سلام ؛ من دیوانه ام ! P50
23 ساعت پیش · · خواندن 8 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : دوران دبیرستان 🏫
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
دروغ گفت . آن روز برای بار هشتم بود که دروغ می گفت . روز قبل توانسته بود بیست دروغ سر هم کند . اگر با همین منوال جلو می رفت ، برنده جایزه دروغگو ترین دختر پانزده ساله در ایلات متحده آمریکا می شد!
مِی درحالی که به ساختمان دبیرستان خیره شده بود ، نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست . یک ... لبخند زد ... دو ... سعی کرد قوز نکند ... سه ... چشمانش را باز کرد و سعی کرد با امیدواری به ساختمان نفرین شده دبیرستان خیره شود ... چهار ... با شادی و شادبی ساختگی ، به سمت ساختمان رفت .
جفری کیدز ، پسر گوژپشت مو هنایی ، توپی کاغذی به سمت مِی پرت کرد و گفت :
_ آهای بیریخت ، مواظب باش شستت نره تو چشمت!
دوستان جفری همگی خندند و با دستشان حرکت زشتی برای مِی درست کردند . مِی درحالی که می لرزید سرش را برگرداند و به راهش ادامه داد .
سعی کرد لبخندش را حفظ کند ؛ ولی پچ پچ های دختران خاله زنکی که او را به یکدیگر نشان می دادند و نخودی می خندیدند ، باعث می شد او نتواند لبخند بزند .
_ ارتودنسیش رو دیدی ؟ با اونها بیشتر شبیه احمقا شده !
_ شبیه به خوکیه که لباس تنش کردن .
_ چقدر هم با فیس و افتاده راه میره ، نگاهش کن ...
اینها تنها گوشه ایی از پچ پچ های دختران درباره مِی بود .
زمانی که مِی وارد ساختمان دبیرستان شد ، سر و کله دین جورجین پیدا شد . دین پسری قد بلند با موهایی قهوه ایی و خوش حالت بود . تنها پسری که با مِی در این دبیرستان به خوبی رفتار می کرد .
دین با مهربانی گفت :
_ سلام .
_ سلام .
مِی کیفش را باز کرد . کتاب داستانی که از دین گرفته بود را بیرون آورد و گفت :
_ کتاب جالبی بود ؛ ولی عجیب بود که خیلی غلط املایی داشت . درضمن ، صفحه عنوان ، نشانی نویسنده و ویراستار و چیز های مربوط بهش رو نداشت . نکنه از کتابخونه دزدیدیش و اون صفحه هاش رو کندی ؟
دین به سرعت گفت :
_ نه نه ، به هیچ عنوان ...
مِی می خواست راهش را بکشد و برود که دین گفت :
_ خودم نوشتم !
مِی سرش را برگرداند و به دین نگاهی انداخت و گفت:
_ ماشین تحریر داری ؟
دین لبخندی زد و گفت :
_ تابستون سال پیش کار کردم و با پولش برای خودم یکی خریدم .
_ اگه خودت نوشتی ، قطعا به یه ویراستار نیاز داری که کمکت کنه .
دین کتاب را باز کرد و به کلماتی که زیرشان مِی خط کشیده و شکل صحیحشان را نوشته بود خیره شد و گفت :
_ میشه تو ویراستارم بشی ؟
مِی لبخندی واقعی زد . همیشه از ویراستاری خوشش می آمد . می توانست از همین الان شروع کند به انجام این کار ؛ ولی ... اگر هریت می فهمید قطعا می گفت :
_ مینا جونز ، این کار ها احمقانه هست !
و دیگر نمی توانست با او و گروه دختران پیشرو دوست باشد . دین که انگار می توانست ذهن مِی را بخواند گفت :
_ قرار نیست کسی بفهمه .
و لبخندی امیدوارانه به مِی زد . مِی به آرامی لبخندی زد و گفت :
_ می تونیم تابستون شروع کنیم ؟ آخه هفته بعد جشن پایان ساله و من باید براش آماده بشم .
دین با خوشحالی گفت :
_ قبوله ... راستی ، کدوم بخش داستان رو بیشتر دوست داشتی ؟
مِی صادقانه جواب داد :
_ بخشی که پادشاه فرد مسموم شد و به شکل فجیهی مرد .
مِی نمی دانست چرا ؛ ولیددر تمام مدتی که با دین حرف می زد ( که معمولا همیشه پنج دقیقه یا هشت دقیقه طول می کشید ) مجبور می شد صادق و راستگو باشد . اگر
دین درحالی که سرش را می خاراند گفت :
_ خب ، من باید یه چیز مهم ...
ولی قبل از اینکه ادامه حرفش را بزند ، هریت از راه رسید و درحالی که اخم کرده بود گفت :
_ مینا جونز ! اینجا چیکار میکنی ؟
سپس به دین خیره شد و لبخندی زد . مِی را به طرف دیگری کشاند و خودش جای مِی ایستاد . با ناز و ادا گفت :
_ سلام دین . حالت خوبه ؟
سپس دستی به موهای موج دار و سیاهش کشید تا دین متوجه شود که او چه موهای زیبایی دارد ؛ ولی دین به جای تعریف از هریت ، فقط جواب سوالش را داد و رفت . قبل از اینکه کاملاً برود ، نیم نگاهی به مِی انداخت .
مِی لبخندی ساختگی زد و با شور و شوق رو به هریت کرد و گفت :
_ وای هریت ، از دیدنت خیلی خوشحالم . چقدر موهات قشنگ و خوش حالت شده !
ولی هریت نگاه غضبناکی به مِی انداخت و گفت :
_ من همیشه موهام زیباست . برخلاف تو .
سپس به سمت گروه دختران پیشرو رفت . این گروه از سه دختر زیبا و دوست داشتنی تشکیل شده بود . سردسته گروه ، هریت گرین بود . بعد از او مری لیون ، دختر موبلوند و چشم سبزی بود و بعد از مری ، آنی تامسون چشم آبی و خوش هیکل . گروه دختران پیشرو در دبیرستان به قدری بین دختران محبوب بود که دیگر گروه های دوستی نیز از آنها تبعیت داشتند .
مِی دوست داشت با آنها دوست باشد و در گروه آنها جایی داشته باشد ، پس تمام آن سال گیاه می خورد ( دختران پیشرو عقیده داشتند که حیوانات گوگولی هستند و نباید آنها را خورد ) ، کم غذا می خورد ( چون تمام دختران گروه پیشرو لاغر بودند ) ، برای تفریح و وقت گذراندن گلدوزی و یا دوخت و دوز می کرد ( درحالی که کار محبوبش بازی با برادرانش و پیدا کردن غلط املایی های تکالیف برادرانش بود ) ، موهایش را طبق مد حالت دهد و یا کوتاه کند ، مدل لباس های مد شده را بپوشد و خیلی کار های احمقانه دیگر بکند و برای انجام تمام اینها مجبور بود دروغ بگوید .
مِی نیز به دنبال هریت رفت و خود را بین آن ها جا داد . مری با دیدن مِی اخم کرد و آنی نگاهش را از او گرفت ، سپس بی آنکه به او توجه کنند گفت و گو را شروع کردند .
مری به آرامی گفت :
_ میتونم بهتون یه چیز بگم ؟
هریت اطمینان بخش گفت :
_ قطعا مری ! می تونی هرچی میخوای بگی و مطمئن باشی که مسخرت نمی کنیم .
مِی با خجالت لبخند زد و گفت :
_ راستش ، من از تامی اسمیت خوشم میاد !
و معصومانه به هریت و آنی خیره شد ؛ ولی آنها به جای اینکه با خوش رفتاری رفتار کنند با نیش و کنایه و حرف های بد دوستشان را سرزنش کردند . آنی گفت:
_ این احمقانه هست ! تامی ؟ اون شبیه به معلول های آدم کشه . آدم باید خیلی احمق باشه که از همچین کسی خوشش بیاد .
هریت خنده تحقیر آمیزی کرد و گفت :
_ احمق نباش مری ، اون تامی اسمیت معلول یه ابله خیانت کاره و با تمام دختر های مدرسه جز عاقل هاش دوست بوده . تو خیلی خنگی که اونو دوست داری ! عقل یه شپش از تو بیشتره .
سپس با فیس و افاده دستش به سینه ایستاد . مِی می دانست تامی اسمیت کیست . او تابه حال با هیچ دختری دوست نبوده و همیشه فردی خجالتی و گوشه گیر بوده .
مِی نیز برای اینکه چیزی بگوید گفت :
_ آره ، تامی زیاد به دردت نمیخوره چون تو فعالی و اون ساکت !
ولی به جای اینکه هریت و آنی حرف او را تایید کنند ، با نفرت به او خیره شدند . هریت گفت :
_ مینا جونز ، تو دختر بدذاتی و عوضی ایی هستی . دلیل نمیشه چون تو از اسمیت متنفری این حرف های زشت رو بزنی .
این را به قدری بلند گفت که همگی حتی تامی اسمیت هم فهمید . تامی با نفرت به مِی خیره شد و بعد رفت. مِی به هیچ عنوان حس خوبی نداشت . آنی نیز با تمسخر گفت :
_ تو خیلی بی ادب و بدجنس هستی . ما لطف کردیم و سعیمون رو کردیم باهات دوست باشیم که تو رو خوب کنیم ؛ ولی تو سعی نمیکنی خوب بشی !
چرا آنها مِی را بد جلوه می دادند ؟ مگر او چه کار کرده بود . هریت گفت :
_ تو یه عوضی هستی که با اسمیت بیچاره گفتی زیگیل دماغ !
آنی گفت :
_ تو خیلی بی فرهنگی ! گفتی تامی اسمیت بینوا با همه دختر های این مدرسه با اون دوست بودن . تو خیلی بدی .
ولی اینها را خودشان گفته بودند ، نه مِی . او اصلاً حرف بدی درباره اسمیت نگفته بود ...
مری نیز گفت :
_ تو خیلی بدی که به من و تامی اسمیت بد و بیراه گفتی !
مِی باورش نمی شد که اینها چه می گویند ... چرا چنین چیز هایی می گفتند ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
لحظه ایی آنجا نماند و به سرعت از آنجا دور شد . از جمعیتی که به او می خندیدند و او را به دروغ متهم می کردند فاصله گرفت و به دستشویی دخترانه رفت. وارد یکی از توالت ها شد و در را بر روی خودش قفل کرد . انگار این کار تنها راهی بود که برای محافظت از خودش می توانست انجام دهد .
***
هفته بعد مِی به مدرسه نرفت . نه برای شرکت در کلاس های زبان فرانسه و نه برای رفتن به جشن . فقط درخانه ماند و درس هایش را به تنهایی خواند و برای امتحانات آماده شد .
بعد از امتحانات نیز ، وقتی به خانه بر گشت ، تصمیم گرفت از حالت مسخره ایی که در آن بود بیرون بیاید ، پس لباس های قدیمی اش را پوشید ، موهایش را به سبکی که میخواست مرتب کرد ، دوباره از خانواده اش خواست او را مِی صدا کنند و دوباره خوردن گوشت را از سر گرفت .
در اواسط تابستان بود که مِی از پدر و مادرش خواست به دبیرستانی که تام و دیگر برادرانش می روند ثبت نام کند . آن دبیرستان امکانات درسی کمتری داشت ؛ ولی مِی آن را به هرجای دیگری ترجیح می داد .
در آن تابستان که مِی قرار بود با دین همکاری کند ، هیچ اتفاقی نیفتاد . درواقع مِی اگر هم دین را در جایی می دید خودش را مخفی می کرد تا دیگر دین را نبیند ؛ زیرا مطمئن بود برایش دردسر می شود .
در تابستان مِی دوباره شروع کرد به استفاده کردن از مغزش برای تحلیل مسائل و به رفتار هریت فکر کرد . آنقدر فکر کرد که به یک نتیجه رسید :
هریت به او حسادت می کرد !
اول برای مِی این مسئله عجیب بود ؛ ولی وقتی بیشتر و بیشتر فکر کرد متوجه شد که هریت از دین خوشش می آمده و این طور فکر می کرد که دین مِی را دوست دارد . درحالی که مِی مطمئن بود که دین هیچ حس خاصی به ملی ندارد ، همینطور که او به دین حسی نداشت ؛ ولی هریت اشتباه همه چیز را فهمیده بود و بی دلیل با مِی بد بود .