سلام sm هستم.و با قسمت جدیدی از رمان مرگ یا شروع دوباره اومدم.  امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.

خانواده ام ازم خواستن که گوشی ام رو تحویل بدم بهشون، و در دوره ی امتحانات از گوشی ام دور باشم. 

اولش کلی اسرار کردم که گوشی ام نگیرن و منم قول میدم که تمام تلاشم بکنم.  ولی خانواده گفتن که این به نفع خودت هست و منم قبول کردم،  گوشی ام تحویل دادم. 

بعد از گذشت چندروز، امروز اولین امتحانم هست که قراره بدم.  با کلی استرس پاشدم اماده شدم که برم سر جلسه امتحان زبان. 

کلی درس خوانده بودم کاملا اماده بودم ولی باز استرس داشتم که مبدا امتحانم مثل بقیه امتحاناتم بشه. بالاخره هر جوری بود امتحان دادم اومدم خونه چند روز تا امتحان دیگه وقت داشتم و وقتی رسیدم خونه،  خانواده خونه نبودن. چون هم مادرم رفته بود خرید و پدرم که سرکار بود. برای همین رفتم بدون اجازه از گوشی ام استفاده کردم تا قبل از اینکه مادرم بیاد.  و بعد گوشی ام سر جاش گذاشتم. 

برای امتحاناتم درس زیاد میخواندم ولی نمیدونم چرا نمره هام پایین شد.  همش موقع درس خواندن دلم میخواست برم با گوشیم به یگانه و سپهر پیام بدم. و کلا حواسم از درس پرت میشد نمیتوانستم مثل سابق روی درسم تمرکز کنم. 

هر وقت چشم خانواده ام دور میدم.  از گوشی ام استفاده میکردم و گوشی ام اخرش هم باعث شد حواسم از درس و امتحاناتم پرت بشه و اون نمرات قابل قبولی که میخواستم، نتوانستم کسب کنم.  

کلی از طرف خانواده و مدرس و حتی مشاورم سرزنش شدم. حق هم داشتم منی که این همه سال تلاش کردم که اخرش با یه سهل انگاری کل تلاش بر باد رفت. 

نمیدونستم که چیکار باید بکنم. هر جا که برای ثبت نام مدارس میرفتیم با معدلی که من داشتم قبول نمی کردن که ثبت نامم کنن و  کلی خانواده ام به خاطر نمراتم سرزنش میکردن. 

خیلی شرمنده بودم.  اینده ام خراب کردم. از طرفی دیگه، یگانه وقتی این ماجرا فهمید گفتش که دیگه نمی خواد با من در ارتباط باشه وقتی هم دلیلش رو پرسیدم به من گفتش که من با ادمی که سطحش از من پایین تر باشه. علاقه ای ندارم که دوست باشم. بعد من به خاطر اینکه با اون چت کنم و در ارتباط باشم و کلی هم در درس هاش بهش کمک کردم.با من  اونجوری رفتار کرد.  

افسردگی گرفته بودم از ترس به سپهر چیزی نگفتم کمی تو این مدت بهش حس پیدا کردم میترسیدم که اونم من رو ترک کنه. 

اماده شدم که برای ثبت نام مدرسه بریم که شاید بتوانم اینجا در این مدرسه ثبت نام کنم. 

من به رشته تجربی علاقه داشتم ولی با این وضع نمراتم صد درصد بهم اجازه ثبت نام نمیدادن پس با خانواده ام و مشاورم صحبت کردیم که به رشته ی حسابداری یا کامپیوتر برم. اگه بتوانم جایی پیدا کنم که ثبت نامم کنن. به خاطر اشتباهاتم از اینده ام دور شدم. شغل که همیشه ارزو بودن درش رو داشتم.  الان فقط به رویا تبدیل شده بود. 

بعد سالها فکر کردم دوستی پیدا کردم که حمایت کنم و مثل یک  دوست صادقانه با من رفتار کنه ولی همون دوستی اشتباه باعث شد من به این وضع بیافتم. 

ممنون که با این قسمت از رمانم همراه بودید.  اگه دوست داشتید از  رمانم حمایت کنید. 

و قراره رمان جدیدی بنویسم خوشحال میشم که به رمان جدیدم هم سر بزنید.