طلوع دوباره 2
2 ساعت پیش · · خواندن 4 دقیقه P6
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان کلویی
پشت پنجره اتاق ایستاده بودم و به حیاط خالی عمارت نگاه میکردم.
مرینت رفته بود.
بچهها هم همراهش بودند.
و آدرین...
برای اولین بار تنها مانده بود.
لبخند روی لبم نشست.
همهچیز دقیقاً همانطور پیش رفته بود که میخواستم.
من فقط چند عکس و پیام جعلی فرستاده بودم...
اما نتیجهاش بزرگتر از چیزی شده بود که انتظار داشتم.
مرینت به آدرین شک کرده بود.
آنها از هم فاصله گرفته بودند.
و حالا دیگر آن خانوادهی خوشحال قبلی نبودند.
آرام گفتم:
«بالاخره موفق شدم.»
اما هنوز یک مرحله باقی مانده بود.
باید کاری میکردم که این فاصله بیشتر شود.
باید کاری میکردم که مرینت حتی فکر برگشتن هم نکند.
لبخندم عمیقتر شد.
«آدرین... این تازه شروعشه.»
---
از زبان مرینت
چند ساعت بود که به منظره بیرون ماشین نگاه میکردم.
پاریس خیلی وقت بود پشت سرمان مانده بود.
اما ذهن من هنوز همانجا بود.
کنار آدرین.
دستهایم را روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
باید آرام میشدم.
برای بچهها.
اما قلبم همکاری نمیکرد.
هر بار گوشیام را نگاه میکردم، اسم آدرین را میدیدم.
پیامش هنوز روی صفحه بود.
«این خونه بدون تو و بچهها دیگه برای من خونه نیست.»
چشمهایم را بستم.
«آدرین... چرا باید اینقدر سخت باشه؟»
اما کنارم نشست.
«مامان؟»
به او نگاه کردم.
«جانم؟»
«دلت برای بابا تنگ شده؟»
لبخندم لرزید.
«آره عزیزم.»
اما دستش را گرفتم.
«ولی بعضی وقتها آدم باید کمی از چیزی که ناراحتش کرده فاصله بگیره تا بتونه درست فکر کنه.»
اما سرش را روی شانهام گذاشت.
«ولی بابا آدم بدی نیست.»
قلبم گرفت.
آرام گفتم:
«منم نمیخوام باور کنم آدم بدیه.»
چشمهایم را به جاده دوختم.
من هنوز آدرین را دوست داشتم.
خیلی زیاد.
شاید همین بود که تصمیم گرفتن برایم اینقدر سخت شده بود.
اما تا وقتی حقیقت را نمیدانستم...
باید احساساتم را کنترل میکردم.
گوشیام دوباره لرزید.
پیام جدیدی از آدرین نبود.
فقط همان عکسها...
همان مدارک که هنوز در گالری گوشیام بودند.
به آنها نگاه کردم.
یک سؤال در ذهنم شکل گرفت:
اگر آدرین واقعاً بیگناه باشد، چه کسی این همه زحمت کشیده تا من را علیه او کند؟
برای اولین بار...
به جای اینکه فقط به آدرین شک کنم،
به خودِ ماجرا شک کردم.
هتل ساکت بود.
بچهها بعد از یک روز طولانی کمکم خسته شده بودند، اما هیچکدام مثل همیشه سرحال نبودند.
ارن روی تخت نشسته بود و ماشین کوچکش را در دست گرفته بود.
آرام پرسید:
«مامان... بابا الان چیکار میکنه؟»
قلبم فشرده شد.
«احتمالاً خونهست.»
ارین که کنار پنجره ایستاده بود، گفت:
«دلم براش تنگ شده.»
اما هم چیزی نگفت.
فقط سرش را پایین انداخت.
چند لحظه بعد آرام گفت:
«منم.»
به سه بچه نگاه کردم.
میدانستم آنها نباید درگیر مشکلات من و آدرین شوند.
کنارشان نشستم و هر سه را در آغوش گرفتم.
«بابا خیلی دوستتون داره.»
ارن آرام پرسید:
«پس چرا با ما نیومد؟»
جوابی نداشتم.
فقط گفتم:
«گاهی بزرگترها باید درباره بعضی چیزها فکر کنن.»
اما درون خودم...
دلم میخواست همین الان به آدرین زنگ بزنم.
---
از زبان آدرین
بعد از رفتن مرینت، نمیتوانستم دست روی دست بگذارم.
دوباره همه چیز را بررسی کردم.
پیامها.
عکسها.
تاریخها.
حتی جزئیترین اطلاعات.
یک چیز عجیب پیدا کردم.
یکی از عکسهایی که برای مرینت فرستاده شده بود، ظاهراً مربوط به چند سال قبل بود.
اما تاریخ فایل...
جدید بود.
اخم کردم.
«چطور ممکنه؟»
عکس را روی لپتاپ باز کردم.
اطلاعات فایل را بررسی کردم.
عکس اخیراً ویرایش شده بود.
یعنی کسی آن را دستکاری کرده بود.
اما این فقط اولین سرنخ بود.
سراغ پیامها رفتم.
متوجه شدم زمان ارسال بعضی از پیامهایی که supposedly مربوط به گذشته بودند، با ساعتهای واقعی زندگی من جور درنمیآمد.
قلبم تندتر زد.
«پس یکی همه اینها رو ساخته.»
اما چه کسی؟
همان لحظه یاد کلویی افتادم.
حرفهای عجیبش...
سؤالهایش درباره گذشته...
و اینکه چطور از بعضی جزئیات زندگی ما خبر داشت.
همه چیز داشت کنار هم قرار میگرفت.
گوشیام را برداشتم و به یکی از دوستان قدیمی خانواده پیام دادم.
«میخوام درباره کلویی بورژوا یه بررسی کامل انجام بدی. از گذشتهاش تا زمان ورودش به پاریس.»
چند لحظه بعد پاسخ آمد:
«باشه. ولی چرا؟»
نگاهم را به عکس روی صفحه دوختم.
آرام جواب دادم:
«چون فکر میکنم کسی که وارد خونهمون شده، اون کسی نیست که ادعا میکنه.»
گوشی را کنار گذاشتم.
برای اولین بار بعد از رفتن مرینت...
امید کوچکی در دلم شکل گرفت.
شاید هنوز دیر نشده بود.
شاید میتوانستم حقیقت را پیدا کنم.
و خانوادهام را برگردانم.
اما یک چیز را نمیدانستم...
کلویی هنوز نمیدانست آدرین به او شک کرده است.
و اگر میفهمید...
قطعاً نقشهاش را عوض میکرد.
بفرمایید پارت امیدوارم خوشتون بیاد
تصمیم گرفتم این چند روز زیاد پارت بدم لایک به پنج و کامنت به ده برسه پارت بعدی رو میدم
حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷