سلام ؛ من دیوانه ام ! P48
3 شهریور 10:04 · · خواندن 5 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : سیلی دردناک برای هر دو نفر !
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
وقتی به خانه رسیدند ، تا حد امکان هیچ کدام با دیگری حرفی نزد . نه مِی چیزی می گفت ، نه مایک . زمانی که وارد خانه شدند ، جین بر روی تخت نشسته بود و کتاب آشپزی ایی که در سانتا کاتالینا خریده بود را می خواند .
جین با دیدن آنها ، با دقت کتاب را بست و پرسید :
_ چیزی میخورین ؟ آخه ناهار چیزی نخوردین .
مِی درحالی که خود را بر روی تخت خواب کنار جین می انداخت گفت :
_ نه ...
ولی مایک درحالی که بر روی زمین می نشست گفت :
_ من هم نه !
جین پس از چند ثانیه ، دوباره شروع کرد به خواندن کتاب آشپزی اش .
سکوت عجیبی در خانه حکم فرما شده بود . تنها صدایی که به گوش می رسید ، نفس های نامنظم مایک و کتاب آشپزی جین بود .
مایک درحالی که با بی قراری اطرافش را نگاه می کرد گفت :
_ حوصله ام سر رفته مِی !
مِی با بی حوصلگی گفت :
_ چندتا کتاب تو کمد لباسی زیر شلوار ها هست . اگه دوست داری اونها رو بخون .
مایک مانند ماری به سمت کمد لباسی خزید . مِی با دیدن مایک در این وضعیت اخم غلیظی کرد و به یاد کرم هایی افتاد که در دوران دبیرستان ، در زنگ علوم تشریح می کردند . کرم ها مدام این طرف و آن طرف می رفتند و مایک ، دقیقاً شبیه به یکی از همان ها شده بود . خیلی مسخره بود ؛ ولی چه می شد کرد ؟
مایک در را باز کرد و شلوار های مِی را یکی یکی از کمد بیرون آورد و یک گوشه پرت کرد ؛ ولی شلوار های خودش را با دقت از کمد بیرون می آورد و مرتب و منظم گوشه ایی میگذاشت .
مِی درحالی که چشمانش را تنگ می کرد ، لبخند احمقانه ایی زد . مایک واقعا موجود عجیبی بود ! در اصل باید گفت ، مایک موجودی عجیب و حساس بود .
مایک کتاب قطوری برداشت و پرسید :
_ این چه کتابیه مِی ؟
مِی به کتاب نگاهی کرد و درحالی که لبخند می زد گفت :
_ جنایات و مکافات ، اثر فئودور داستایوفسکی .
مایک سرش را کج کرد و درحالی که جلد کتاب را به خوبی بازرسی می کرد ، دوباره پرسید :
_ درباره چیه ؟
مِی صادقانه گفت :
_ تاحالا لاشم باز نکردم !
درواقع ، این هدیه تولد شانزده سالگی مِی بود که از متیو گرفته بود . آن زمان مِی فقط این کتاب را می خواست تا به گروه دخترانه و محبوبی که در مدرسه بودند و آثار داستایوفسکی را می خواندند ، ثابت کند که او نیز از آثار داستایوفسکی خوشش می آید ؛ ولی هیچ وقت آن را نخواند .
مایک با سوءظن چشمانش را تنگ کرد و درحالی که روی زانو هایش راه می رفت ، جلو آمد و پرسید :
_ پس از کجا میدونی اسمش چیه ؟
مِی اخمی کرد و با لحنی بی ادبانه گفت :
_ عزیزم ، اسمش رو روی جلد کتاب نوشتن .
مایک به جای اینکه اخم کند ، چشم هایش درشت شد و با تعجب عجیبی به مِی خیره شد . جین نیز کتابش را بست و گفت :
_ عزیزم ؟
مِی منظور جین را نفهمید . منظورش از " عزیزم " چه بود ؟ جین با تعجب ، درحالی که به زمین خیره شده بود پرسید :
_ تو به مایک گفتی عزیزم !
مِی ابتدا به مایک و بعد به جین نگاه کرد . او به مایک گفته بود " عزیزم " ؟ منظورش چه بود ؟ واضح بود که مِی میخواسته حرفی توهین آمیز به مایک بزند ؛ ولی به جایش به او گفته بود " عزیزم " . می توانست بگوید : " احمق " ، " گاگول " ، " کودن " و یا " خنگ " ولی مانند کودن ها گفته بود : " عزیزم " .
مایک دقایقی بعد لبخند ملیح و بسیار عجیبی زد . می شد گفت ، لبخند مایک به قدری ترسناک شده بود که بتواند دیگران را بترساند .
مایک درحالی که خنده خفه ایی می کرد ، به سمت مِی رفت و با لحن ترسناکی پرسید :
_ من "عزیزم" هستم ؟
مِی بلافاصله سرش را برگرداند تا نه او چهره مایک را نبیند و نه مایک چهره او را ببیند . مایک نزدیک تر آمد. آنقدر نزدیک که مِی می توانست گرمای تنفس مایک را حس کند .
مِی با استرس و کمی خجالت گفت :
_ نه مایک ... تو مایکی . اسمت مایکه !
مایک با انگشت اشاره اش را جلوی صورت مِی تکان داد و گفت :
_ نه ، نه ، نه !
سپس درحالی که انگشتش را پایین می آورد ادامه داد:
_ من عزیزم هستم .
مِی حس کرد صورتش حسابی گُر گرفته است و هرلحظه ممکن از جیغ بزند . احساس می کرد هر لحظه ممکن است بابت احساساتش خفه شود . چه احساساتی ؟ خجالت ، شرم و چیزی که فعلاً نمی دانست چیست . باید یک جور احساساتش را بروز می داد تا خفه نشود ، پس بی هیچ فکر دیگری چنان سیلی محکمی به مایک زد ، که صدای سیلی تا دو خانه آن طرف تر رفت .
مایک که پخش زمین شده بود ، سرش را بالا آورد و با ترس و ناراحتی به مِی خیره شد . شانه اش می لرزید و اشک در چشمان ترسیده اش جمع شده بود . واضح بود که هر لحظه ممکن است بزند زیر گریه ایی وحشتناک . چرا ؟ آیا ناراحت بود ؟ باید در جواب این پرسش گفت که مایک آن لحظه ناراحت نبود ؛ زیرا به جای دست مِی بر روی صورت مایک مانده بود و واضح بود ، که درد سیلی مِی خیلی زیاد بود !
مِی چند ثانیه ایی چیزی نگفت ؛ ولی خیلی زود از شدت درد بر روی تخت خواب افتاد . دستی که با آن سیلی زده بود ، بیشتر از هرچیزی درد داشت .
مایک درحالی که مانند حیوانی درمانده زوزه می کشید ، گوشه ایی نشست و کتاب قطور " جنایات و مکافات را در آغوش گرفت .
جین که تمام این مدت نظاره گر این ماجرا ها بود ، چند بار پشت سر هم پلک زد و بعد گوشه ایی رفت تا در دید مِی نباشد .
در همان لحظه در خانه زده شد . جین به آرامی به سمت در رفت و پرسید :
_ کی اونجاست ؟
کسی که در زده بود به آرامی گفت :
_ پستچی هستم .
جین در را باز کرد . پستچی نامه ایی به جین داد و گفت :
_ برای مینا جونزه .
پستچی لحظه ایی نگاهش به مایک بیچاره و رد دست روی صورتش افتاد . رنگ از صورت پستچی پرید و بدون هیچ حرف دیگری رفت . هر کس دیگری نیز به جای این پستچی بود ، با دیدن رد دستی که بر روی صورت مایک بود می ترسید !