"همسایه ای که قرار نبود عاشقش شوم" p4
1 شهریور 08:06 · · خواندن 3 دقیقه سلام sm هستم. با قسمت جدیدی از رمانم اومدم.
مرینت: با خستگی به سمت خونه رفتم. از سرکار پدرم برمیگشتم خیلی خسته بودم. چون پدرم امروز کلی شیرینی های تازه و جدید درست کرده بود. کلی مشتری داشت برای همین رفتم که به پدرم داخل مغازه برتی راه اندازی بهتر و سریع مشتری ها کمک کنم. وخب روز تعطیل بود. برای همین چه بهتر که در کنار خانواده ام باشم و بهشون کمک کنم.
وقتی از مغازه پدرم به خونه برگشتم. کمی از انواع شیرینی هایی که پدرم پخته بود. رو به خونه اوردم. وقتی که رسیدم. سریع لباس هم عوض کردم که برم استراحت کنم که مادر گفت: دخترم میشه یکم از این شیرینی های تازه برای خاله امیلی ببری. اولش کمی غرولند کردم ولی بعد پاشدم و با همون لباس های خونگی به طبقه ی پایین رفتم.
زنگ در خونه خاله امیلی زدم. ولی یکدفعه صدای پسرش رو شنیدم. اولش میخواستم برم بالا لباس بهتری بپوشم ولی دیگه چاره نداشتم.
ادرین: در حال استراحت تو اتاقم بودم که صدا زنگ در رو شنیدم. قطعا هیچکدوم از اعضای خانواده ام نبودن. چون پدر و مادرم کت سرکار بودند و در حال کار روی پروژه جدیدشون بودند. فیلیکسم که رفته بود. کلاس تقویتی، رفتم جلوی در پرسیدم که چه کسی پشت دره. که صدای دختر همسایه مون شنیدم.
مرینت: بعد از اینکه پرسید کی هستم که زنگ در خونه اشون زده. در رو باز کرد. با دیدن گفت: سلام ببخشید کاری داشتی؟ اگه با مادرم کار داری خونه نیست، سرکاره.
مرینت ظرف شیرینی بهش دادم گفتم: مادرم گفتش که کمی از شیرینی های جدید مغازه ی پدرم برای شما بیارم.
ادرین: ظرف شیرینی ازش گرفتم و تشکر کردم. بعد هم به شیرینی های تازه داخل ظرف نگاهی انداختم. خیلی خوشمزه به نظر می رسیدن و کمی از شیرینی خوردم و به سمت اتاقم رفتم. اولین باری بود که مرینت رو با لباس خونگی دیدم. همیشه فکر میکردم که به خاطر ارایش زیاد خوشگله ولی الان هم خیلی زیبا به نظر میرسید. نمیدونم چرا یکدفعه به طور ناخواسته بهش فکر میکردم. ولی از حق نگذریم دختر ناز و خوشگله هست.
ادرین: چند روز بعد رفتم بیرون تا کمی حال و هوام عوض بشه و کمی از درس فاصله بگیرم. خیلی خسته بودم ولی هوای پارک حالم خیلی بهتر کرد.
تصمیم گرفتم که برم از مغازه ی دوپن چنگ کمی شیرینی تازه بخرم. به سمت مغازه رفتم.یکدفعه دیدم یکی با صدای بلند من صدا میکنه و بعد با سرعت به سمت اومد. و بغلم کرد خیلی خوشحال میبینمت ادرین. مدتی میشد که ندیده بودمت.
کلویی: داشتم به سمت فروشگاه میرفتم که ادرین پسر خاله عزیزم ادرین دیدم و به سمتش رفتم. خیلی وقت شده که ندیدمت ادرین.
ادرین: اره....... مدتی میشه که ندیدمت.
کلویی: کجا میرفتی پسر خاله جونم؟
ادرین: داشتم میرفتم مغازه دوپن چنگ تا کمی کروسان بخرم.
کلویی: اشکالی نداره که منم همراهت بیام.؟
ادرین: نه، مشکلی نیست. همراهم بیا.
وارد مغازه میشن. مرینت: مغازه بودم پدرم برای خرید مواد اولیه رفته بود. من به جای پدرم حواسم به مغازه بود و مشتری ها رو راه مینداختم.
یکدفعه پشتم به سمت در ورودی بود . که صدای اشنایی شنیدم. برگشتم با دیدن ادرین به همراه دختری که شباهت زیادی بهش داشت تعجب کردم. ولی به روی خودم نیاوردم گفتم: سلام به مغازه دوپن چنگ خوش امدید.
ادرین: بادیدن مرینت کمی تعجب کردم. ولی خیلی عادی سعی کردم رفتار کنم و بعد هم سفارشمون گرفتیم و با کلویی به سمت پارک حرکت کردیم.
کلویی: اون دختره که داخل شیرینی فروشی کار میکرد میشناسی؟
ادرین: اره، دختر همسایه بالایمونه. چطور؟
کلویی: همینطوری پرسیدم حس کردم وقتی دیدیش یکم جا خوردی و حدس زدم که شاید بشناسیش.
ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید. ♡