طلوع دوباره
20 ساعت پیش · · خواندن 2 دقیقه P30
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
زبان مرینت
بالاخره روزی که همه منتظرش بودند رسیده بود.
عمارت دوپنچنگ پر از نور و گل بود.
همهجا صدای رفتوآمد کارکنان، موسیقی و خندهی مهمانها شنیده میشد.
امروز قرار بود مراسمی باشد که نه به خاطر قرارداد خانوادهها...
بلکه به خاطر انتخاب خودمان برگزار شود.
جلوی آینه ایستاده بودم.
لباسم آماده بود.
اما چیزی که بیشتر از همه لبخند روی صورتم میآورد، فکر کردن به آدرین بود.
به روزهایی که از یک غریبه تبدیل شد به کسی که دلم به بودنش آرام میگرفت.
گوشیام روی میز لرزید.
پیام آدرین بود.
> آدرین:
«همه منتظرن. ولی من بیشتر منتظر دیدن توام.»
لبخند زدم.
جواب دادم:
> «چند دقیقه دیگه میام.»
آخرین نگاه را به آینه انداختم و از اتاق بیرون رفتم.
راهروها خلوتتر از همیشه بودند.
صدای موسیقی از طبقه پایین میآمد.
اما وقتی به انتهای راهرو رسیدم...
چراغها یک لحظه خاموش شدند.
ایستادم.
«چی شد؟»
چند ثانیه بعد دوباره روشن شدند.
اما چیزی عجیب بود.
هیچکس آنجا نبود.
صدای قدمهایی از پشت سرم آمد.
برگشتم.
«آدرین؟»
اما کسی جواب نداد.
بعد...
یک صدای آشنا.
«همیشه عجله داشتی که به اون برسی.»
خشکم زد.
آرام برگشتم.
لایلا چند قدم دورتر ایستاده بود.
چهرهاش دیگر شبیه همیشه نبود.
نه لبخند ساختگی...
نه آرامش ظاهری.
فقط ناراحتی و حسادت.
«لایلا...»
یک قدم عقب رفتم.
«اینجا چیکار میکنی؟»
نگاهم کرد.
«اومدم چیزی رو تموم کنم.»
«چی رو؟»
لبخند تلخی زد.
«داستانی که هیچوقت تو نباید قهرمانش میبودی.»
قلبم فرو ریخت.
همان لحظه، پایین عمارت...
آدرین با لبخند منتظر ورود من بود.
اما هر دقیقه که میگذشت، لبخندش کمرنگتر میشد.
«مرینت کجاست؟»
و برای اولین بار...
حس بدی در دلش نشست.
چیزی درست نبود.
بوم جای حساس تموم کردم😁😁😁
کی پارت بدم ؟