلویی، یه چیزی میخوام بهت بگم.
ـ چی؟
لوکا نفس عمیقی کشید.
ـ من مدتهاست که دوستت دارم.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
اما جوابم از قبل در ذهنم بود.
ـ لوکا، متأسفم.
او چیزی نگفت.
ـ من ادرین رو دوست دارم.
لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه پنهان کردن ناراحتی بود.
ـ فهمیدم.
ـ نمیخوام ناراحتت کنم.
ـ میدونم.
ـ ولی نمیتونم چیزی رو که حس نمیکنم بهت قول بدم.
لوکا سرش را تکان داد.
ـ حق داری.
بعد از چند لحظه گفت:
ـ پس فکر کنم بهتره برم.
آن موقع نفهمیدم رفتنش چقدر روی زندگی من تأثیر میگذارد.
لوکا به نیویورک رفت.
من هم در پاریس ماندم.
و فکر میکردم خیلی زود همهچیز فراموش میشود.
اما نشد.
---
ماهها گذشت.
گاهی اسم لوکا را در اخبار کاری میدیدم.
گاهی عکسهایش از نیویورک به دستم میرسید.
هر بار میگفتم:
«مهم نیست.»
اما بود.
مهم بود.
بعد یک روز متوجه شدم دیگر منتظر پیام ادرین نیستم.
دیگر وقتی ادرین با دختر دیگری صحبت میکرد، آن حس قبلی را نداشتم.
اما وقتی اسم لوکا را میشنیدم...
دلم میگرفت.
آن روز برای اولین بار فهمیدم شاید چیزی را از دست دادهام که تازه داشتم ارزشش را میفهمیدم.
اما دیگر دیر شده بود.
لوکا رفته بود.
نیویورک آن طرف اقیانوس بود و غرور من اجازه نمیداد دنبالش بروم.
پنج سال گذشت.
و من هنوز هیچوقت به کسی نگفتم که بعد از رفتنش فهمیدم...
شاید من هم دوستش داشتم.
---
حال
از زبان کلویی
به لوکا نگاه کردم.
ـ پنج ساله ندیدمت.
لوکا لبخند محوی زد.
ـ آره.
ـ حتی یک بار هم برنگشتی؟
ـ چرا برگشتم. چند بار برای کار اومدم پاریس.
ـ ولی من ندیدمت.
ـ شاید قرار نبود ببینیم همدیگه رو.
لبخند تلخی زدم.
ـ من خیلی چیزها رو از دست دادم.
لوکا نگاهش را روی صورتم ثابت کرد.
ـ چی شده کلویی؟
این بار نتوانستم خودم را کنترل کنم.
اشکهایم پایین آمد.
ـ اون روز...
ـ کدوم روز؟
ـ همون روزی که گفتی دوستم داری.
لوکا ساکت شد.
ـ چرا بعد از پنج سال هنوز داری دربارهی اون روز حرف میزنی؟
سرم را پایین انداختم.
ـ چون اون موقع اشتباه کردم.
لوکا چیزی نگفت.
من ادامه دادم:
ـ فکر میکردم ادرین کسیه که باید دوستش داشته باشم. فکر میکردم احساسی که نسبت بهش دارم واقعیترین چیز دنیاست.
لبخند تلخی زدم.
ـ ولی وقتی تو رفتی، تازه فهمیدم نبودنت چقدر برام سنگینه.
لوکا آرام گفت:
ـ کلویی...
ـ نه، بذار حرفم رو بزنم.
برای اولین بار بعد از سالها، تمام غرورم را کنار گذاشتم.
ـ وقتی رفتی، دلم برای حرف زدنت تنگ شد. برای شوخیهات. برای اینکه همیشه وقتی همه ازم خسته میشدن، تو هنوز حاضر بودی باهام حرف بزنی.
لوکا نگاهش را پایین انداخت.
ـ من فکر میکردم از من متنفری.
ـ نبودم.
اشک دیگری روی صورتم افتاد.
ـ فقط زیادی مغرور بودم که بفهمم چه حسی دارم.
لوکا چند لحظه سکوت کرد.
بعد پرسید:
ـ پس چرا الان گریه میکنی؟
با صدایی آرام جواب دادم:
ـ چون تو برگشتی...
لوکا به من خیره شد.
ـ و؟
چیزی نگفتم.
فقط لبخند خیلی کوچکی زدم.
برای اولین بار بعد از پنج سال، دیدن او باعث نشده بود بخواهم احساساتم را پنهان کنم.
لوکا یک قدم عقب رفت و گفت:
ـ من نمیخوام به خاطر گذشته تحت فشارت بذارم.
ـ میدونم.
ـ فقط میخوام بدونم الان چی میخوای.
نگاهش کردم.
این بار جوابم را میدانستم.
اما هنوز جرئت نداشتم آن را با صدای بلند بگویم.
لوکا آرام پرسید:
ـ کلویی... چی میخوای؟
لبهایم را روی هم گذاشتم.
اشکهایم را پاک کردم.
و درست قبل از اینکه جوابش را بدهم...
صدای باز شدن در اتاق از پشت سرم آمد.
هر دو برگشتیم.
و کسی وارد راهرو شد که دیدن لوکا در کنار کلویی برایش اصلاً عادی نبود...