"همسایه ای که قرار نبود عاشقش شوم" p5
7 ساعت پیش · · خواندن 4 دقیقه سلام sm هستم و با قسمت جدیدی از رمانم اومدم.
مرینت: قرار بود امروز بریم بازدید از شرکت گابریل اگراست بابای ادرین و فلیکس. امروز خاله امیلی ما رو دعوت کرد که برای بازدید از شرکتشون بریم. خیلی خوشحال بودم چون اولین بارم بود که قرار کلی از طراح های لباس و خیاط های بزرگ و دستاورد هاشون از نزدیک ببینم. چون ارزوی خودم اینکه یه روزی مثل اون ها بشم.
در هر هنر استعداد دارم. در خیاطی و طراحی لباس و نقاشی و..... خیلی چیزهای دیگه و الانم سال دومی هست که دارم داخل رشته طراحی لباس تحصیل میکنم.
مادرم شیرینی های تازه ای که تازه از فر در اومده بود بسته بندی میکرد. کاگامی در حال نقاشی کشیدن بود. پدرم داشت مغازه می بست که برای رفتن به شرکت اماده بشیم.
رفتیم خونه اماده شدیم و بعد یک ماشین از طرف شرکت، فرستادند. سوار شدیم به سمت شرکت حرکت کردیم.
ادرین: امروز مادر خانواده ی خاله سابین برای بازدید از شرکت دعوت کرده بود. کلویی هم از شانس خوبم اومده بود. شرکت همش پیش من بود. فیلیکسم خوشحال بود که قراره کاگامی ببینه.
مرینت: بعد نیم ساعت رسیدم به شرکت، خیلی بزرگ با شکوه بود. خیلی به خودم رسیده بودم و یکی از لباس های جدیدی که طراحی کرده بودم، پوشیدم.
وارد شرکت شدیم. که خاله امیلی با خانواده اش با روی خوش مثل همیشه به سمت ما اومد. بعد از احوال پرسی، یکدفعه چشمم به یک دختر که ادرین بغل کرده بود افتاد. که خودش معرفی کرد. که معلوم شد دختر ادری بورژوا یکی از معروف ترین طراح لباس های پاریس و دختر عموی ادرین هست. و همون دختر بود که اون روز همراه ادرین به شیرینی فروشی ما اومد. با اینکه کمی لوس به نظر میرسید. ولی وقتی باهاش هم صحبت شدم، نظرم درباره اش تغییر کرد. کلی با هم گفت و گو کردیم.
به بخشی که طراحی لباس و خیاطی انجام میشد رسیدیم. که مادرم کلویی به سمتمون اومد و بعد یکدفعه به سمت من اشاره کرد که لباسم از کجا خریدم و منم گفتم که لباسم طراحیش و دوختس همه کار دست خودمه هست. که اول تعجب کرد. بعد به سمت پدر ادرین برگشت گفت:
ادری بورژوا: خیلی دختر با استعدادیه گابریل تو چی فکر میکنی؟
گابریل: راست میگی طراحی منحصر به فردی در طراحی لباسش به کار برده.
ادری بورژوا: به سمت من برگشت گفت اگه دوست داری میتوانی تو طراحی لباس به ما کمک کنی؟
مرینت: اولش باورم نمیشد و با تعجب گفتم واقعا میشه؟
گابریل: گفت الان میدونم که دقیقا همسن پسر بزرگم هستی و دانش اموز هستی فعلا نمیتوانم به خاطر اینکه به درسات لطمه میخوره اجازه بدم در شرکتم برای کار مشغول بشی ولی میتوانی هر از گاهی به شرکت بیا داخل کارها به ما کمک کنی و چون مثل دختر نداشتم میمونی این رو میگم. چون میدونم که استعدادش رو داری؟و رو به ادری و امیلی میگه درست نمیگم؟
امیلی: "با سر حرف گابریل تایید میکنه. "
ادری: دقیقا خیلی خوب گفتی گابریل میتوانی بیا اینجا تازه تنها نیستی کلویی. دختر دیگم زویی و ادرین اینجا هستن که بهت کمک کنن وبعد تحصیلم اگه دوست داشتی میتوانی داخل شرکت کار کنی؟
مرینت: با گونه هایی که کاملا سرخ شده بود، کلی تشکر کرد و همچنین خانواده مرینتم برای این حرف خیلی تشکر کردن.
ادرین: «ادرین در ذهنش اینا رو میگه» امروز مرینت به طرز خیلی شگفت انگیزی زیبا شده بود. وقتی میخندید حتی زیباتر هم میشد. وقتی گونه هاش از خجالت سرخ شده بود خیلی بامزه به نظر میرسید واقعا دختر هنرمندی بود.
مرینت: بعد از بازدید از شرکت به رستوران رفتیم. رستوران کاملا بزرگ و با شکوهی بود و با معماری که نمیتوانستی ازش چشم برداری ساخته شده بود.
مرینت: بعد از شام به خونه اومدیم و هر کی به سمت اتاق خودش رفت که استراحت کنه و به خوابه. ولی من خوابم نمی بورد چون امروز بهترین روز زندگیم بود. و بعد از کلی رویا بافی به خواب فرو رفتم.
ادرین: امروز واقعا روز خوبی بود. بعد از مدت ها دور از درس و مشق و هم نشینی با خانواده ی دوپن چنگ عالی بود. و بعد از مدت ها به یک خواب راحت اسوده فرو رفتم.
ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید. خوشحال میشم که حمایت کنید.
شرط پارت جدید 3تا لایک و 5کامنت ❤