سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : برنامه ریزی مِی 📑

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

 

_ لطفا مایک !

_ نُچ .

مِی یک ساعت تمام بود که تلاش می کرد مایک را راضی کند که به جشن بروند و نقشه مِی را عملی کنند ؛ ولی مگر می شد مایک را راضی کرد ؟

مِی با چرب زبانی گفت :

_ مایک ، اگه قبول کنی بهم کمک کنی برات بستنی میخرم .

مایک لحظه ایی به مِی خیره شد ، انگار بررسی می کرد که یک بستی برایش کافی است یا نه . بعد از مدتی مایک دوباره سرش را برگرداند و با قاطعیتی عجیب گفت :

_ نه ، نمیخوام !

مِی کمی بیشتر فکر کرد . باید پیشنهادی به مایک می داد که او قبول کند ؛ ولی قطعاً برای خودش ، مشکلی درست می شد . در نهایت مِی گفت :

_ هر کاری تو بخوای برات انجام میدم !

چشمان مایک لحظاتی درخشیدند و بعد ، به مِی خیره شد و پرسید :

_ هر کاری ؟

مِی با تردید گفت :

_ بله ...

مایک با شادی به مِی نزدیک شد . لبخند بزرگی زد و چهار انگشت دستش را رو به روی صورت مِی گرفت و گفت :

_ چهارتا از آرزو هام رو برآورده کن !

مِی درحالی که چشمانش را تنگ می کرد ، لبخند احمقانه ایی زد و گفت :

_ باشه .

مایک که انگار دنیا را به او داده بودند ، با شادی از جایش بلند شد و بپر بپر کرد و صدای عجیبی شبیه به زوزه سگ از خود در آورد .

مِی گذاشت مایک شادی اش را هر جور می خواهد بروز دهد ، سپس به سمت کمد لباسی رفت و در آن شروع به تجسس کرد . هیچ لباس مناسبی برای مهمانی نداشت و متوجه معضل دیگری هم شد . مایک در این چند ماه فقط با سه دست لباس شبیه به یکدیگر پیش او بوده و قطعا مِی باید برای مایک چند دست لباس جدید می خرید .

مِی لحظه ایی به کمد لباسی خیره شد و بعد ، به یاد همسر تام یعنی اِلی افتاد . اِلی یک خیاط بی نظیر بود!

به سمت تلفن ثابت رفت و شماره اِلی را گرفت . تلفن چند بوق خورد و بعد کسی تلفن را برداشت . صدای بچگانه و آشنایی گفت :

_ سلام ، تو کی هستی ؟ چیکار داری ؟

مِی لبخند ملایمی زد و گفت :

_ سلام لیلی ! منم ، مِی . تو خونه تام چیکار می کنی؟

لیلی خندید و با زوق و شوق گفت :

_ سلام مِی ! من و مامان و بابا اومدیم پیش تام .

مِی گفت :

_ میشه گوشی رو بدی به اِلی ؟

از پشت تلفن ، لیلی داد زد :

_ اِلی ، مِی کارت داره ...

و لحظاتی بعد صدای لطیف و دوست داشتنی اِلیآمد که می گفت :

_ سلام مِی ، دلم برات تنگ شده بود .

مِی گفت :

_ سلام اِلی . میتونم ازت یه خواهشی بکنم ؟

وقتی اِلی پرسید چه کاری متواند برای او انجام دهد ، مِی گفت :

_ چند دست لباس برای مایک میدوزی ؟ آره ... اگه میشه یه لباس مجلسی هم برای من بدوز و یه دست کت و شلوار برای مایک ... آره ، لباس مجلسی و کت و شلوار مایک رو زودتر بدوز لطفا ، اگه میشه توی دو روز تمومشون کن ...

اِلی جیغی از پشت تلفن کشید و گفت :

_ این عالیه مِی ! میتونم یه رکورد جدید بزنم ... رکورد قبلیم سه روز و نیم بود . حالا لباس ها چه رنگی باشه؟

و همان لحظه صدای جیغ و داد و خنده ایی که پشت تلفن بود به قدری زیاد شد که مِی مجبور شد تلفن را کمی از خودش دور بگیرد . درحالی که هنوز سر و صدای پشت تلفن قطع نشده بود ، مِی گفت :

_ لباس من قرمز تیره باشه و کت و شلوار مایک سیاه ... لباس کت و شلوار مایک قرمز کمرنگ باشه لطفا .

اِلی با شور و شوق فراوان گفت :

_ باشه ، فهمیدم ... این رنگ ها عالیه !

البته مِی شک داشت که اِلی با آن همه سر و صدا شنیده باشد مِی چه گفته است . 

مِی از اِلی خداحافظی کرد و تماس را قطع کرد . مایک که تمام این مدت با چهره عبوس مِی را نگاه می کرد گفت :

_ من اون کت و شلوار مسخره نمی پوشم ...

_ تو که هنوز از نزدیک ندیدیش !

مایک پشت چشمی نازک کرد و گفت :

_ در هر حال من نمیپوشمش .

مِی پوفی کشید و بعد به قدم بعدی نقشه اش فکر کرد . می خواست یک شب فراموش نشدنی برای هریت گیرین درست کند .