سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : سیلی دردناک برای هر دو نفر !

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

 

وقتی به خانه رسیدند ، تا حد امکان هیچ کدام با دیگری حرفی نزد . نه مِی چیزی می گفت ، نه مایک . زمانی که وارد خانه شدند ، جین بر روی تخت نشسته بود و کتاب آشپزی ایی که در سانتا کاتالینا خریده بود را می خواند . 

جین با دیدن آنها ، با دقت کتاب را بست و پرسید :

_ چیزی میخورین ؟ آخه ناهار چیزی نخوردین .

 مِی درحالی که خود را بر روی تخت خواب کنار جین می انداخت گفت :

_ نه ...

ولی مایک درحالی که بر روی زمین می نشست گفت :

_ من هم نه !

جین پس از چند ثانیه ، دوباره شروع کرد به خواندن کتاب آشپزی اش . 

سکوت عجیبی در خانه حکم فرما شده بود . تنها صدایی که به گوش می رسید ، نفس های نامنظم مایک و کتاب آشپزی جین بود .

مایک درحالی که با بی قراری اطرافش را نگاه می کرد گفت :

_  حوصله ام سر رفته مِی !

مِی با بی حوصلگی گفت :

_ چندتا کتاب تو کمد لباسی زیر شلوار ها هست . اگه دوست داری اونها رو بخون .

مایک مانند ماری به سمت کمد لباسی خزید . مِی با دیدن مایک در این وضعیت اخم غلیظی کرد و به یاد کرم هایی افتاد که در دوران دبیرستان ، در زنگ علوم تشریح می کردند . کرم ها مدام این طرف و آن طرف می رفتند و مایک ، دقیقاً شبیه به یکی از همان ها شده بود . خیلی مسخره بود ؛ ولی چه می شد کرد ؟ 

مایک در را باز کرد و شلوار های مِی را یکی یکی از کمد بیرون آورد و یک گوشه پرت کرد ؛ ولی شلوار های خودش را با دقت از کمد بیرون می آورد و مرتب و منظم گوشه ایی میگذاشت .

مِی درحالی که چشمانش را تنگ می کرد ، لبخند احمقانه ایی زد . مایک واقعا موجود عجیبی بود ! در اصل باید گفت ، مایک موجودی عجیب و حساس بود . 

مایک کتاب قطوری برداشت و پرسید :

_ این چه کتابیه مِی ؟ 

مِی به کتاب نگاهی کرد و درحالی که لبخند می زد گفت :

_ جنایات و مکافات ، اثر فئودور داستایوفسکی .

مایک سرش را کج کرد و درحالی که جلد کتاب را به خوبی بازرسی می کرد ، دوباره پرسید :

_ درباره چیه ؟

 مِی صادقانه گفت :

_ تاحالا لاشم باز نکردم !

درواقع ، این هدیه تولد شانزده سالگی مِی بود که از متیو گرفته بود . آن زمان مِی فقط این کتاب را می خواست تا به گروه دخترانه و محبوبی که در مدرسه بودند و آثار داستایوفسکی را می خواندند ، ثابت کند که او نیز از آثار داستایوفسکی خوشش می آید ؛ ولی هیچ وقت آن را نخواند . 

مایک با سوءظن چشمانش را تنگ کرد و درحالی که روی زانو هایش راه می رفت ، جلو آمد و پرسید :

_ پس از کجا میدونی اسمش چیه ؟

مِی اخمی کرد و با لحنی بی ادبانه گفت :

_ عزیزم ، اسمش رو روی جلد کتاب نوشتن .

مایک به جای اینکه اخم کند ، چشم هایش درشت شد و با تعجب عجیبی به مِی خیره شد . جین نیز کتابش را بست و گفت :

_ عزیزم ؟

مِی منظور جین را نفهمید . منظورش از " عزیزم " چه بود ؟ جین با تعجب ، درحالی که به زمین خیره شده بود پرسید :

_ تو به مایک گفتی عزیزم !

مِی ابتدا به مایک و بعد به جین نگاه کرد . او به مایک گفته بود " عزیزم " ؟ منظورش چه بود ؟ واضح بود که مِی میخواسته حرفی توهین آمیز به مایک بزند ؛ ولی به جایش به او گفته بود " عزیزم " . می توانست بگوید : " احمق " ، " گاگول " ، " کودن " و یا " خنگ " ولی مانند کودن ها گفته بود : " عزیزم " .

مایک دقایقی بعد لبخند ملیح و بسیار عجیبی زد . می شد گفت ، لبخند مایک به قدری ترسناک شده بود که بتواند دیگران را بترساند . 

مایک درحالی که خنده خفه ایی می کرد ، به سمت مِی رفت و با لحن ترسناکی پرسید :

_ من "عزیزم" هستم ؟

مِی بلافاصله سرش را برگرداند تا نه او چهره مایک را نبیند و نه مایک چهره او را ببیند . مایک نزدیک تر آمد. آنقدر نزدیک که مِی می توانست گرمای تنفس مایک را حس کند .

مِی با استرس و کمی خجالت گفت :

_ نه مایک ... تو مایکی . اسمت مایکه !

مایک با انگشت اشاره اش را جلوی صورت مِی تکان داد و گفت :

_ نه ، نه ، نه !

 

سپس درحالی که انگشتش را پایین می آورد ادامه داد:

_ من عزیزم هستم .

مِی حس کرد صورتش حسابی گُر گرفته است و هرلحظه ممکن از جیغ بزند . احساس می کرد هر لحظه ممکن است بابت احساساتش خفه شود . چه احساساتی ؟ خجالت ، شرم و چیزی که فعلاً نمی دانست چیست . باید یک جور احساساتش را بروز می داد تا خفه نشود ، پس بی هیچ فکر دیگری چنان سیلی محکمی به مایک زد ، که صدای سیلی تا دو خانه آن طرف تر رفت . 

مایک که پخش زمین شده بود ، سرش را بالا آورد و با ترس و ناراحتی به مِی خیره شد . شانه اش می لرزید و اشک در چشمان ترسیده اش جمع شده بود . واضح بود که هر لحظه ممکن است بزند زیر گریه ایی وحشتناک . چرا ؟ آیا ناراحت بود ؟ باید در جواب این پرسش گفت که مایک آن لحظه ناراحت نبود ؛ زیرا به جای دست مِی بر روی صورت مایک مانده بود و واضح بود ، که درد سیلی مِی خیلی زیاد بود !

مِی چند ثانیه ایی چیزی نگفت ؛ ولی خیلی زود از شدت درد بر روی تخت خواب افتاد . دستی که با آن سیلی زده بود ، بیشتر از هرچیزی درد داشت . 

مایک درحالی که مانند حیوانی درمانده زوزه می کشید ، گوشه ایی نشست و کتاب قطور " جنایات و مکافات را در آغوش گرفت . 

جین که تمام این مدت نظاره گر این ماجرا ها بود ، چند بار پشت سر هم پلک زد و بعد گوشه ایی رفت تا در دید مِی نباشد .

در همان لحظه در خانه زده شد . جین به آرامی به سمت در رفت و پرسید :

_ کی اونجاست ؟

کسی که در زده بود به آرامی گفت :

_ پستچی هستم .

جین در را باز کرد . پستچی نامه ایی به جین داد و گفت :

_ برای مینا جونزه .

پستچی لحظه ایی نگاهش به مایک بیچاره و رد دست روی صورتش افتاد . رنگ از صورت پستچی پرید و بدون هیچ حرف دیگری رفت . هر کس دیگری نیز به جای این پستچی بود ، با دیدن رد دستی که بر روی صورت مایک بود می ترسید !