سلام ؛ من دیوانه ام ! P49
3 شهریور 11:34 · · خواندن 6 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : هریت گرین
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
پس از یک ساعت ، که همچنان دست مِی درد می کرد ، جین به این بهانه که میخواهد به کسی تلفن بزند از خانه خارج شد . ( درحالی که مِی یک تلفن همراه تاشو و یک تلفن ثابت در خانه داشت ! )
زمانی که جین رفت ، مِی از روی تخت بلند شد . دستش هنوز هم درد داشت . دستش می سوخت و وقتی آن را تکان می داد ، درد می گرفت .
مِی زیر چشمی به مایک خیره شد که گوشه ایی ، پشت به مِی نشسته بود و خیلی آرام می لرزید . حتماً صورتش خیلی درد می کرد . مِی می دانست نباید آن طور مایک را می زد ؛ ولی مایک نیز بی تقصیر نبود . اول مایک مِی را آزار داده بود .
مِی آهی کشید و یک دستمال و یک پلاستیک برداشت و به سمت یخچال کوچکش رفت . قالب یخی از درون یخچال برداشت و به درون پلاستیک گذاشت . ( تمام این کار ها را مجبور بود با یک دستش انجام دهد)
مِی به سمت مایک رفت و کنارش نشست . مایک تا چشمش به مِی افتاد ، از ترس خودش را عقب کشید. مایک شبیه به سگی شده بود که توسط یک انسان زخم برداشته و درست زمانی که به انسان دیگری اعتماد کرده بود ، دوباره زخم برداشته است .
این روایت برای مِی به قدری آشنا و منفور بود ، که چشمانش را تنگ کرد . مایک مِی را به یاد خودش در چند سال پیش می انداخت . زمانی که در دبیرستان بود ...
به آرامی گفت :
_ نترس ...
دستمال را به سمت صورت مایک برد و اشک های روی صورت مایک را پاک کرد و به آرامی ادامه داد :
_ کاریت ندارم .
مایک به مِی خیره شد . چشمانش که لحظاتی قبل از وحشت پر بود ، حالا کمی آرام تر شده بود . به آرامی در چشمان مِی خیره شد ، انگار نمی توانست کسی را درک کند که او را میزند و بعد با او مهربان می شود .
مِی کیسه یخ را بر روی رد دستی که در صورت مایک بود گذاشت . مایک اخم کرد و چشمانش را بست ، انگار دردش گرفته باشد . مِی به آرامی گفت :
_ میدونم درد داره ، ولی باعث میشه ورم صورتت بخوابه .
مایک چیزی نگفت . مِی پرسید :
_ باهام قهری ؟
مایک که حالا جرئتش را به دست آورده بود ، کیسه یخ را گرفت و خودش بر روی صورتش نگه داشت . دوباره چیزی نگفت ؛ ولی همچنان به چشمان مِی خیره شده بود .
مِی با دستی که درد نمی کرد ، به آرامی به سمت مایک برد . مایک سرش را عقب کشید و به مِی خیره شد . انگار فکر می کرد مِی دوباره می خواهد او را کتک بزند .
مِی لبخند ملایمی زد و دستش را بر سر مایک گذاشت و به آرامی سر مایک را نوازش کرد . مایک گیج و مبهوت به مِی خیره شد . چشمانش می درخشید و سردرگم به نظر می رسید ، انگار نمی دانست این کار یعنی چ ؛ ولی از آن خوشش می آید .
مِی درحالی که سر مایک را نوازش می کرد گفت :
_ ببخشید مایک . نباید اونطوری میزدمت ؛ ولی تو هم نباید به خاطر سوتی ایی که من دادم منو ازیت میکردی !
مایک برای اولین بار ، بعد از آن سیلی محکم ،دهانش را باز کرد و با صدایی که از ته چاه در می آمد پرسید :
_ یعنی من عزیز نیستم ؟
مِی کمی از این حرف جا خورد . این پرسش مایک شبیه به پرسش هایی بود که بچه های پنج سال می پرسند ؛ ولی مایک جوری این را پرسیده بود ، که به نظر می رسید حیاتی است .
مایک عزیز بود ؟ مِی مایک را دوست داشت ؟ بله ، مایک برای مِی خیلی عزیز بود ؛ ولی به عنوان بهترین دوستش . مایک فقط برای مِی همین بود : " بهترین دوست " ؛ ولی این را فقط به خودش می گفت که خودش را گول بزند ، یا داشت حقیقت را بیان می کرد؟
مِی سال های سال بود خود را گول می زد . وقتی در دبیرستان بود ، وانمود می کرد مانند دیگر دختران عاشق پسر محبوب مدرسه است ؛ ولی در اصل از آن پسر متنفر بود . مدل موی مسخره ایی که آن سال ها مُد بود را درست می کرد و می گفت مثل همه عاشق این مدل مو است ؛ ولی در اصل از آن مدل مو نفرت داشت . او همیشه خود را گول می زد . می گفت از چیزی خوشش می آید و یا از آن چیز متنفر است ، درحالی که دقیقاً برعکس حرف هایش بود . حالا برایش سوال بود که آیا درباره مایک نیز دارد خود را گول می زند ، یا نه ؟
لبخندی ملایم زد و مایک را بغل کرد . صادقانه جواب داد :
_ آره مایک . تو به شکلی برام عزیزی !
مایک لحظه ایی درنگ کرد و بعد سرش را بر روی شانه مِی گذاشت . مِی می توانست لبخندی که بر لب مایک نشسته است را تجسم کند .
پس از چند دقیقه ، مِی مایک را رها کرد . مایک درحالی که به مِی خیره شده بود گفت :
_ راستی مِی ، یک ساعت پیش پستچی نامه اورده بود ، برای مینا جونز .
سپس سرش را کج کرد و پرسید :
_ مینا کیه ؟
مِی لبخندی زد و گفت :
_ اسم کامل من مینا هست . مخفف اسمم مِی هست. مثل تو !
مایک سرش را کج کرد . مِی دستش را به سمت مایک گرفت و ادامه داد :
_ اسم کامل تو مایکل هست ؛ ولی صدات میکنن مایک .
مایک گفت :
_ چه جالب ؛ ولی حالا که میدونم ، باید صدات کنم مینا یا مِی ؟
مِی شانه ایی بالا انداخت و گفت :
_ هرکدومو که دوست داری .
_ پس میخوام صدات کنم پشه !
_ بهت رو میدم پرو نشو .
_ ولی خودت گفتی میتونم هرچی خواستم صدات کنم!
مِی پشت چشمی نازک کرد . بخث با مایک بی فایده بود ، پس از سر جایش بلند شد و به سمت تخت رفت . بر روی تخت نامه ایی که پستچی آورده بود قرار داشت .
مِی نامه را برداشت . آن را به سادگی باز کرد و با دست خط آشنایی روبه رو شد که سالها پیش قسم خورده بود دیگر با صاحبش حرف نزند .
نامه از طرف هریت گرین بود ...
دستش لرزید و نفسش برای لحظاتی کوتاه بند آمد . یاد آوری هریت گرین هم او را می ترساند ، هم او را به نفرت و انزجار وا می داشت .
در نامه اینچنین نوشته شده بود :
_ با سلام و عرض ادب !
من هریت گرین هستم جونز ، احتمالاً منو یادت
هست ! باید هم یادت باشه ، چون من دختر محبوب
و بی نظیر دبیرستان بودم و از شانس خوب تو ،
همکلاسیت هم بودم .
میخواستم بگم سه روز بعد ، ساعت نُه شب توی
خونه ریتا اسپل مهمونی همکلاسی های دوران
دبیرستان برگذار میشه و من مسئول فرستادن نامه
به تمام همکلاسی ها هستم . از تو چه پنهون که
هیچ دوست نداشتم تو رو دعوت کنم جونز ؛ ولی حالا
که خوب فکر میکنم ، میفهمم که اونجا به یه دلقک نیاز داشتیم .
سه روز بعد ، راس ساعت نُه شب به آدرسی که پشت
نامه هست بیا . تم لباس مهمونی سرخه .
پ.ن :
میتونی همراه با نامزدت بیای ، البته اگه کسی اونقدر
ابله باشه که تو رو دوست داشته باشه !
مِی موقع خواندن نامه ، حس کرد می تواند صدای خنده های مسخره و تحقیر آمیز هریت را بشنود . دندان هایش را محکم بر روی یکدیگر فشار داد و نامه را مچاله کرد و گوشه ایی پرت کرد .
حالش از هریت گیرین به هم می خورد . اگر کس دیگری بود ، هیچ وقت به مهمانی نمی رفت ؛ ولی او مِی جونز بود و بلد بود چطور می تواند انتقام بگیرد .