P7

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

از زبان آدرین

صبح زود، پیامی روی گوشی‌ام آمد.

دوستم جواب بررسی‌هایی را که خواسته بودم فرستاده بود.

فایل را باز کردم.

اطلاعاتی درباره‌ی «کلویی بورژوا» وجود داشت...

اما هرچه جلوتر می‌رفتم، بیشتر متعجب می‌شدم.

بعضی تاریخ‌ها با هم جور درنمی‌آمدند.

بعضی مدارک تازه صادر شده بودند.

و مهم‌تر از همه...

هیچ سابقه‌ی قابل اعتمادی از زندگی این زن در سال‌های گذشته وجود نداشت.

زیر لب گفتم:

«کلویی بورژوا... تو واقعاً کی هستی؟»

فایل دیگری باز شد.

یک تصویر قدیمی.

تصویری از یک پرونده‌ی قدیمی.

چهره‌ی زنی در عکس تار بود، اما اسم زیر آن واضح دیده می‌شد.

Lila Rossi

نفس در سینه‌ام حبس شد.

چند بار نام را خواندم.

نه...

امکان نداشت.

اما شباهت‌ها بیش از حد زیاد بود.

همان نگاه.

همان لبخند.

همان اطلاعاتی که فقط یک نفر می‌توانست درباره‌ی گذشته‌ی من بداند.

دستم را روی پیشانی‌ام گذاشتم.

«لایلا...»

همان لحظه همه چیز به هم وصل شد.

پیام‌های ناشناس.

عکس‌های جعلی.

اطلاعات گذشته‌ی من.

ورود ناگهانی کلویی به خانواده.

همه‌ی این‌ها یک هدف داشت.

انتقام.

---

از زبان لایلا

گوشی‌ام لرزید.

پیامی از آدرین نبود.

اما برای لحظه‌ای احساس کردم چیزی تغییر کرده.

انگار فضا دیگر مثل قبل امن نبود.

به آینه نگاه کردم.

چهره‌ی کلویی هنوز بی‌نقص بود.

اما می‌دانستم اگر آدرین بفهمد چه کسی پشت این نقاب است...

همه چیز خراب می‌شود.

آرام گفتم:

«نه...»

گوشی را کنار گذاشتم.

«هنوز نه.»

اما من نمی‌دانستم آدرین همان لحظه در اتاق کارش ایستاده و به یک اسم خیره شده است.

اسمی که سال‌ها فکر می‌کرد دیگر هرگز نمی‌بیند.

لایلا روسی.

---

آدرین لپ‌تاپ را بست.

نگاهش جدی شده بود.

اولین کاری که باید می‌کرد...

پیدا کردن مرینت بود.

اما قبل از آن باید مطمئن می‌شد.

اگر کلویی واقعاً لایلا بود...

این بار اجازه نمی‌داد دوباره به خانواده‌اش نزدیک شود.

گوشی را برداشت و شماره‌ی مرینت را باز کرد.

انگشتش روی تماس ماند.

اما مکث کرد.

نه.

اول باید مدرک کافی جمع می‌کرد.

بعد به مرینت می‌گفت.

چون اگر اشتباه می‌کرد...

ممکن بود آخرین ذره‌ی اعتمادی که بینشان باقی مانده بود هم از بین برود.

آرام گفت:

«مرینت... فقط یکم دیگه صبر کن.»

«این بار حقیقت رو خودم پیدا می‌کنم.»

از زبان ادرین 

دیگر نمی‌توانستم صبر کنم.

مدارک را جمع کردم و همه چیز را داخل کیفم گذاشتم.

این بار باید خودم پیش مرینت می‌رفتم.

باید حقیقت را برایش توضیح می‌دادم.

باید به او می‌گفتم که کلویی همان لایلاست.

گوشی‌ام را برداشتم و قبل از حرکت، یک پیام برای مرینت نوشتم:

«باید باهات حرف بزنم. همه چیز رو فهمیدم.»

اما قبل از اینکه پیام را ارسال کنم، تصمیمم عوض شد.

نه...

می‌خواستم رو‌به‌رویش بایستم.

می‌خواستم همه چیز را در چشم‌هایش بگویم.

سوار ماشین شدم و راه افتادم.

فقط یک فکر در سرم بود:

مرینت باید حقیقت را بداند.

---

چند دقیقه از حرکت گذشته بود.

جاده خلوت بود.

دستم روی فرمان بود و ذهنم پر از فکر.

ناگهان پایم را روی ترمز گذاشتم.

اما...

ماشین متوقف نشد.

دوباره ترمز گرفتم.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

قلبم فرو ریخت.

«نه...»

فرمان را محکم گرفتم.

سرعتم را کم کردم و تلاش کردم ماشین را کنترل کنم، اما ترمز از کار افتاده بود.

در همان لحظه گوشی‌ام روی صندلی لرزید.

یک پیام.

از شماره‌ای ناشناس.

نگاهم برای لحظه‌ای روی صفحه افتاد.

فقط یک جمله نوشته شده بود:

«فکر کردی می‌تونی حقیقت رو به مرینت بگی؟»

چشم‌هایم گرد شد.

پیام دیگری آمد.

«من همیشه یک قدم از تو جلوترم، آدرین.»

و بعد...

پیامی که خون را در رگ‌هایم سرد کرد:

«این تصادف اتفاقی نیست.»

نفسم بند آمد.

«لایلا...»

حالا مطمئن بودم.

او فهمیده بود من حقیقت را کشف کرده‌ام.

---

فرمان را کنترل کردم، اما ماشین از مسیر خارج شد.

صدای برخورد و شکستن سکوت جاده در فضا پیچید.

بعد...

همه چیز برای چند لحظه در سکوت فرو رفت.

گوشی هنوز روشن بود.

آخرین پیام لایلا روی صفحه دیده می‌شد:

«این تازه بهای نزدیک شدن به حقیقت بود.»

---

از زبان مرینت

در اتاق هتل نشسته بودم که ناگهان گوشی‌ام زنگ خورد.

شماره‌ای ناشناس بود.

با نگرانی جواب دادم.

صدای مأمور آن طرف خط جدی بود.

«خانم اگرست؟»

قلبم فرو ریخت.

«بله...»

چند ثانیه سکوت کرد.

«باید درباره همسرتون با شما صحبت کنم.»

رنگ از صورتم پرید.

«آدرین؟ چی شده؟»

و همان لحظه...

فهمیدم چیزی در پاریس اتفاق افتاده است.

اما هنوز نمی‌دانستم که آدرین، درست در همان لحظه‌ای که می‌خواست حقیقت را برای من آشکار کند...

برای مدتی طولانی از زندگی‌ام دور خواهد شد.


بفرمایید پارت و برای بعدی شش لایک و چهارده کامنت

حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷