سلام ؛ من دیوانه ام ! (قسمت اضافه)
1 شهریور 09:25 · · خواندن 8 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
عنوان : تولدت مبارک مادر 🎂
این قسمت تاثیری در خوندن رمان نداره و خوندنش اختیاریه 💖
اگه میخواید این قسمت اضافی از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
آن شب ، در خانه خانواده جونز ، آقا و خانم جونز خواب بودند ، جلسه مخفیانه ایی توسط فرزندان خانواده برگذار شده بود .
سارا ، بزرگترین دختر خانواده ، درحالی که موهای قرمزش را مرتب می کرد گفت :
_ جلسه امروز رسمیه !
متیو و جو خندیدند و در گوش یکدیگر چیزی گفتند . ادی درحالی که سعی می کرد نخندد گفت :
_ سارا ، الان شبه ...
و بعد تمام پسر ها خندیدند . سارا پشت چشمی نازک کرد و بالشی که بر روی تخت بود را برداشت و به سمت جو و متیو پرت کرد و گفت :
_ حالا هرچی ... جلسه امشب رسمیه .
و بعد رو به تام و مِی کرد و اشاره ایی کرد . مِی دومین و کوچکترین دختر خانواده جونز بود و تام ، کوچکترین پسر خانواده بود و فقط یک سال با مِی اختلاف سنی داشت .
مِی و تام همزمان نچ نچ کردند و تمام برادران ( حتی جو و متیو ) ساکت شدند . انگار این صدای خنده داری که از دهان خواهر و برادر کوچکشان خارج شد ، جدی بودن مسئله را نشان می داد .
سارا گلویش را صاف کرد و گفت :
_ همون طور که میدونید ...
تام با سادگی که یک بچه چهار ساله داشت گفت :
_ من نمی دونم !
مِی هم با سادگی گفت :
_ من هم نمی دونم .
اِدی دستش را جلوی دهانش گرفت ، تا سارا پوزخند مسخره ایی که زده بود نبیند . متیو درحالی که می خندید گفت :
_ آخی ... مِی کوچولو ، به زودی می فهمی .
مِی اخم بامزه ایی کرد و با جدیت خنده داری گفت :
_ من کوچولو نیستم ، من خیلی بزرگم و میتونم گودازه بخورم !
مِی به جای اینکه بگوید "گدازه" به اشتباه گفته بود "گودازه" و همین باعث شد اِدی نتواند جلوی خودش را بگیرد و مانند احمق ها شروع کرد به خندیدن .
جو درحالی که مِی را نوازش می کرد پرسید :
_ مگه چند سالته ؟
مِی پنج انگشت دست راستش را نشان داد و گفت :
_ اینقدرمه !
تام که هیجان زده شده بود چهار انگشتش را نشان داد و گفت :
_ منم اینقدرمه ...
و بعد خندید . جو تام را نیز ناز کرد و پرسید :
_ پس تو هم میتونی گدازه بخوری ، آره تام ؟
مِی اخم کرد و گفت :
_ نه ، اون هنوز کوچولوئه !
تام اخم کرد و گفت :
_ من کوچولو نیستم .
_ هستی .
_ نیستم !
و بعد دهانش را باز کرد که جیغ بزند ؛ ولی قبل از آن ، مِی زبانش را برای تام در آورد و با حالت قهر آمیزی سرش را برگرداند . متیو خندید و درحالی که وانمود می کرد یک هیولا است ، به سمت مِی و تام آمد .
سارا که در تمام این مدت با دست صورتش را پوشانده بود ، با کلافگی گفت :
_ فردا صبح تولد مامانه .
این حرف سارا ، مانند طلسم بود زیرا متیو آرام و منطقی دوباره سر جایش نشست . جو دست از سر آزیت کردن اِدی برداشت و جری ، جان و هری که تا آن لحظه زیر ملحفه ها پنهان شده بودند و کتاب می خواندند بیرون آمدند و به سارا خیره شدند .
سارا که از این نظم شادمان شده بود ، با شادی ادامه داد :
_ به گفته خاله جولی ، بعد از تولد جو که اولین بچه بود ، مامان دیگه تولدشو جشن نگرفت ، چون فکر می کرد ما که بچه هاش هستیم اهمیت بیشتری داریم تا خودش !
مِی و تام سرشان را کج کردند و با تعجب به سارا خیره شدند ، انگار معنی و مفهوم این حرف ها را دقیق متوجه نمی شدند .جو که انگار کمی شرمنده شده بود ، سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت .
سارا با حالت تاسف باری گفت :
_ آره میدونم ... خیلی غم انگیزه که برای ما تولد میگیرن ولی مامان تولد نداره .
سپس با امید و شادمانی ، دستش را مشت کرد و گفت :
_ ولی اینبار ، قراره ما برای مامان تولد بگیریم ! از همین الان هم شروع میکنیم .
همگی جز مِی و تام دستشان را مشت کردند و با شور و اشتیاق قبول کردند ، انگار می خواستند در جنگ مهمی پیروز شوند !
تام چشم هایش را مالاند و مِی با درماندگی گفت :
_ ولی ما خوابمون میاد ...
سارا گفت :
_ اشکال نداره ، همونجا میتونید بخوابید .
مِی قبول کرد ؛ ولی تام همانجا خوابش برد . اینطور شد که همگی از اتاق خواب بیرون رفتند و وارد آشپزخانه شدند .
قرار شد سارا ، مِی ، متیو و جو کیک تولد درست کنند ، هری ، اِدی و جان اتاق پذیراییش را تزئین کنند و جری ، تدی ، مارلو و ادوارد هدیه ها را آماده کنند .
سارا ابتدا فکر می کرد همه چیز قرار است به خوبی پیش برود ؛ ولی همه چیز دقیقاً برعکس تصوراتش پیش رفت .
هری و اِدی هنگام تزئین اتاق پذیرایی دوتا از گلدان های محبوب مادر را شکستند . جان هنگامی که می خواست تکه های گلدان را بردارد دستش را به شکل احمقانه ایی زخم کرد و سارا ده دقیقه مجبور شد از کار خودش کنار بکشد و دست جان را باند پیچی کند .
جری و تدی هنگام درست کردن هدیه ها سرگرم گفت و گو درباره یبوست همسایه نق نقویشان آقای ماری شدند و دعا کردند که او از یبوست بمیرد . مارلو و ادوارد نیز تصمیم گرفتند هدیه ها را به شکل جدیدی درست کنند و به معنای واقعی کلمه ، گند زدند . چرا ؟ چون هنگام درست کردن هدیه ها ، وقتی مارلو می خواست با چسب قطره ایی هدیه ایی را بچسباند ، چسب کار نکرد . بنابر این مارلو درحالی که چسب را فشار می داد ، سر آن را روبه روی چشمش گرفت و چسب به درون چشمش ریخت . مارلو نیز که از شدت درد کنترل خود را از دست داده بود ، بر روی دیگر هدیه ها افتاد و آنها له شدند .
خوشبختانه سارا تابستان سال پیش ، در کلاس های امدادگری شرکت کرده بود و به همین دلیل موفق شد مارلو را نجات دهد .
وضعیت از آنچه فکر می کردند نیز ، مسخره تر شد . جو داشت برای سومین بار ، بعد از گند زدن به تمام کیک های دیگر ، شکر را به خمیر کیک اضافه می کرد ، که ناگهان لیز خورد و با سر بر روی زمین افتاد و بی هوش شد .
سارا ترسید و نبض جو را گرفت . خوشبختانه زنده بود. متیو که کنار پیکر بیهوش جو نشسته بود پرسید:
_ حالا باید چیکار کنیم ؟
سارا گفت :
_ باید بهش تنفس مصنوعی بدی .
_ خودت بده ...
سارا با خجالت گفت :
_ بلد نیستم ...
متیو اخم کرد و پرسید :
_ چرا بلد نیستی ؟
سارا با درمانگی گفت :
_ جلسه هایی که مربوط به احیا کردن بود رو نرفتم ...
متیو پوفی کلافه کشید و رو به مِی کرد و گفت :
_ مِی ، میشه تو این کار رو بکنی ؟
مِی اخم کرد و گفت :
_ من جو رو نمی بوسم !
_ این بوسیدن نیست .
_ هست .
و بعد پشت میز آشپزخانه قایم شد . متیو با بی میلی سعی کرد جو را احیا کند ؛ ولی در بدترین لحظه ، جو به هوش آمد . جو جیغ کشید و سیلی محکمی به صورت متیو زد و درحالی که با ترس عقب می رفت گفت :
_ تو منو بوسیدی !
متیو سعی کرد به آرامی برایش توضیح دهد که می خواسته او را احیا کند ؛ ولی مگر جو باورش می شد ؟ بدتر از همه این بود که مِی هم فکر می کرد متیو جو را بوسیده .
بعد از مدتی مِی خوابش برد . البته این خیلی خوب بود ؛ زیرا به جای اینکه مِی کمکشان کند ، در دست و پایشان بود و فقط توت فرنگی ها را می خورد .
ساعت شش صبح شده بود و کیکی که در فر گذاشته بودند ، آتش گرفت . جو سعی کرد در فر را باز کند ؛ ولی دستش سوخت . در آخر به هر سختی ایی بود ، در فر باز شد و آنها با کپسول آتش نشانی آتش را خاموش کردند .
سارا وقتی پماد ضد سوختگی به دست جو میزد ، ناامید ناامید شده بود . قرار بود یک تولد برای مادر بگیرند ؛ ولی علاوه بر اینکه موفق نشده بودند ، همه چز را هم خراب تر کرده بودند . نه کیک داشتند ، نه هدیه های دست ساز . گلدان های محبوب مادر شکسته شده بود و خانه به معنای واقعی کلمه ، به گند کشیده شده بود . خودشان چه ؟ هرکدامشان آش و لاش یه گوشه افتاده بودند ، انگار از جنگ جهانی دوم برگشته بودند .
وقتی ساعت شش و نیم بود ، مادر و پدر از خواب بیدار شدند و وارد آشپزخانه شدند . با دیدن وضعیت جنگ زده آشپزخانه ، تعجب بسیاری کردند و به سمت اتاق پزیرایی رفتند و با فرزندانشان که مانند لشکری شکست خورده بدند مواجه شدند .
تام که تازه از خواب بیدار شده بود و به اتاق پذیرایی آمد ، با شادی به سمت مادرش دوید و گفت :
_ تولدت مبارک مامان !
پدر با تعجب پرسید :
_ چی شده ؟ نکنه دوباره آلمان ها جنگ رو شروع کردن ؟
سارا با شرمندگی گفت :
_ می خواستیم برای مامان تولد بگیریم ...
بغض گلویش را گرفته بود و کم مانده بود بزند زیر گریه ، که مادر با مهربانی گفت :
_ ممنونم بچه ها ؛ ولی لازم نبود به خاطر من خودتونو اینقدر آزار بدین !
سپس سارا را در آغوش گرفت و گفت :
_ از همتون ممنونم .
سارا با ناراحتی گفت :
_ ولی تو بعد از اینکه ما به دنیا اومدیم برای خودت تولد نگرفتی .
مادر لبخند معنا داری زد و گفت :
_ میدونین چرا بعد از تولد شماها دیگه برای خودم تولد نگرفتم ؟
نگاهی به تک تک آنها کرد و بعد با شادی ادامه داد :
_ چون بعد از به دنیا اومدن شما ، هر روز زندگیم جشن و شادیه !
سپس خندید و ادامه داد :
_ ولی اگه شما میخواید ، میتونیم همین الان کیک درست کنیم و باهمدیگه جشن بگیریم .
خیلی زود خانواده جونز ، همگی باهم دست به کار شدند . خانه را تمیز کردند ، صبحانه و کیک درست کردند و در کنار یگدیگر به جشن و سرور پرداختند ، درحالی که تمام بچه ها ، آن روز یک چیز می گفتند :
_ تولدت مبارک مامان !