❤غروب عشق،P13❤
2 شهریور 22:25 · · خواندن 3 دقیقه بفرمایید ادامه مطلب برای خوندن پارت جدید این رمان جذاب🕯⭐
آدرین مدام در راهروی بیمارستان قدم میزد و از شدت آشفتگی دیگر نمیدانست چه کار کند. بالاخره دکتر از اتاق بیرون آمد و آدرین با عجله به سمتش رفت و گفت: آقای دکتر حالش خوبه؟!
: ناراحتی زیادی رو تحمل کرده بوده برای همین ضعیف شده بود و از حال رفته بود، اما الان وضعیتش پایداره و فقط احتیاج به استراحت داره!
: میتونم برم ببینمش؟!
: آره ولی کوتاه!
: ممنونم آقای دکتر!
آدرین به سمت اتاق بیمار ها رفت و بعدشم به سمت تخت مرینت! وقتی نزدیک و نزدیک تر شد بالاخره رسید به تخت مرینت. مرینت به هوش آمده بود و وقتی آدرین رو دید رویش رو اونطرفی کرد و گفت: تو اینجا چی کار میکنی، یعنی منظورم اینه که برای چی منو آوردی بیمارستان! آدرین (با حالت نگرانی و عصبانی): دیوونه ای مرینت! تو داشتی میمردی، وقتی که پیدات کردم بی حال افتاده بودی رو زمین و بدنت از سرما یخ زده بود!! دکتر گفت اگه نمیرسوندمت بیمارستان تا الان زبونم لال زبونم لال مرده بودی(این دو خط آخر رو با گریه و بغض گفت)
: مگه اصلا برات مهمه که زنده باشم یا مرده؛ تو خودت یه عزیز دردونه داری که بهتره مراقب اون باشی یه وقت گلاش نریزه (با حالت بدش اومدن و حسودانه) آدرین رو تخت مرینت نشست و گفت: من که بهت گفتم، تو داری اشتباه فکر میکنی مرینت!! من اصلا هیچ حسی به لایلا ندارم،باور کن! من و اون فقط دوست بودیم، عشق زندگی من تویی!! فقط تو مرینت!! اصلا میدونی وقتی تو این وضعیت دیدمت چقدر ترسیدم و ناراحت شدم!
: از چی ترسیدی؟! آدرین: خب معلومه! من از این ترسیدم و ناراحت شدم که دیگه نتونم صدای آرامش بخش تو رو بشنوم! ترسیدم و ناراحت شدم از اینکه دیگه نتونم صورت قشنگت رو ببینم! از اینکه دیگه نتونم آغوش گرم تو رو حس کنم خوشگلم!! و بعد لبخندی زد و گفت: یا بهتره بگم درگیر کننده ی قلب و ذهنم
: از کجا بفهمم همه ی اینا رو الکی نمیگی!!
: فقط کافیه بهم اعتماد کنی مرینت!! مرینت زد زیر گریه و گفت: چرا نمیفهمی من میخوام بهت اعتماد کنم اما میترسم!! میترسم تو هم مثل کیم منو ول کنی!! آدرین دستش رو میزاره رو شونه های مرینت و میگه: ببین من نمیدونم چرا اون خر ولت کرده اما من مثل اون یا کسای دیگه نیستم من وقتی میگم دوستت دارم یعنی دوستت دارم!!!! مرینت: یعنی واقعا دوستم داری و از روی ترحم این حرفا رو نمیزنی؟! آدرین: معلومه که نه! مرینت من عاشقتم از همون لحظه ای که تو دانشگاه دیدمت دلم یه جوری شد و عاشقت شدم و دیگه نتونستم تو رو از ذهنم بیرون کنم!! همش خدا خدا میکردم که بهم پیام بدی و درخواستمو قبول کنی!!
: خب راستش منم دوستت دارم اما وقتی اون رفتار لایلا و تو رو دیدم من....
: اصلا لایلا رو فراموش کن!! این وسط فقط من و تو مهم هستیم و هیچکس حق نداره عشق ما رو نسبت به هم از بین ببره!! نه لایلا و نه هیچکس دیگه!! آدرین دستاش رو باز کرد و گفت:حالا میشه همدیگه رو بغل کنیم، دلم حسابی برات تنگ شده!! مرینت پرید تو بغل آدرین و همدیگر را محکم در آغوش گرفتند!! مرینت: حالا کی از اینجا مرخص میشم؟!
: دکتر گفت فردا صبح!
مرینت با ناراحتی و نگرانی گفت: حتما تا الان پدر و مادرم خیلی نگرانم شدن، مخصوصا بابام!!!
: نگران نباش من باهاشون تلفنی حرف زدم و یه چیزایی گفتم و الان هم بهشون میگم که حالت خوبه!
: ممنونم!
: خواهش میکنم، انجام وظیفه اس درگیر کننده ی قلب و ذهنم!!!!
داستان از زاویه ی دید لایلا:
لایلا تمام مدت پشت در اتاق بود و به حرفاشون گوش میداد. لایلا در حالیکه دشت هایش را مشت کرده و بود و حسادت و عصبانیت در چهره اش موج میزد، ناگهان پوزخندی و زد و از آنجا رفت!
بعد از رفتن لایلا، آدرین مرینت را بوسید و از مرینت خداحافظی کرد و در راه به پدر مرینت زنگ زد و متوجه شد که آنها خانه هستند و سریع به سمت خانه ی آنها روانه شد.
لطفا حمایت فراموش نشه🪶📚