سلام ؛ من دیوانه ام ! P51
3 ساعت پیش · · خواندن 4 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : مِی و مایک
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
لوسی درحالی که روبه روی آقای استیونز نشسته بود ، جرئه ایی از چایش را نوشید . آقای استیونز با قاشق چای خوری ، چایش را هم زد و پرسید :
_ همه چیز خوب پیش میره ؟
لوسی لبخندی ساختگی زد و گفت :
_ آره .
همان لحظه تلفن همراه لوسی زنگ خورد . لوسی تماس را جواب داد ؛ ولی قبل از آنکه بتواند حرفی بزند ، صدای جین از آن طرف خط آمد که می گفت :
_ مِی به مایک گفت عزیزم ...
لوسی لبخندی پر رنگ زد و با شادی میخواست چیزی بگوید که جین ادامه داد :
_ بعدش هم مِی یه سیلی زد تو صورت مایک .
لبخند لوسی محو شد و جای خود را به یاس و ناامیدی داد . لوسی چشمانش را بست و گفت :
_ دیگه چی ؟
جین گفت :
_ بعد من اومدم بیرون که بهت گزارش بدم ؛ ولی این کار درست نیست ، چون اونها بهم اعتماد دارن .
این را جین جوری گفته بود که انگار از روی ک متن نوشته شده می خواند . لوسی با خونسردی ساختگی گفت :
_ این کار به صلاحشونه جین .
و بعد تماس را قطع کرد و آقای استیونز را دید که لبخند می زند و خاموش می خندد . لوسی چیزی نگفت . آقای استیونز جرئه ایی از چایش را نوشید و گفت :
_ فکر کنم خانوادتاً عادت دارن سیلی بزنن !
لوسی چشمانش را تنگ کرد و پرسید :
_ منظورتون چیه دایی جان ؟
آقای استیونز درحالی که لبخند می زد گفت :
_ یادمه پنج سال پیش اینجا اومده بودی و می گفتی ...
آقای استیونز سرفه ایی کرد و صدایش را لوس کرد و ادامه داد :
_ وای ، دایی جان سارا ، همون دختره که دوستش دارم به من سیلی زد !
سپس خندید و جرئه دیگری از چایش را نوشید . لوسی پشت چشمی نازک کرد و گفت :
_ اِی کاش سفره دلمو براتون باز نکرده بودم دایی جان.
آقای استیونز گفت :
_ ناگفته نماند که مادرشون هم همینطوری بود .
لوسی سرفه ایی کرد و با چشمانی گرد شده به آقای استیونز خیره شد . آقای استیونز گفت :
_ من توی دوران نوجوونی با پدر جونز دوست بودم . اون و من هردوتامون عاشق دوتا خواهر شدیم . البته خواهر ها فقط مادرشون یکی بود ، شاید هم پدرشون یکی بود و مادراشون متفاوت ... بگذریم . پدر جونز عاشق خواهر کوچیکتر شد که همسنش بود و من از خواهر بزرگتر خوشم اومد . پدر جونز و مادر جونز برای خودشون رومئو و ژولیت بودن ؛ ولی من و خاله جونز هیچ وقت به همدیگه نرسیدیم .
آقای استیونز به چهره ناباور لوسی خیره شد و بعد گفت :
_ اگه میخوای از مادرت بپرس ! اون موقع ها از همون مشاوره می گرفتم .
لوسی جرئه ایی چای نوشید و به زمین خیره شد ، سپس پرسید :
_ دایی جان ، چرا دوست داری به دوتا زوج کمک کنی که زودتر به هم برسن ؟
سپس به آقای استیونز خیره شد . آقای استیونز لبخندی زد و گفت :
_ چون اتفاقات بینشون جالبه . خلاصه بخوام توضیح بدم ، اینه که من عاشق سریال های عاشقانه واقعی هستم .
سپس درحالی که به لوسی زل زده بود جرئه دیگری از چایش را نوشید . لوسی چیز دیگری نگفت و از جایش بلند شد که برود . وقتی می خواست در اتاق را باز کند ، سگی دیوانه وار وارد اتاق شد و دور خودش چرخید. همین وقفه لازم بود که آقای استیونز حرفش را بزند :
_ لوسی ، حواست باشه فردا وقتی میریم شرکت منو آقای استیونز صدا کنی ، نه دایی جان !
لوسی با کلافگی باشه ایی گفت و از اتاق بیرون رفت . از راهرو سنگ های زینتی ، مجسمه های زیبا و گلدان های عتیقه گذشت . در اتاق نشیمن کسی جز پیشخدمت که زمین را جارو میزد نبود . وقتی وارد حیاط مجلل و شیک خانه شد ، شامپانزه ایی را دید که به دنبال یک طاووس افتاده است . طاووس شامپانه را نک می زد و شامپانزه دُم طاووس را می کشید و جیغ میزد . عجیب بود ولی با دیدن شامپانزه و طاووس به یاد مِی و مایک افتاد .
همان لحظه آقای استیونز وارد حیاط شد و با دیدن شامپانزه و طاووس فریاد زد :
_ کدوم احمقی دوباره مِی و مایک رو همزمان آزاد کرده ؟
لوسی اخم کرد و پرسید :
_ اسمشون رو گذاشتی مِی و مایک ؟
آقای استیونز خندید . به شامپانزه اشاره کرد و گفت :
_ اسم این مِی هست . شامپانزه باهوشیه .
سپس به طاووس اشاره کرد و گفت :
_ این هم مایک هست . قشنگ ترین طاووسمه .
لوسی چند باری با ناباوری پلک زد و به مِی و مایک خیره شد که دو مسئول آنها را از یکدیگر جدا می کردند .